برای دوستان ویاران دوران جوانی

اهل رستم باغم.روزگاری داشتیم
گوشه باغ داشتیم کلبه ای درویشی یه کمی موی بلند خوب یه مقدار ریشی
یه زمین خاکی یه توپ چل تیکه که خریدیم اونو همه با هم دیگه
شنبه ها تا جمعه میزدیم مابال بال جمعه که میرسید میکردیم ما فوتبال
یه سیروسی داشتیم که شده بودنقاش گلرتیم بود و می پرید چون خفاش
یک رفیقی داریم شده شوفرتاکسی اون زمون گل می کاشت تو زمین خاکی
همه گی جمع بودیم توی اون کاجستون میزدیم میخوندیم می کشیدیم قلیون
هرکدوم از یاران داشتن یک اسمی خدی و فرشید و طیب بود و روسی
اون یکی عباس واین یکی عشقی بود اسم این مارشال واون یکی طوقی بود
اسم این جیمز بودواسم من بودستوان این یکی مهرداد واون اسی بود چاخان
همیشه جمع بودیم همگی دور هم رستم وسهراب ومنوچهروبهمن
چه سفرهارفتیم همگیمون باهم پیرسبزوشیرازکرمون وشهربم
چه صفایی داشتیم شبهای تابستون ابیاری کردیم کاجای کاجستون
معبدی داشتیم وسالن عروسی اخ چه حالی میداد دزدکی روبوسی
اهل رستم باغم. روزگار هم بدشد
خونمون شد بزرگ دلامون شد کوچیک خنده وشادیها از لبا پرکشید
اون زمین فوتبال یهوشدساختمون بازیهاتعطیل شدهمه چی شد داغون
تک وتوک خشکیدن اون درختای کاج همه ازیادرفتن دوستیها شدتاراج
اون یکی تنهارفت ازمیان ماها اسم اون بهزادبوداون عزیزبابا
نمیدونم شش بودیاکه بودساعت هفت که شنیدم رستم ازمیان مارفت
اهل رستم باغم.روزگارم خوش نیست