|
امروز با اصرارهای ما، بابا یک سکه برای مامان خرید. به هر حال روز مادر است و مادر، عزیز. کادو را همگی با هم به او اهدا کردیم. نمی دانید، مامان چقدر خوشحال بود و بابا چطور به او و ما نگاه میکرد!
روز دوم: هر چی که سر بابا غر میزنیم، جورابش را عوض نمیکند. حسابی سوراخ شده و سبب آبروریزی است. تاریخ تولدش هم که یادش نیست! تاریخ تولد شناسنامهای هم که معلوم نیست درسته یا غلط. ایکاش میشد کادوی تولد برایش خرید! روز سوم: طی یک برنامه ریزی دقیق موفق شدیم، پولهایمان را جمع کنیم. تقریبا نصف پولی که بابا در یک هفته به ما داد را پسانداز کردیم. ما با این پول توانستیم یک کادو برای او بخریم. بالاخره امسال پدرها هم روزدار شدند. تازه با بقیه پول هم توانستیم یک مقدار خرتوپرت برای خودمان بخریم. بالاخره همانطور که روز مادر، روز زن هم هست؛ حتما روز پدر روز مرد هم هست دیگر! شلوار قبلیام مارکدار نبود.
روز چهارم: از اینکه توانستهایم، یک چنین کادوی مناسبی برای بابا بخریم، همگی خیلی خوشحالیم. ولی نمیدانم چرا خودش خیلی خوشش نیامد!
روز پنجم: اینطور که نمیشه! سالی دوبار که نباید کادو داد. هنوز 7 ماه بیشتر نیست که روز پدر را به بابا تبریک گفتهایم. به هر حال ما هم به یک چیزهایی نیاز داریم. سال دیگر جبران میکنیم.
روز ششم: یکسال گذشت. ولی هنوز 5 ماهی به روز پدر مانده! نمی دانم بابا چه جوری می خواد با جورابش تا اون موقع سر کنه!
روز هفتم: یعنی چی؟! ما دیگه چه جوری میتوانیم، پول تو جیبیهامان را دو برابر کنیم؟! با آنکه تورم طی این 2 سال دو برابر شده و بابا را می توان با این بهانه راضی کرد ولی با وجدانهایمان چه کنیم؟!
روز هشتم: امروز برای سپاسگزاری از بابا به خاطر 2 برابر کردن پول توجیبیهامان یک کادو گرفتیم. من هم شلوارم را عوض کردم. مگه شلوار مارکدار چقدر کار میکنه؟! بازدید: 565
1. نویسنده تورج, در ۱۳۸۸/۱۰/۲۶ - ۱۶:۴۷:۳۱ درود بسیار زیبا بود. بخاطر نوشته های خوبتان آفرین و سپاس |
|
- لطفا نظرات خود را در مورد این مطلب در اینجا ثبت کنید
| |