
با شعر این منوچهر، رفتیم به اون قدیما اون موقع که میرفتیم، به مدرسه با بابا
یادش بخیر اون روزا، نه غم بود و نه غصه هر چی که بابا میگفت، میگفتن این درسته
یه بقچه بود همیشه، تو دستای بابا جون پر از سبزی تازه، پر از بوی خوب نون
کمی برای خونه، کمی واسه دوستمون مبادا خالی باشه، سفره ی همسایمون
مادر که تو خونه بود، خونه چه باصفا بود بوی غذای مادر، بوی مهر و وفا بود
چه ماست و چه خیاری، چه آبگوشت باحالی با بچها میخوردیم، نونهارو خالی خالی
چه بازیها میکردیم، تو اون زمین خاکی با تایر دوچرخه، عجب میکردیم حالی
وقتی که عید میومد، میرفتیم باب همایون میخریدیم ما لباس، قد بزرگی هامون
تابستون که میومد،تو جوی آب میرفتیم مادر لباس را می شست، ما آب تنی میکردیم
راستی چی شد کجا رفت، اون روزهای خوب و شاد مادر چی شد، پدر کو، از اونا مونده یه یاد
هر چی بزرگتر شدیم، منم منم شروع شد پول که اومد تو جیب ها، غم و غصه شروع شد
اون یکی کرد ازدواج، حالا گرفته طلاق این یکی معتاد شد و، بدجوری رفت تو باتلاق
نه دوستی موند نه یاری، روزا شدن تکراری یه روز میری سر کار، یه روز دیگه بیکاری
نه سبزی نه بوی نون، نه همسایه نه مهمون تو خونه مونده فقط، غصه و غم برامون
********************
قسم به اون دوستی ها، به اون قهر و آشتیها به اون کوچه خاکیها، به یاد بچهگیها
بیاید دوباره با هم، با شادی آشتی کنیم به یاد اون قدیما، دوباره بازی کنیم
اتل متل توتوله شادی و خنده خوبه
نه غم داریم نه غصه این کارمون درسته