|
هر پنجشنبه سروده ای از شاعری زرتشتی(42) چرا ترک وطن؟ |
|
|
| کوهنورد زرتشتی | ||||||||||||||||
| ۰۸ بهمن ۱۳۸۸ | ||||||||||||||||
|
درد دلی تقدیم به همکیشانی که خواسته و ناخواسته مجبور به ترک وطن و سرزمین مادری شدند از خاک پاک ایـن وطن ، همکیش من ، ای خویش من گویم کنون با تو سخن، همکیش من، ای خویش من رخت سفر کردی به تن ، همکیش من ، ای خویش من کردی چـرا ترک وطن، همکیش من، ای خویش من همکیش من ، ای خویش من ، باز آ چرا ترک وطن ؟ این سـرزمین مـادری ، دارد سـخن های نهان آنـرا بباید بـاز گفـت ، از بهر هـر پـیـر و جوان از روزگار بندگی ، از حمله بیگانگان از دشمنان بد کنش ، از آن مغول ، از تازیان ازلذت آزادگی ، از شادی خرد و کلان از کورش و از داریوش ، آن نیک مردان جهان ای دوست ، ای همکیش من ، این پند را همواره دان مردان بی تاریخ و دین ، هرگز نباشند در امان همکیش من ، ای خویش من ، باز آ چرا ترک وطن ؟ مـا عـاشق ایـران زمـیـن ، مـا از نـژاد آریـا ما از تبار رستمیم ، آن مرد ناب و بی ریا در موسم جنگاوری ، با دشمن جور و جفا تاریخ گواه آن بود ، جانها بکردیم ما فدا مردان شیر و باوفا ، زنهای پاک و باخدا بسیار در تاریخ ما ، ماندند از دوران بجا ای دوست ، ای همکیش من ، این عهد خود را کن ادا زیستن با صلح و صفا ، کوشا در راه اشا همکیش من ، ای خویش من ، باز آ چرا ترک وطن ؟ دیـروز تو در پـیش من ، بـار سفـر را بسته ای امروز آن سوی جهان ، دور از وطن بنشسته ای هر گاه که بینم من ترا ، لبخند به لبها بسته ای اما ز پشت آن نقاب ، در خویشتن بشکسته ای رفتی زنی از ریشه غم ، شادی نشانی دسته ای باور ندارم که کنون ، از درد و غمها رسته ای ای دوست ، ای همکیش من ، ساکت چرا بنشسته ای حرف دلت را بـاز گـو ، از بـهر چه تـو خسته ای
همکیش من ، ای خویش من ، باز آ چرا ترک وطن ؟ بر هم نهادی چشم خویش ،از ناکجا ساختی حباب تنها نمودی همرهان ، در رفتنت کردی شتاب رویای شیرین چون عسل ، بسیارها دیدی به خواب تا چشم خود بگشودی ، دیدی تمامی بود سراب آن زنــدگی دلنشین ، بـا دست خـود کردی خراب غربت ، جدایی ، دوری ، شد همنشینت با عذاب ای دوست ، ای همکیش من،تنها تو گو این یک جواب این هجرت و ترک وطن ، آخر به بود روی حساب؟ همکیش من ، ای خویش من ، باز آ چرا ترک وطن ؟ من آرزویم روشن است ، همواره باشی شاد شاد در هـر زمان و هـر مکان ، نامـت بلند آوازه بـاد هرگز نگردی تیره روز ، اهریمن از تو دور باد بخت و امید و حال نیک ، بر جان تو فرخنده باد من چشم در راه توام ، راهت زمهر ، پر نور باد پاک از گزند و هر بدی ، روز و شبت همواره باد من میهنم چون جان بود ، همواره آن پاینده باد نام وطـن، ایـران زمـین، هرگــز فراموشـت مباد همکیش من ، ای خویش من ، باز آ چرا ترک وطن ؟ بازدید: 957
|
||||||||||||||||