• default color
  • red color
  • green color

تبلیغات

بخشهایی از پاسخ مهرداد قدردان به مصاحبه دکتر پرویز رجبی در اعتماد چاپ شد
چاپ ارسال به دوست
رشید شهرت   
۲۷ دي ۱۳۸۸

Image
ضمیمه روزنامه اعتماد 27 دی ماه حاوی بخش نخست پاسخ مهرداد قدردان به مصاحبه 12 آبان ماه دکتر پرویز رجبی است. پاسخی که حدود دو ماه روزنامه اعتماد از چاپ کردن آن سرباز زد و بالاخره  به دنبال نامه نگاری دکتر اسفندیار اختیاری بخشهایی از آن را منتشر نمود.

مهرداد قدردان پژوهشگر ایران باستان در پاسخ خود که برای مصاحبه نخست دکتر پرویز رجبی با روزنامه اعتماد نگاشته است، با اشاره به کتابهای تاریخی از جمله آثار خود دکتر پرویز رجبی، بسیاری از سخنانی که در مصاحبه توسط دکتر پرویز رجبی مطرح شده را نقض می کند. و می گوید:

دانسته نیست از چه رو برخی از ما سعی داریم بر گذشتهء خود بتازیم و خود را بی اصل و نسب و در یک کلام بی بته جلوه دهیم. آیا این کسب اعتبار برای امروز ماست؟آيا این عمل اعتبار آفرین است؟ آنهم در زمانی که در ديگر كشورها  با تکه سفالی برای خود تاریخ و اعتبار می سازند و با خانهء دويست ساله يك شاعر پيشینهء تاریخي و ادبی برای خود فراهم مي آورند و سیستم گردشگری براي اين تاريخ و ادب نوپا ترتیب می دهند.

چرا ما اینگونه ایم؟ چرا فرهنگ و تمدن ایران را به دو بخش پیش از اسلام و پس از اسلام تقسیم می کنیم؟ به نظر می رسد اين كار منطقی نباشد. این ملت در طول تاریخ یک پیکره دارد یك اندیشه ، یک منش ، اوآزاداندیش، نیک منش و فرهنگ ساز است. چرا برخی خوش دارند حاصلمندی او را تیکه و تجزیه کنند و تیکه ای از عملکرد او را مصادره به مطلوب کرده و بر تیکهء دیگر بی مهری روا دارند و یکسره بر آن بتازند.

متنی که در دو صفحه ضمیمه امروز روزنامه اعتماد منتشر شده است به شرح زیر است:

بازتاب گفتگوی ضمیمه با دکتر پرویز رجبی- بخش اول

گوهر تراشیده

خرد چشم جان است چون بنگري

تو بي چشم شادان جهان نسپري
                                                    
فردوسي بزرگ

استاد ارجمند دکتر پرويز رجبي در روزنامه وزين اعتماد مورخ سه شنبه دوازدهم آبان ماه سال جاري در گفت وگويي با عنوان «مروري بر سقوط ساسانيان و ورود اسلام به ايران» مطالبي را عنوان کرده اند که تعجب همگان از جمله آشنايان به تاريخ و خوانندگان آثارشان را برانگيخته است. دانسته نيست که چرا اين حرف و حديث ها گاه فارغ از سنديت و هجوگونه بيان شده؟ به آن سان که حتي اعتبار تاريخي را که خود نگاشته اند تحت الشعاع قرار داده است. بعيد مي نمايد از شخصيتي چون دکتر پرويز رجبي که به قول خودشان 14 سال در آلمان بوده اند و تربيت شده نظم علمي آلمان هستند و بالاتر از همه شاگرد پروفسور هينتس ايران شناس نامي بوده اند، اين گونه در مورد تاريخ و واقعيت هاي تاريخي ايران جفا روا داشته شود. گويا استاد بزرگوار فراموش کرده اند که خود در کتاب ايران شناسي فرازها و فرودها در صفحه 76 نگاشته اند؛ «بيگانگان براي نوشتن تاريخ ميهن ما خيلي کوشش کرده اند و اينک زمان به دست گرفتن توليت تاريخ و فرهنگ ملي، به خود ما رسيده است اما همواره با اين آگاهي که با ماليدن نمدي براي قامت بلندبالاي تاريخ آن را خراب نکنيم.»

آيا اين گونه مي خواهيم توليت تاريخ و فرهنگ ملي خود را به دست بگيريم؟ در نماي کلي، اين گفت وگو داراي اشتباهاتي است که زيبنده به نظر نمي رسد. براي نمونه بيان شده کرتير پنج شاه را عوض کرده است. براساس تاريخ، کرتير در زمان اردشير بابکان (241 - 224 ميلادي) بنيانگذار شاهنشاهي ساساني، هيربدي تازه کار يا هاوشت (طلبه) علوم ديني بوده است و در زمان شاپور اول (270 - 241 ميلادي) جانشين اردشير بابکان نيز هر چند کرتير جزء درباريان بود ولي قدرتمند نبود. دکتر عبدالحسين زرين کوب مورخ نامي کشورمان در کتاب تاريخ ايران باستان جلد چهارم (تاريخ سياسي ساسانيان) صفحه 26 در مورد کرتير مي نويسد؛ «در عهد شاپور غاولف هر چند به مقام روحاني مهمي هم ارتقا يافت و نام وي در فهرست درباريان شاپور (در کتيبه کعبه زرتشت) نيز ذکر شد اما در بين درباريان او هرگز اهميت زيادي نيافت و نفوذ و قدرت زيادي هم به دست نياورد.» که استناد ايشان از استاد فرهيخته شما پروفسور هينتس است.

و اين شاپور اول کسي است که سه امپراتور روم هر کدام به نوعي مغلوب اويند (والريانوس، فيليپ و کرديانوس) و او کسي نمي تواند باشد که حکومتش دست گردان حرکت هاي ديني و سياسي کرتير بوده باشد. جانشين شاپور اول يعني هرمزد اردشير (هرمز اول) به گواه تاريخ مردي دلاور بود و هر چند فرزند بزرگ شاپور اول نبود به سبب شايستگي، پدر ترجيح داد جانشينش باشد و او نيز از لحاظ شخصيتي کسي نبود که آلت دست کرتير قرار گيرد. درست است که کرتير در زمان او لقب هرمزد موبد يافت و در رديف بزرگان دربار درآمد ولي شروع قدرتمندي اش در زمان بهرام اول جانشين هرمز اول است و مي توان گفت کرتير در اين زمان بود که قدرتي در خور تصميم گيري و دخالت در امور شاهي پيدا کرد و توانست کمر به نابودي ماني ببندد. نفوذ و قدرت کرتير در زمان بهرام دوم به اوج خود رسيد و همو بود که بهرام سوم را به جاي بهرام دوم بر تخت نشاند و جالب اينکه اين دست نشاندگي نيز چهار ماه بيشتر به طول نينجاميد و نرسه پسر ديگر شاپور اول، بهرام سوم را برکنار کرد و خود بر تخت شاهي نشست. نرسه، کرتير را از قدرت دور و خانه نشين کرد.

حال با تکيه بر مستندات تاريخي به اين نتيجه مي رسيم که کرتير هفت پادشاه را به چشم ديده و در دوران پادشاهي شان زندگي کرده ولي هرگز توان تعويض پنج پادشاه را نداشته است و آنچه به صراحت در تاريخ آمده فزوني قدرت کرتير در زمان پادشاهي بهرام اول است و قدرت بلامنازع او در دوران سلطنت بهرام دوم و سوم که آ خري دست نشانده چهارماهه او بوده است. در مجموع مي توان گفت تاثير مستقيم کرتير بر سلطنت دو پادشاه يعني بهرام دوم و سوم صحيح است نه بر پنج پادشاه و آن هم در حد تعويض آنان. همچنين استاد بيان مي دارند که ماني عليه کرتير قيام کرده است چنان که مي دانيم ماني قيامي صورت نداد. او در زمان شاپور اول ساساني ادعاي رسالت کرد و با آرامش و احترام در بيشاپور کتاب شاپورگان خود را تقديم شاپور اول کرد و از طرف دربار در آغاز با مخالفتي روبه رو نشد و حتي دو تن از برادران شاپور به کيش او درآمدند و طرفدارش شدند و چنان که اشاره شد کرتير در زمان اين پادشاه موبدي قدرتمند و طراز اول نبود که بتواند با ماني و مانويان برخورد کند و ماني در اصل با ادعاي تغيير و رفرم و با صلح و آرامش وارد صحنه مي شود نه با قيام عليه کرتير يا پادشاهي شاپور اول. استاد رجبي در ادامه مي فرمايند مزدک تفکرات اشتراکي خود را ارائه مي دهد و عليه حکومت ديني ساساني مي شورد و دليل آن را هم چنين بيان مي کند؛ مردم تحت فشار ماليات و عذاب هاي ديگر بودند و با اعمال کرتير موافق نبودند. کاملاً مشخص است تساوي خواهي مزدک (ظهور و بروز آيين مزدکي 496 - 488 ميلادي) در زمان قباد اول ساساني مطرح مي شود که کرتير اصلاً زنده نبوده است (افول کامل و مرگ کرتير حدود 300 ميلادي) که مزدک و پيروانش با اعمال او موافقت داشته يا نداشته باشند. (يعني حدود 200 سال پس از مرگ کرتير)

در ادامه اين پاراگراف ايشان مدعي مي شوند که دستورهاي ديني مندرج در کتاب ونديداد کمر مردم را مي شکند و سبب شکست ايرانيان از مسلمان ها مي شود. پرسش اينجاست که آيا با دستورهاي ونديداد که عمدتاً مربوط به پاکي و طهارت است اين شکست رقم مي خورد و شکستن کمر مردم ايران را اين شîوî ند و دليل است؟ جالب اينکه در دو پاراگراف پايين تر ايشان علت شکست ايرانيان از مسلمان ها را دخالت بيش از حد روحانيون و کرتير (که در اوايل پادشاهي ساسانيان حيات داشت نه در اواخر آن) مي دانند و اظهار مي دارند حکومت 470ساله اشکانيان فارغ از فشار دين و مذهب بود که تلويحاً به همين دليل آنها توانسته بودند حکومت خود را طولاني کنند. استاد تصديق خواهند فرمود که حکومت ساسانيان نيز هر چند به نظر ايشان کمرشکن بود ولي 428 سال به درازا کشيده شد. در ادامه استاد با ادعايي شگفت آورده اند مجلس مهستان اشکانيان که افتخاري است براي ايرانيان و نشان دهنده مردمسالاري ايراني پايه و اساس فراموشخانه و فراماسون و فراماسونري عصر جديد بوده است که پرواضح است اين قياسي مع الفارق است. در موردي ديگر استاد بيان کرده اند مغان اهل جادو و جنبل بوده اند و ايشان واژه MAGIC انگليسي امروزين را که معني سحر و جادو مي دهد و واژه قلم و ماژيک را دليل آورده اند و با همين استاد به اين نتيجه مي رسند که مغان جادوگر بوده اند، البته استاد در صفحه 22 کتاب ايران شناسي شان آورده اند؛ «يونانيان در سده هاي پيش از ميلاد اوستا را مي شناخته اند و فلسفه افلاطون به شدت زير نفوذ آموزه هاي زرتشت قرار داشته است. واژه مجيک يا ماژيک که امروز در همه زبان هاي اروپايي (با تلفظ هاي گوناگون) به چشم مي خورد بايد در همين زمان به اروپا راه يافته باشد.» و حال چگونه ايرانيان باستان و به ويژه مغان جادو و جنبل کار شده اند نامعلوم است و اين در حالي است که به استناد نوشته استاد در کتاب بالا مغان فلسفه افلاطون را به شدت زير نفوذ داشته اند به همين نمط پس بايد افلاطون نيز جادوگر قهاري بوده باشد و با توجه به اينکه يونانيان در داستان سرايي و خيالپردازي يد طولايي داشتند ليک جادوگري افلاطون را در جايي ذکر نکرده اند.

باز هم در فرازي ديگر از گفت وگو استاد يادآور شده اند که؛ اين فشار و امر و نهي که از زرتشتي گري مي آمد به اعتقاد تاريخ بخشي از زرتشتيان امروز هم بر همان زرتشتي گري هستند. زرتشت چيزي ديگر مي گفت؛ گفتار نيک ، پندار نيک ، کردار نيک و هيچ وقت امر و نهي نمي کرد و نداشت. تمام اينها حاشيه زرتشتي گري بود که در ونديداد آمده است. دانسته نيست زرتشتيان امروز چه زرتشتي گري پيشه کرده اند و امر و نهي بر که کرده اند و در دينداري خود از طرف موبدان چه امر و نهي مداومي بر آنها مي شود که استاد را به اين نتيجه رسانده است. پرواضح است اين گونه نيست و مي توان ادعا کرد زرتشتيان جماعتي يکپارچه اند که امروز بيش از هر زمان ديگري با انديشه والاي اشوزرتشت آشنايي دارند و خوشنامي و نکوکاري شان بر کسي پوشيده نيست. آنان چون برادران و خواهراني راستين در کنار برادران و خواهران مسلمان و يهودي و مسيحي هم ميهن خود در پاسداشت و آبادي ميهن خود کوشايند. نيم نگاهي به عملکرد آنان در يک قرن گذشته اثبات اين مدعاست. حال استاد به چه استنادي بيان مي دارند که به اعتقاد تاريخ بخشي از زرتشتيان امروز هم از همان زرتشتي گري هستند. اين گفته مبهم در جملاتي نامفهوم چه منظوري را مي رساند؟

چگونه تاريخ که گذشته را مي گويد حاليه و اکنون و امروز را بيانگر مي تواند شد و اعتقاد تاريخ را به آن بيان توان کرد. اين ادعا وصله يي است ناموزون با چسبي ناچسب بر اعتقاد زرتشتيان که آن را نه با تاريخ پيوندي است و نه با کردار مردمان زرتشتي امروز.

استاد در فرازي ديگر مي فرمايند؛ «اسلام با زيباترين شکل و شعار برابري و برادري وارد شد و با تفکر زيبايي جلو آمد.» بلافاصله در ادامه بيان مي دارند «اسلام با تفکر ايراني آميخت. اسلام يک پرداخت و ويرايش ايراني پيدا کرد.» و به اين نتيجه مي رسند که «به اين وسيله و با هنر ايراني، ايران مرکز جهان اسلام شد که به همان طبع و ويراستاري ايران مي رسيم.»

اين دو جمله استاد و نتيجه گيري ايشان با انديشه روشن منافات دارد. با کمي انديشه، تباين آن آشکار خواهد شد. انديشه يي که به اعتقاد استاد درگير امر و نهي و طبقه و طبقه پروري بوده و فرهنگي کمرشکن و مردم آزار داشته، چگونه توانسته اسلام را ويرايشي ايراني بدهد و ايراني را در جهان اسلام مرکزيت دهد؟ اگر اين گونه است انديشه و منش ايراني والا، انساني و فرهنگ ساز بوده است و اين پتانسيل عظيم فرهنگي را داشته که اين گونه عمل کند و به قول دکتر محمد اسلامي ندوشن سيادت سياسي بر جهان را به سيادت فرهنگي تبديل کند. کدام ملت و انديشه را در جهان سراغ داريم که اين گونه انديشمندانه و توانمند عمل کند. (جملات حذف شده: عرب همه چیزش را مسخر کند ولی نتواند عربش کند  حتی در عين مغلوبيت  عرب را سامان دهد و مرکزیت ، اندیشه و سیاستش را فراچنگ آورد.) نوشته مورخ نامدار کشورمان دکتر عبدالحسين زرين کوب در کتاب دو قرن سکوت صفحه 74 خواندني است؛ « (جملات حذف شده: این نژاد برتر که میدان فکر و عمل او هرگز از جولانگاه اسبان و شترانش تجاوز نکرده بود برای اداره کشورهای وسیعی که به دستش می افتاد نمی توانست بکلی از موالی(ایرانیان) صرف نظر نماید) ناچار دير يا زود برتري موالي را اذعان نمود. عبث نيست که يک خليفه اموي خودخواه و مغرور بلندپرواز اموي مجبور شد اين عبارت معروف را بگويد که؛ از اين ايراني ها شگفت دارم. هزار سال حکومت کردند و ساعتي بر ما محتاج نبودند و ما صد سال حکومت کرديم و لحظه يي از آنها بي نياز نشديم... ديري نگذشت که ايرانيان در قلمرو دين و علم جايگاه شايسته يي براي خود به دست آوردند چنان که در پايان دوره اموي بيشتر فقها، بيشتر قضات و حتي عده زيادي از عمال از موالي (ايرانيان) بودند. موالي بر همه شئون حکومت استيلا داشتند.»

ايراني با تازش مقدونيان و يونانيان هرگز مقدونيه يي يا يوناني نشد بلکه اين مهاجمان را نيز ايراني کرد. با يورش وحشيانه مغول خرافه پرست وحشي، ايران مغولي گري پيشه نکرد بلکه تا به آنجا پيش رفت که به مدد انديشه و توانمندي ذاتي خويش، حتي مغول بدآيين را خداشناس و مسلمان کرد. ببينيد اين شاهکار زاييده استعداد و فرهنگ ايراني است. ايراني در درازناي تاريخ فرهنگ ساز بوده است نه فرهنگ سوز. چگونه و از سر چه برهان و استدلال و شوند برخي مدعي مي شوند که او از بن مشکل داشته است. شايد درست باشد که ما به اندازه يونان فيلسوف نداشته ايم (يا داشته ايم و کتاب و سند و مدرکش به دست ما نرسيده) ولي آنچه مسلم است بي دانش و بينش هم نبوده ايم و بيشتر عملگرا بوده ايم تا نظريه پرداز. کوروش بزرگ آزادي، عدالت و برابري را در عمل پياده کرد و روا ندانست که فقط در آکادمي بنشيند و از آزادي و عدالت حرف بزند و به نظريه پردازي بسنده کند. درست است که به قول دکتر رجبي جنگ هاي کمرشکن داشته ايم. بايد چه مي کرديم که اين به واسطه سوق الجيشي و استراتژيک بودن سرزمين پاک ايران است که از باستان تاکنون چشم طمع دشمنان حريص را بر خود نگران داشته است. به نوشته دکتر محمدعلي اسلامي ندوشن؛ «ايران اگر کمتر از يونان فلسفه آفريده و انديشه ور بوده براي آن بوده که مي بايست در منطقه يي ناامن (بر سر راه شرق و غرب) نيروي خود را صرف بخش بزرگي از جهان بکند. اگر کمتر از روم سازندگي داشته در عوض ارتباط خود را با آنچه بعد معنوي زندگي است بهتر حفظ کرده است. يک کاليگولا يا نرون نداشته، بردگي نداشته، نبرد گلادياتور نداشته، جنگ با حيوانات درنده غدر قفسف نداشته،... پيام ديگري که در تمدن ايران پيش از اسلام نهفته است آن است که بيش از هزار سال (هخامنشيان 238 سال، اشکانيان 476 سال، ساسانيان 428 سال) به عنوان يکي از دو قدرت فائق جهان سرپا ايستاده است. البته هر سلسله يي سرانجام پير مي شود و به زير مي افتد . آنان نيز چنين شدند.»

اگر به کارکرد ديگر ملل دقت کنيم خوي و منش و فرهنگ ايراني را بيشتر خواهيم شناخت. مصريان را بنگريد؛ ملتي کهن با تمدني بزرگ که دکتر محمدعلي اسلامي ندوشن در کتاب ايران چه حرفي براي گفتن دارد درباره شان مي نويسد؛ «با آمدن اسلام به مصر هيچ اثري از تمدن پيشين در مصر باقي نماند (البته پيش از آن مسيحيت مقداري از آن را زدوده بود) حتي نام کشور تغيير کرد و از نام پيشين که کميت بود (به معناي سرزمين سياه) به کلمه عربي مصر تبديل شد. نام مکان ها و انسان ها همگي به عربي درآمدند. (جملات حذف شده: تفاوت ماهیت تمدن ایران و مصر را در این چند مورد خلاصه می کنیم:

1.مصر کشور دخمه های تاریک، ایران کشور روشنایی، خورشید و آتش

2.مصر کشور ارباب فناپذیر، ایران کشور خدای ناپیدای جاودانی

3.مصر همگان در خدمت مرگ، ایران همه چیز نمودار زندگی کوشش و کار برای پیروزی بر اهریمن

4.مصر انتظار شادی در دنیای دیگر، ایران طلب شادی از زندگی این جهانی

5. مصر اهرام، ایران کاخ تخت جمشید و شوش نماینده اقتدار جهانی- کشوری چند ملیتی

6.مصر موميایی پیکر مرده برای حفظ در جهان دیگر ،  ایران محو آن به منظور نیالودن زمین و هوا و آب»

استاد،آيا بی انصافی نخواهد بودکه یکسره خط بطلان بر ایران پیش از اسلام بکشیم و بگوییم که این اعراب بودند که همه چیز را برای ما آوردند. آیا این باور درست است كه اعراب مردماني با فرهنگ و سليم النفس و راستگو بودند و ما هيچ نداشتيم و هيچ نبوديم؟ اگر درست است پس پرسش اینجاست كه آيا آنها نبودند که دختران خود را زنده بگور می کردند؟ آیا آنها نبودند که زن را این زیبایی و شگفتی آفرینش را اصلا به حساب نمی آوردند و هنوز هم بحساب نمی آورند؟ آیا این طوایف عرب نبودند که به خاطر چرای مشتی علف توسط شتر از چراگاه طرف مقابل ده سال با یکدیگر جنگیدند و خون انسان را ثمن مشتی علف قرار دادند اینها را با سلیم النفسی چکار؟

مراجعه به شاهنامه فردوسی بزرگ در باب حمله اعراب به ایران ، مطالعه تاریخ طبری در این ویژگی و حتی مراجعه سردستی به کتاب ستیز و سازش گرشاسب چوکسی (ترجمهء نادر میرسعیدی چاپ انتشارات ققنوس) و یا کتاب دو قرن سکوت دکتر زرین کوب کارساز خواهد بود تا قضاوت درستی داشته باشیم.

در کتابهاي  ستیز و سازش ، تاريخ طبري ويا دو قرن سكوت اعمال یزید بن مهلب در شمال ایران و به ویژه در گرگان، خونریزی دهشتناک ربیع بن زیاد حارثی در سیستان، کردار قتيبه بن مسلم در فرارودان(ماورالنهر) به ویژه خوارزم نيز روایت ابن بلخی از رفتار اعراب با مردم شهر استخر که شما در صفحه 320 کتاب هزاره های گمشده(جلد دوم) خود آورده اید خواندنی است. آیا اینها از سلامت نفس و تفکر زیبا و حس برادری و برابری حکایت دارد؟ رفتار وحشیانه اعراب با نوه پیامبر اسلام حضرت امام حسین (ع)کجایش تفکر زیبا و برادری و برابری اعراب است؟ آنها با نوادگان پیامبر یعنی امامان (ع) چه کردند؟

پرسش اصلی اینجاست موالی که بودند؟ و شورش مداوم آنها بر علیه سلطه اعراب برای چه بوده است؟ اصلا چرا موالی؟ مگر اينان مسلمان نبودند وقرار برادری و برابری نبود؟ نهضت شعوبیه ، معتزله، قرمطیان، به آفرید، سنباد، استاذسیس، مقنع، ابومسلم، بابک، مازیار، خرم دینان، سیاه جامگان و... برای چه بوده است؟)

به فرازي ديگر از اين گفت وگو مي پردازيم. استاد، منصفانه نيست که بفرماييد در زمان هخامنشيان و ساسانيان صدايي جز دربار شنيده نمي شد. درست است که ماني در نهايت با بداقبالي روبه رو شد ولي او کتاب شاپورگان خويش را با احترام به شاپور اول تقديم و مرام و ايده خويش را آزادانه بيان کرد و پيروان زيادي يافت و حتي نفراتي از خاندان شاهي پيرو او شدند. آيا ماني به عنوان فردي از افراد عادي و از بطن مردم صدا و پيامش از طرف دربار شنيده نشد؟ آيا پيگيري هاي کرتير براي حذف ماني سرانجام باعث حذف نام و جاه کرتير نشد که نام او حتي در يک متن ساده پهلوي از دوران ساساني به جا نماند و امروزه موبدان در آيين جشن خواني از موبدان بزرگ ساساني چون تنسر آذرباد ماراسپند ياد مي کنند ولي از موبد قدرتمند و فعالي چون کرتير هيچ گاه يادي نکرده و نمي کنند؟ آيا اين خود شنيده شدن صدايي جز صداي دربار نيست؟ آيا دربار ساساني صداي مزدک را نشنيد؟ پادشاه ساساني قباد اول خود مزدکي نشد؟ هر چند خسرو اول انوشيروان به تحريک موبدان مزدک را از ميان برداشت ولي مزدکيان که خود مي دانيد ماندند و ماندند و ماندگار دوران شدند. کمي بازبيني تاريخ ما را فرا ياد خواهد آورد که در زمان هخامنشيان نيز صدايي جز صداي دربار شنيده مي شد. داريوش بزرگ خدايي را سپاس مي گويد که آفرينش را به انجام رسانده و به ويژه مردم را آفريده و شادي را از براي مردم پديد آورده است. او طبق اسناد حامي حق و طرفدار راستي و راستکاران است، بايد هم باشد. پادشاه فرهمند در اين جهان خويشکاري دارد و خويشکاري انجام وظيفه است در راستاي اشه (راستي و پاکي). شما خود استاديد و بهتر مي دانيد و کتاب هزاره هاي گمشده را نگاشته ايد و برگردان و ترجمه يي نو از کتيبه ديوان خشايارشا ارائه کرده ايد. استاد، خود در صفحه 289 کتاب هزاره هاي گمشده جلد دوم مي نويسيد؛ «علاوه بر اين يونانيان دشمنان آشتي ناپذير ايرانيان نيز هرگز به صفتي منفي از داريوش اشاره نکردند.» آيا پادشاهي که دشمنان قسم خورده ما يعني يونانيان از او بد نگفته اند، مي شود گفت که فقط صداي دربارش شنيده مي شده که او توانسته دشمنان را به اعتراف وا دارد؟ قطعاً با مردم خويش مردمدارانه رفتار مي کرده است.

جالب است در تخت جمشيد طبق اسناد هر کسي حتي براي يک روز هم کار مي کرده، مزد دريافت مي داشته، کارگر تامين اجتماعي داشته حتي اسيران هم اگر به عنوان کارگر کار مي کردند مزد دريافت مي داشتند اگر چه دوسوم کارگر معمولي مزد مي گرفتند ولي هنگام آزادي يک سوم بقيه را يکجا دريافت مي کردند. دو نکته انديشيدني؛ 1- آزادي اسير 2- دريافت مزد کامل. (ص 305، جلد سوم کتاب خودتان، هزاره هاي گمشده و نيز پروفسور هينتس Hinz, Darius and die perser,II/171) ) آيا تا اين اندازه به فکر مردم بودن فقط صداي دربار شنيده شدن است؟ به گفته خودتان سقراط در يونان اظهار مي دارد که او مي خواهد دوستش داريوش باشد تا داريوشي.

آيا کوروش دغدغه مردم نداشته است؟ براي سربلندي آنان اقدام نکرده است؟ شخصيتي چون او افتخار مردمان ما نيست؟ منشور آزادي و حقوق بشر خود را براي چه کساني به اجرا درآورده است؟ آيا فراموش کردني است رفتارش در بابل؟ به گواه تاريخ و لوحه هاي بابلي در اين گشايش بزرگ حتي قطره يي خون از بيني مردمان نچکيده است. اين را من و شما نمي گوييم، ثبت تاريخ است و شما مقر بدان. آيا آزادي يهوديان در بند و فرستادن آنها با اموال و خواسته به سرزمين مادري خود، فقط صداي دربار شنيده شدن است؟ تعريف از کوروش تحت عنوان نجات دهنده در تورات و تعريف از او در کتاب اشعياي نبي و عزرا اشاره به مردمداري او نيست؟ حضرت استاد خود بيش از هر کسي مي دانند که در آن دوران اگر شهري توسط فاتحي گشوده مي شد چه بر سر ساکنان آن مي آمد. لوحه هاي آشور بانيپال ثبت دوران است که چه بر سر حتي گربه هاي شهر شوش آورد و چقدر کشت و بريد و شکست و ببست. او خاک شهر را نيز به توبره کشيد و به موشان، شغالان و کفتاران رسماً اجازه سکني گزيدن در خرابه هاي شوش را داد. آيا رفتار مهربانانه و پدرانه کوروش در آن دوران سياه ستودني نيست؟ رفتار انساني او در برابر رفتار حاکمان آن دوره قابل قياس و هم جنس است؟

آيا کتاب کوروش نامه گزنفون سراسر دروغ است؟ اين کتاب را که ما ننوشته ايم يک يوناني نوشته است. خود شما در صفحه 305 هزاره هاي گمشده جلد سوم مرقوم فرموده ايد؛ «هر قدر هم شناخت يک مورخ از تاريخ جهان اندک باشد نقش برجسته زن در تاريخ ايران در مقايسه با سرگذشت زن در ديگر نقاط جهان نمي تواند نظر او را به خود جلب نکرده باشد. براي نمونه در دوره ساساني پوراندخت و آزرميدخت اگر هم بازيچه بلندپايگان و سرداران ساساني بودند نخستين شاهان زن يکي از بزرگ ترين امپراتوري هاي جهان هستند. تا آن تاريخ شمار زناني که به فرمانروايي رسيده باشند هنوز به تعداد انگشتان يک دست نبود و پيش از اين دو اگر کسي مانند کلئوپاترا و چند امير کوچک ديگر به امارت رسيده بودند هرگز فرمانرواي کشوري مستقل نبودند. در اينجا اين اشاره کوچک ضروري است که زنان سوئيس تازه در سال 1968 غميلاديف تنها اجازه انتخاب کردن را يافتند و تا به امروز هنوز مردان و جامعه به آنها اجازه انتخاب شدن را نداده است.» همشاگردي شما پروفسور کخ آلماني که به قول جنابعالي بيشتر روي تاريخ اجتماعي ايران کار مي کند در کتاب از زبان داريوش (با ترجمه جنابعالي) مي نويسد؛ «در امپراتوري بزرگ عصر داريوش با تساوي حقوق زن و مرد سر و کار داريم؛ حقي که هنوز در اروپاي قرن بيستم براي به دست آوردنش مبارزه مي شود.» همو در همان کتاب صفحه 278 آورده است؛«بررسي دقيق لوح هاي ديواني در تخت جمشيد نشان مي دهد زن در زمان فرمانروايي داريوش بزرگ از چنان مقامي برخوردار بوده که در ميان همه خلق هاي جهان باستان نظير نداشت.» آيا اين اخلاق انساني را مي توان از نظر دور داشت که چندين بار در لوحه هاي گلي حسابداري تخت جمشيد سخن از ماماهايي مي شود که در خدمت زنان کارگر باردار بوده اند يا اشاره همين لوحه ها به دستمزد مربيان زن مهد کودک هاي کارکنان تخت جمشيد انديشيدني است. امروزه حتي در کشورهاي عربي همجوار، زن حق راي ندارد و او را حق رانندگي نيست و از بسياري حقوق حقه ديگر محروم است و اين در حالي است که در دين مبين اسلام بهشت زير پاي مادران است يا ام ابيها حضرت فاطمه زهرا(س) داراي آن پايه و ارزش است که آب هاي عالم مهريه شان قرار مي گيرد يا حضرت خديجه(س) و حضرت زينب(س) داراي آن اعتبار و ارزش هستند. آيا اينها را بايد ناديده گرفت و يکسره بر پيشينه ارزشمند خود تاخت و بي اعتبارشان دانست؟

دانسته نيست از چه رو برخي از ما سعي داريم بر گذشته خود بتازيم و خود را بي اصل و نسب و در يک کلام بي بته جلوه دهيم. آيا اين کسب اعتبار براي امروز ماست، آيا اين عمل اعتبارآفرين است، آن هم در زماني که در ديگر کشورها با تکه سفالي براي خود تاريخ و اعتبار مي سازند و با خانه 200ساله يک شاعر پيشينه تاريخي و ادبي براي خود فراهم مي آورند و سيستم گردشگري براي اين تاريخ و ادب نوپا ترتيب مي دهند؟

چرا ما اين گونه ايم؟ چرا فرهنگ و تمدن ايران را به دو بخش پيش از اسلام و پس از اسلام تقسيم مي کنيم؟ به نظر مي رسد اين کار منطقي نباشد. اين ملت در طول تاريخ يک پيکره دارد، يک انديشه، يک منش. او آزادانديش، نيک منش و فرهنگ ساز است. چرا برخي خوش دارند حاصل مندي او را تکه و تجزيه کنند و تکه يي از عملکرد او را مصادره به مطلوب کرده و بر تکه ديگر بي مهري روا دارند و يکسره بر آن بتازند؟

به نوشته استاد دکتر محمد اسلامي ندوشن در کتاب «ايران چه حرفي براي گفتن دارد» صفحه 44 توجه کنيم؛ «تجربه چند هزارساله قوم ايراني که در يکي از پرمشغله ترين نقطه هاي تاريخ ساز دنيا زندگي کرده چه در دوران پيش از اسلام و چه بعد از آن، يک مجموعه حکمت و عبرت به او ارزاني داشته که چون حاصل برخورد برهنه و مستقيم با زندگي است از عمق قضايا خبر مي آورد... گاه ايراني را سرزنش مي کنند که چرا اين کرد و آن نکرد و چرا اين گونه زندگي کرد. اگر به ژرفاي تاريخ ايران برويم انصاف خواهيم داد که بهتر از آنچه کرده است نمي توانست بکند... او در موقعيت جغرافيايي قرار داشته و درگير مسائلي بوده که زمانه توانسته است بر او تحميل هايي بکند. باز هم بايد از او ممنون بود که از پا نيفتاده و تا حد ممکن پويايي خود را از دست نداده است. هر زمان به نوعي، همواره زحمتکش و حاصل مند بوده است.» در اين باره نوشته ها و گفت وگوها و پژوهش هاي دکتر مهدي محسنيان راد استاد ارتباطات خواندني و شنيدني است که گفت وگوهاي مستند ايشان پنجشنبه شب ها در يکي دو ماهه اخير از شبکه 4 سيما پخش شد که بسيار ژرف و استادانه و زيبا، کارکرد ملت و بزرگانش را از عصر عيلاميان تا قرون اخير بيان داشتند.

 

پاسخ کامل مهرداد قدردان را در اینجا بخوانید.

نامه نماینده ایرانیان زرتشتی به روزنامه اعتماد را در اینجا بخوانید.



بازدید: 891

  یادداشت ها (10)
1. نویسنده رستم فرخ زاد, در ۱۳۸۸/۱۰/۲۷ - ۰۷:۰۳:۳۲
فرزندان ایران زمین پاسخ را از مدتها پیش آنهم بدون سانسور گرفته اند ! این مقاله ی آقای رجبی هم یکی از همان واکنشهاست . به هر روی از پاسخ مستدل و منطقی آقای قدردان سپاس داریم.
2. نویسنده کامبیز.د, در ۱۳۸۸/۱۰/۲۷ - ۱۱:۱۵:۲۴
من از جوابیه آقای قدردان واقعا لذت بردم.به نظر من باید از ایشان حمایت شود هر چند که جوابیه زیبای ایشان با سانسور شدید مواجه شد ولی همین سانسور دلیل محکمی بر حقانیت حرفهای ایشان است.درود بر زرتشت و زرتشت دوست
3. نویسنده منوچهر, در ۱۳۸۸/۱۰/۲۷ - ۱۳:۲۵:۳۷
درود و سپاس به تمامي افراد واقع بين و كساني كه شجاعت حقيقت گويي را دارد ./.
4. نویسنده اردشیر, در ۱۳۸۸/۱۰/۲۷ - ۲۱:۵۸:۵۸
درودی بی پایان بر مهرداد قدردان و تمام فرزندان ایران زمین
5. نویسنده azi, در ۱۳۸۸/۱۰/۲۸ - ۰۰:۴۴:۳۵
درود به شما
6. نویسنده رضا, در ۱۳۸۸/۱۰/۲۸ - ۱۰:۰۱:۵۰
درود بر شما زرتشتيان كه از هويت واقعي ما ايراني ها پاسداري ميكنيد.
7. نویسنده آرش, در ۱۳۸۸/۱۰/۲۸ - ۱۴:۴۲:۴۶
چرا بايد كار به اينجاها بكشد؟!!!!!!!!!!!!!!
8. نویسنده farzin, در ۱۳۸۸/۱۰/۲۹ - ۰۸:۴۱:۰۲
آقاي قدردان عزيز، روز به روز قلمتان توانمندتر و دانشتان افزونتر باد.
9. نویسنده سعید, در ۱۳۸۸/۱۱/۰۵ - ۱۸:۱۴:۵۸
چه فکر می کنند و به کجا می اندیشند خدا می داند. پاینده و شاد باشید جناب قدردان
10. نویسنده بهمن دبستانی, در ۱۳۸۸/۱۱/۰۹ - ۰۳:۱۸:۴۳
سپاس بیکران بر تو مهرداد گرامی  
افزون بر پسر خاله بودن همچون برادر بزرگتر یار و یاورم بوده ای.

ایجاد یادداشت
  • لطفا نظرات خود را در مورد این مطلب در اینجا ثبت کنید
نام:
پست الکترونیکی شما:
وب سایت شما:
یادداشت

کد امنیتی: (کد مقابل را داخل کادر وارد کنید)* Code

تبليغات

ganji

Parsa

ashpaz

asho

pooya

بزرگترین فروشگاه آنلاین نرم افزار های سیستم عامل میکنتاش

moobed

mehrgan

lorian

kimia

rayka

bime

film

flash

honar

ketab

laptop

mehr

sakhteman

seda

shahab

zaban