شما مجاز به دیدن این منبع نیستید.
شما باید وارد شوید

  • default color
  • red color
  • green color
mina
channel
پاسخی بر سخنان دکتر پرویز رجبی در مصاحبه با روزنامه اعتماد
چاپ ارسال به دوست
مهرداد قدردان   
۲۳ دي ۱۳۸۸

Image
با انتشار مصاحبه ی دکتر پرویز رجبی با روزنامه اعتماد که 12 آبان ماه در ضمیمه این روزنامه منتشر شد، آقای مهرداد قدردان یکی از پژوهشگران ایران باستان، پاسخی را تهیه نمود که به قول نماینده ایرانیان زرتشتی تحمل شنیدن آن وجود داشته باشد. پاسخی که با وجود قول مساعد سردبیر، تا به امروز منتشر نشده است اما از سوی دیگر، اعتماد رویه ی یک سو نگری خود را ادامه داد و مصاحبه ی دیگری با دکتر رجبی انجام داد.

ما در اینجا پاسخ مهرداد قدردان به مصاحبه ی نخست دکتر پرویز رجبی را منتشر می کنیم به امید آنکه روزنامه اعتماد نیز این پاسخ و پاسخهای احتمالی بعدی به ویژه به مصاحبه دوم دکتر رجبی را منتشر نماید.

 

 

بخشنودی اهورامزدا

خرد چشم جان است چون بنگری                        تو بی چشم شادان جهان نسپری

                                                                                                                      فردوسی بزرگ

استاد ارجمند دکتر پرویز رجبی در روزنامه وزین اعتماد مورخ سه شنبه دوازدهم آبانماه سالجاری در گفتگویی با عنوان «مروری بر سقوط ساسانیان و ورود اسلام به ایران» مطالبی را عنوان نموده اند که تعجب همگان از جمله آشنایان به تاریخ و خوانندگان آثارشان را برانگیخته است. دانسته نیست که چرا این حرف و حدیث ها  گاه فارغ از سندیت و  هجوگونه بيان  شده ؟ بدان سان كه حتي اعتبار تاریخی که خود نگاشته اند را تحت الشعاع قرار داده است. بعید می نماید از شخصیتی چون دكتر پرويز رجبي که به قول خودشان 14 سال در آلمان بوده اند و تربیت شده نظم علمی آلمان هستند و بالاتر از همه شاگرد پروفسور هینتس ، ایران شناس نامی بوده اند، اينگونه در مورد تاريخ و واقعيت هاي تاريخي ايران جفا روا داشته شود.گویا استاد بزرگوار فراموش نموده اند که خود در کتاب ایران شناسی فرازها و فرودها درصفحه 76 نگاشته اند:

«بیگانگان برای نوشتن تاریخ میهن ما خیلی کوشش کرده اند و اینک زمان به دست گرفتن تولیت تاریخ و فرهنگ ملی ، به خود ما رسیده است اما همواره با این آگاهی ، که با مالیدن نمدی برای قامت بلندبالای تاریخ ، آن را خراب نکنیم».

 آیا اینگونه می خواهیم تولیت تاریخ و فرهنگ ملی خود را بدست بگیریم!

در نمای کلی ، این گفتگو دارای اشتباهاتي است که زیبنده به نظر نمی رسد برای نمونه بیان گردیده که کرتیر 5 شاه را عوض نموده است. بر اساس تاريخ ،كرتير در زمان اردشیر بابکان (241-224 میلادی) بنیانگذار شاهنشاهی ساسانی، هیربدی تازه کار یا هاوشت(طلبه) علوم دینی بوده است و در زمان شاپور اول(270-241 میلادی) جانشین اردشیر بابکان نیز هر چند کرتیر جزء درباریان بود ولی قدرتمند نبود. دکتر عبدالحسین زرین کوب مورخ نامی کشورمان در کتاب تاریخ ایران باستان جلد چهارم(تاریخ سیاسی ساسانیان) صفحه 26 در مورد کرتیر می نویسد:

«در عهد شاپور[‌‌‍اول‍[‍  هر چند به مقام روحانی مهمی هم ارتقا یافت و نام وی در فهرست درباریان شاپور (در کتیبه کعبه زرتشت) نیز ذکر شد اما در بین درباریان او هرگز اهمیت زیادی نیافت و نفوذ و قدرت زیادی هم بدست نیاورد» که استناد ایشان از استاد فرهیخته شما پروفسور هینتس(Altiranische funde und forschungen  p.189) است.

و این شاپور اول ، کسی است که سه امپراطور روم هر کدام به نوعی مغلوب اویند(والریانوس، فیليپ وکردیانوس) و او کسی نمی تواند باشد که حکومتش دست گردان حرکتهای دینی و سیاسی کرتیر بوده باشد، جانشین شاپور اول یعنی هرمزد اردشیر(هرمز اول) به گواه تاریخ مردی دلاور بود و هر چند فرزند بزرگ شاپور اول نبود به سبب شایستگی ، پدر ترجیح داد كه جانشینش باشد و او نیز از لحاظ شخصيتي کسی نبود که آلت دست کرتیر قرار گیرد درست است كه کرتیر در زمان او لقب هرمزد موبد یافت و در ردیف بزرگان دربار درآمد و لي شروع قدرتمنديش در زمان بهرام اول جانشین هرمز اول است و می توان گفت کرتیر در اين زمان بود كه قدرتی در خور تصمیم گیری و دخالت در امور شاهی پيدا كرد و توانست کمر به نابودی مانی ببندد.  نفوذ و قدرت كرتير در زمان بهرام دوم به اوج خود رسید و همو بود که بهرام سوم را به جاي بهرام دوم بر تخت نشاند و جالب اينكه این دست نشاندگی نيز چهار ماه بیشتر به طول نيانجاميد و نرسه پسر دیگر شاپور اول ، بهرام سوم  را برکنار و خود بر تخت شاهی نشست. نرسه ،کرتیر را از قدرت دور و خانه نشين کرد.

 حال با تكيه بر مستندات تاريخي به این نتیجه می رسیم که كرتير هفت پادشاه را به چشم دیده و در دوران پادشاهيشان زندگي كرده است ولي هرگز توان تعويض پنج پادشاه را نداشته است وآنچه به صراحت در تاریخ آمده فزونی قدرت کرتیر در زمان پادشاهي بهرام اول است و قدرت بلامنازع او در دوران سلطنت بهرام دوم و سوم که آخری دست نشانده چهار ماهه او بوده است. در مجموع می توان گفت تاثیر مستقیم کرتیر بر سلطنت دو پادشاه یعنی بهرام دوم و سوم صحیح است نه بر پنج پادشاه وآنهم در حد تعویض آنان.

همچنین استاد بیان می دارند که مانی بر علیه کرتیر قيام كرده است چنانکه می دانیم مانی قیامی صورت نداد. او در زمان شاپور اول ساسانی ادعای رسالت کرد و با آرامش و احترام در بیشاپور کتاب شاپورگان خود را تقدیم شاپور اول نمود واز طرف دربار در آغاز با مخالفتي روبرو نشد و حتی دو تن از برادران شاپور به کیش او درآمدند و طرفدارش شدند.  و چنانکه اشاره شد کرتیر در زمان اين پادشاه موبدي قدرتمند و طراز اول نبود كه بتواند با ماني و مانويان برخورد كند و ماني در اصل  با ادعای تغییر و رفرم و با صلح و آرامش وارد صحنه می شود نه با قیام علیه کرتیر یا پادشاهی شاپور اول، استاد رجبی در ادامه می فرمایند که مزدک تفکرات اشتراکی خود را ارائه می دهد و بر علیه حکومت دینی ساسانی می شورد و دلیل آن را هم چنین بیان می کنند: مردم تحت فشار مالیات و عذاب های دیگر بودند و با اعمال کرتیر موافق نبودند، کاملا مشخص است که تساوی خواهی مزدک(ظهور و بروز آیین مزدکی 496-488 میلادی) در زمان قباد اول ساسانی مطرح مي شود که کرتیر اصلا زنده نبوده است (افول کامل و مرگ کرتیر حدود 300 میلادی) که مزدک و پیروانش با اعمال او موافقت داشته يا  نداشته باشند(یعنی حدود 200 سال پس از مرگ کرتیر).

در ادامه این پاراگراف ایشان مدعی می شوند که دستورهای دینی مندرج در کتاب وندیداد کمر مردم را مي شکند وسبب شكست ايرانيان از اعراب مي شود پرسش اینجاست که آيا با دستورهای وندیداد که عمدتا مربوط به پاکی و طهارت است اين شكست رقم مي خورد و شكستن کمر مردم ایران را این شَوَند و دليل است؟

جالب اینکه در دو پاراگراف پایین تر ايشان علت شکست ايرانيان از اعراب را دخالت بیش از حد روحانیون و کرتیر(که در اوایل پادشاهی ساسانیان حیات داشت نه در اواخر آن) می دانند و اظهار می دارند که حکومت 470 ساله اشکانیان فارغ از فشار دین و مذهب بودكه تلویحا به همین دلیل آنها توانسته بودند حکومت خود را طولانی کنند. استاد تصدیق خواهند فرمود که حکومت ساسانیان نيز هر چند به نظر ایشان کمرشکن بود ولي  428 سال به درازا کشیده شد.

در ادامه استاد با ادعایی شگفت ، آورده اند که مجلس مهستان اشکانیان که افتخاری است برای ایرانیان و نشان دهنده مردم سالاری ایرانی ، پایه و اساس فراموشخانه و فراماسون و فراماسونری عصر جدید بوده است که پرواضح است اين قیاسي مع الفارق است.در موردی دیگر استاد بیان نموده اند که مغان اهل جادو و جنبل بوده اند و ایشان واژه MAGIC انگلیسی امروزین را که معنی سحر و جادو می دهد و واژه قلم و ماژیک را دلیل آورده اند و با همين استناد به اين نتيجه مي رسند كه مغان جادوگر بوده اند!

البته استاد در صفحه 22 کتاب ایرانشناسی شان آورده اند: «یونانیان در سده های پیش از میلاد اوستا را می شناخته اند و فلسفه افلاتون به شدت زیر نفوذ آموزه های زرتشت قرار داشته است واژه مجیک یا ماژیک که امروز در همه زبان های اروپایی(با تلفظهای گوناگون) به چشم می خورد باید در همین زمان به اروپا راه یافته باشد» و حال چگونه ایرانیان باستان و به ویژه مغان جادو و جنبل کار شده اند نامعلوم است و اين در حالی است  كه به استناد نوشته استاد در کتاب بالا مغان فلسفه افلاتون را به شدت زیر نفوذ داشته اند بهمین نمط پس بايستي افلاتون نیز جادوگر قهاری بوده باشد و با توجه به اينكه يونانيان در داستان سرايي و خيال پردازي يد طولايي داشتند ليك جادوگري افلاتون را  در جايي ذكر نكرده اند.

باز هم در فرازی دیگر از گفتگو ، استاد یادآور شده اند که : این فشار و امر و نهی که از زرتشتی گری می آمد به اعتقاد تاریخ بخشی از زرتشتیان امروز هم بر همان زرتشتی گری هستند زرتشت چیزی دیگر می گفت گفتار نیک پندار نیک کردار نیک و هیچ وقت امر و نهی نمی کرد و نداشت ،  تمام اینها حاشیه زرتشتی گری بود که در وندیداد آمده است.

دانسته نیست زرتشتیان امروز چه زرتشتی گری پیشه کرده اند و امر و نهی بر که کرده اند و در دینداری خود از طرف موبدان چه امر و نهي مداومي بر آنها می شود كه استاد را به اين نتيجه رسانده است. پر واضح است که اینگونه نیست و می توان ادعا کرد که زرتشتیان جماعتی یکپارچه اند که امروز بیش از هر زمان دیگری با اندیشه والای اشوزرتشت آشنايي دارند و خوشنامی و نکوکاریشان بر کسی پوشیده نیست آنان چون برادران و خواهرانی راستین در کنار برادران و خواهران  مسلمان و یهودی و مسیحیِ هم میهنِ خود در پاسداشت و آبادی میهن خود کوشایند. نیم نگاهی به عملکرد آنان در یک قرن گذشته اثبات این مدعاست. حال ، استاد به چه استنادی بیان می دارند که به اعتقاد تاریخ بخشی از زرتشتیان امروز هم از همان زرتشتی گری هستند این گفتهء مبهم در جملاتی نامفهوم چه منظوری را می رساند؟

چگونه تاریخ که گذشته را می گوید حالیه و اکنون و امروز را بیانگر می تواند شد و اعتقاد تاریخ را بدان بیان توان کرد این ادعا وصله ای است ناموزون با چسبی ناچسب بر اعتقاد زرتشتيان که آنرا نه با تاریخ پیوندی است و نه با کردار مردمان زرتشتی امروز.

استاد در فرازی دیگر می فرمایند:« اسلام با زیباترین شکل و شعار برابری و برادری وارد شد  و با تفکر زیبایی جلو آمد» بلافاصله در ادامه بیان می دارند که« اسلام با تفکر ایرانی آمیخت ،  اسلام یک پرداخت و ویرایش ایرانی پیدا کرد» و به اين نتیجه می رسند که «بدین وسیله و با هنر ایرانی ، ایران مرکز جهان اسلام شد که به همان طبع و ویراستاری ایرانی می رسیم».

این دو جملهء استاد و نتیجه گیری ایشان با اندیشه روشن منافات دارد با کمی اندیشه ، تباین آن آشکار خواهد شد، اندیشه ای که به اعتقاد استاد درگیر امر و نهی و طبقه و طبقه پروری بوده و فرهنگی کمرشکن و مردم آزار داشته چگونه توانسته اسلام را ویرایشی ایرانی بدهد و ایرانی را در جهان اسلام مرکزیت دهد؟ اگر اینگونه است اندیشه و منش ایرانی والا ، انسانی و فرهنگ ساز بوده است و این پتانسیل عظیم فرهنگی را داشته كه اینگونه عمل کند و به قول دکتر محمد اسلامی ندوشن سیادت سیاسی بر جهان را به سیادت فرهنگی تبديل کند کدام ملت و اندیشه را در جهان سراغ داریم که اینگونه اندیشمندانه و توانمند عمل کند عرب همه چیزش را مسخر کند ولی نتواند عربش کند  حتی در عين مغلوبيت  عرب را سامان دهد و مرکزیت ، اندیشه و سیاستش را فراچنگ آورد. نوشتهء مورخ  نامدار كشورمان دکتر عبدالحسین زرین کوب در کتاب دو قرن سکوت صفحه 74 خواندني است : «این نژاد برتر که میدان فکر و عمل او هرگز از جولانگاه اسبان و شترانش تجاوز نکرده بود برای اداره کشورهای وسیعی که به دستش می افتاد نمی توانست بکلی از موالی(ایرانیان) صرف نظر نماید ناچار دیر یا زود برتری موالی را اذعان نمود عبث نیست که یک خلیفه اموی خودخواه و مغرور بلندپرواز اموی مجبور شد این عبارت معروف را بگوید که: از این ایرانیها شگفت دارم هزار سال حکومت کردند و ساعتی بر ما محتاج نبودند و ما صد سال حکومت کردیم و لحظه ای از آنها بی نیاز نشدیم.......دیری نگذشت که ایرانیان در قلمرو دین و علم جایگاه شایسته ای برای خود بدست آوردند چنانکه در پایان دوره اموی بیشتر فقها بیشتر قضات و حتی عده ی زیادی از عمال از موالی(ایرانیان) بودند موالی بر همه شئون حکومت استیلا داشتند».

 ایرانی با تازش مقدونیان و یونانیان هرگز مقدونیه ای يا يونانی نشد بلکه این مهاجمان را نیز ایرانی کرد. با یورش وحشیانهء مغولِ خرافه پرست وحشی ، ايراني مغولی گری پیشه نکرد بلکه تابدانجا پیش رفت که به مدد اندیشه و توانمندی ذاتي  خویش ،  حتي مغولِ بدآیین را خداشناس و مسلمان نمود. ببینید این شاهکار زاییده استعداد و فرهنگ ایرانی است ایرانی در درازناي تاريخ فرهنگ ساز بوده است نه فرهنگ سوز. چگونه و از سر چه برهان و استدلال و شَوَند برخی مدعی می شوند که او از بن مشکل داشته است، شاید درست باشد که ما به اندازه یونان فیلسوف نداشته ایم (يا داشته ايم و كتاب و سند و مدركش بدست ما نرسيده )  ولي آنچه مسلم است  بی دانش و بینش هم نبوده ایم و بیشتر عمل گرا بوده ایم تا نظریه پرداز.کورش بزرگ آزادی ، عدالت و برابری را در عمل پیاده کرد و روا ندانست كه فقط در آکادمی بنشيند و از آزادی و عدالت حرف بزند و به نظريه پردازي بسنده كند درست است که به قول دکتر رجبی جنگهای کمرشکن داشته ایم بايد چه مي كرديم که این بواسطه سوق الجیشی و استراتژیک بودن سرزمین پاك ایران است که از باستان تاکنون چشم طمع دشمنان حریص را بر خود نگران داشته است به نوشته دکتر محمدعلی اسلامی ندوشن:

«ایران اگر کمتر از یونان فلسفه آفریده و اندیشه ور بوده برای آن بوده که می بایست در منطقه ای ناامن(بر سر راه شرق و غرب) نیروی خود راصرف بخش بزرگی از جهان بکند اگر کمتر از روم سازندگی داشته در عوض ارتباط خود را با آنچه بعد معنوی زندگی است بهتر حفظ  کرده است. یک کالیگولا یا نرون نداشته، بردگی نداشته، نبرد گلادیاتور نداشته، جنگ با حیوانات درنده [در قفس] نداشته، .... پیام دیگری که در تمدن ایران پیش از اسلام نهفته است آن است بیش از هزار سال (هخامنشیان 238 سال، اشکانیان  476 سال، ساسانیان 428 سال) به عنوان یکی از دو قدرت فائق جهان سرپا ایستاده است البته هر سلسله اي سرانجام پیر می شود وبه زیر مي افتد آنان نیز چنین شدند».

اگر به كاركرد ديگر ملل دقت كنيم  خوي و منش و فرهنگ ایرانی را بيشتر خواهيم شناخت ،  مصریان را بنگرید ملتی کهن با تمدنی بزرگ كه دکتر محمد علی اسلامی ندوشن درکتاب ایران چه حرفی برای گفتن دارد درباره شان می نویسد: «با آمدن اسلام به مصر هیچ اثری از تمدن پیشین در مصر باقی نماند (البته پیش از آن مسیحیت مقداری از آن را زدوده بود) حتی نام کشور تغییر کرد و از نام پیشین که کمیت بود(به معنای سرزمین سیاه) به کلمه عربی مصر تبدیل گردید نام مکانها و انسانها همگی به عربی در آمدند تفاوت ماهیت تمدن ایران و مصر را در این چند مورد خلاصه می کنیم:

1.مصر کشور دخمه های تاریک، ایران کشور روشنایی، خورشید و آتش

2.مصر کشور ارباب فناپذیر، ایران کشور خدای ناپیدای جاودانی

3.مصر همگان در خدمت مرگ، ایران همه چیز نمودار زندگی کوشش و کار برای پیروزی بر اهریمن

4.مصر انتظار شادی در دنیای دیگر، ایران طلب شادی از زندگی این جهانی

5. مصر اهرام، ایران کاخ تخت جمشید و شوش نماینده اقتدار جهانی- کشوری چند ملیتی

6.مصر موميایی پیکر مرده برای حفظ در جهان دیگر ،  ایران محو آن به منظور نیالودن زمین و هوا و آب»

استاد،آيا بی انصافی نخواهد بودکه یکسره خط بطلان بر ایران پیش از اسلام بکشیم و بگوییم که این اعراب بودند که همه چیز را برای ما آوردند. آیا این باور درست است كه اعراب مردماني با فرهنگ و سليم النفس و راستگو بودند و ما هيچ نداشتيم و هيچ نبوديم؟ اگر درست است پس پرسش اینجاست كه آيا آنها نبودند که دختران خود را زنده بگور می کردند؟ آیا آنها نبودند که زن را این زیبایی و شگفتی آفرینش را اصلا به حساب نمی آوردند و هنوز هم بحساب نمی آورند؟ آیا این طوایف عرب نبودند که به خاطر چرای مشتی علف توسط شتر از چراگاه طرف مقابل ده سال با یکدیگر جنگیدند و خون انسان را ثمن مشتی علف قرار دادند اینها را با سلیم النفسی چکار؟

مراجعه به شاهنامه فردوسی بزرگ در باب حمله اعراب به ایران ، مطالعه تاریخ طبری در این ویژگی و حتی مراجعه سردستی به کتاب ستیز و سازش گرشاسب چوکسی (ترجمهء نادر میرسعیدی چاپ انتشارات ققنوس) و یا کتاب دو قرن سکوت دکتر زرین کوب کارساز خواهد بود تا قضاوت درستی داشته باشیم.

در کتابهاي  ستیز و سازش ، تاريخ طبري ويا دو قرن سكوت اعمال یزید بن مهلب در شمال ایران و به ویژه در گرگان، خونریزی دهشتناک ربیع بن زیاد حارثی در سیستان، کردار قتيبه بن مسلم در فرارودان(ماورالنهر) به ویژه خوارزم نيز روایت ابن بلخی از رفتار اعراب با مردم شهر استخر که شما در صفحه 320 کتاب هزاره های گمشده(جلد دوم) خود آورده اید خواندنی است. آیا اینها از سلامت نفس و تفکر زیبا و حس برادری و برابری حکایت دارد؟ رفتار وحشیانه اعراب با نوه پیامبر اسلام حضرت امام حسین (ع)کجایش تفکر زیبا و برادری و برابری اعراب است؟ آنها با نوادگان پیامبر یعنی امامان (ع) چه کردند؟

پرسش اصلی اینجاست موالی که بودند؟ و شورش مداوم آنها بر علیه سلطه اعراب برای چه بوده است؟ اصلا چرا موالی؟ مگر اينان مسلمان نبودند وقرار برادری و برابری نبود؟ نهضت شعوبیه ، معتزله، قرمطیان، به آفرید، سنباد، استاذسیس، مقنع، ابومسلم، بابک، مازیار، خرم دینان، سیاه جامگان و... برای چه بوده است؟

به فرازي ديگر از اين گفتگومي پردازيم استاد ، منصفانه نیست که بفرمایید در زمان هخامنشیان و ساسانیان صدایی جز دربار شنیده نمی شد؟ درست است که مانی در نهايت با بداقبالي روبرو شد ولی او کتاب شاپورگان خویش را با احترام به شاپور اول تقدیم کرد و مرام و ایده خویش را آزادانه بیان نمود و پيروان زيادي يافت و حتی نفراتی از خاندان شاهی پیرو او شدند. آیا مانی به عنوان فردی از افراد عادی و از بطن مردم صدا و پیامش از طرف دربار شنیده نشد؟ آیا پیگیری های کرتیر برای حذف  مانی سرانجام باعث حذف نام و جاه کرتیر نشد که نام او حتی در یک متن ساده پهلوی از دوران ساسانی به جا نماند و امروزه موبدان در آیین جشن خوانی از موبدان بزرگ ساسانی چون تنسر، آذرباد ماراسپند، یاد می كنند ولی از موبد قدرتمند و فعالی چون کرتیر هیچ گاه یادی نكرده و نمی كنند آیا این خود شنیده شدن صدایی جز صدای دربار نیست؟

آیا دربار ساساني صدای مزدک را نشنید؟پادشاه ساساني قباد اول خود مزدکی نشد؟ هر چند خسرو اول انوشیروان به تحریک موبدان مزدک را از ميان برداشت  ولی مزدکیان که خود می دانید  ماندند و ماندند و ماندگار دوران شدند.

کمی بازبینی تاریخ ما را فرا یاد خواهد آورد که در زمان هخامنشیان نیز صدایی جز صدای دربار شنیده می شد. داریوش بزرگ خدایی را سپاس می گوید که آفرینش را به انجام رسانده و به ویژه مردم را آفریده و شادی را از برای مردم پدید آورده است.او طبق اسناد حامی حق و طرفدار راستی و راستکاران است، باید هم باشد پادشاهِ فرهمند در اين جهان خویشکاری دارد و خویشکاری انجام وظیفه است در راستای اشه(راستي و پاكي) شما خود استادید بهتر مي دانيد و کتاب هزاره های گمشده را نگاشته اید و برگردان و ترجمه ای نو از کتیبهء دیوان خشایارشا ارائه کرده اید.

استاد، خود در صفحه 289 کتاب هزاره های گمشده جلد دوم می نویسید: «علاوه بر این یونانیان دشمنان آشتی ناپذیر ایرانیان نیز هرگز به صفتی منفی از داریوش اشاره نکردند» آیا پادشاهی که دشمنان قسم خورده ما یعنی یونانیان از او بد نگفته اند می شود گفت که فقط صدای دربارش شنیده می شده اوکه توانسته دشمنان را به اعتراف وا دارد قطعا با مردم خويش مردمدارانه رفتار مي كرده است.

جالب است در تخت جمشید طبق اسناد هر کسی حتی برای یک روز هم کار مي کرده مزد دریافت مي داشته كارگر تامین اجتماعی داشته حتی اسیران هم اگر به عنوان کارگر کار می کردند مزد دریافت مي داشتند اگر چه دو سوم کارگر معمولی مزد می گرفتند ولي هنگام آزادی یک سوم بقیه را یکجا دریافت می کردند دو نکتهء اندیشیدنی: 1.آزادی اسیر2.دریافت مزد کامل(صفحه 305 جلد سوم کتاب هزاره های گمشده کتاب خودتان و نیز پروفسور هينتس Hinz , Darius und die perser , П/171 )

آیا تا این اندازه به فکر مردم بودن فقط صدای دربار شنیده شدن است به گفته خودتان سقراط در یونان اظهار مي داردكه  او می خواهد دوستش داریوش باشد تا داریوشی.

آیا کورش دغدغه مردم نداشته است؟ برای سربلندی آنان اقدام نکرده است؟ شخصیتی چون او افتخار مردمان ما نیست؟ منشور آزادی و حقوق بشر خود را براي چه كساني به  اجرا در آورده است؟ آیا فراموش کردنی است رفتارش در بابل؟ به گواه تاريخ و لوحه هاي بابلي در این گشایش بزرگ حتی قطره ای خون از بینی مردمان نچکيده است. این را  من و شما نمی گوییم ثبت تاریخ است و شما مقر بدان. آیا آزادی یهودیانِ در بند و فرستادن آنها با اموال و خواسته به سرزمین مادری خود، فقط صدای دربار شنیده شدن است. تعریف از کورش تحت عنوان نجات دهنده در تورات و تعریف از او در کتاب اشعیای نبی و عزرا اشاره به مردمداري او نيست ؟

حضرت استادی خود بیش از هر کسي می دانند که در آن دوران اگر شهری توسط فاتحی گشوده می شد چه بر سر ساکنان آن می آمد لوحه های آشور بانیپال ثبت دوران است که چه بر سر حتی گربه های شهر شوش آورد. چقدر کشت و برید و شکست و ببست. او خاک شهر را نیز به توبره کشید و به موشان شغالان و کفتاران رسما اجازه سکنی گزیدن در خرابه های شوش را داد. آیا رفتار مهربانانه و پدرانه کورش در آن دوران سیاه ستودنی نیست؟ رفتار انسانی او در برابر رفتار حاکمان آن دوره قابل قیاس و همجنسی است؟

آیا کتاب کورش نامه گزنفون سراسر دروغ است؟ این کتاب را که ما ننوشته ایم یک یونانی نوشته است خود شما در صفحه 305 هزاره های گمشده جلد سوم مرقوم فرموده اید: «هر قدر هم شناخت یک مورخ از تاریخ جهان اندک باشد نقش برجسته زن در تاریخ ایران در مقایسه با سرگذشت زن در دیگر نقاط جهان نمی تواند نظر او را به خود جلب نکرده باشد برای نمونه در دوره ساسانی پوران دخت و آزرمی دخت اگر هم بازیچه بلندپایگان و سرداران ساسانی بودند نخستین شاهان زن یکی از بزرگترین امپراطوری های جهان هستند. تا آن تاریخ شمار زنانی که به فرمانروایی رسیده باشند هنوز به تعداد انگشتان یک دست نبود و پیش از این دو اگر کسی مانند کلئوپاترا و چند اميرکوچک دیگر به امارت رسیده بودند هرگز فرمانروای کشوری مستقل نبودند در این جا این اشاره کوچک ضروری است که زنان سوئیس تازه در سال 1968 [ميلادي]  تنها اجازه انتخاب کردن را یافتند و تا به امروز هنوز مردان و جامعه به آنها اجازه انتخاب شدن را نداده است»

همشاگردی شما پروفسور کخ آلمانی که به قول جنابعالی بیشتر روی تاریخ اجتماعی ایران کار می کند در کتاب از زبان داریوش(باترجمه جنابعالی) می نویسد: در امپراطوری بزرگ عصر داریوش با تساوی حقوق زن و مرد سرو کار داریم حقی که هنوز در اروپای قرن بیستم برای بدست آوردنش مبارزه می شود»

همو در همان کتاب صفحه 278 آورده است:

«بررسی دقیق لوح های دیوانی در تخت جمشید نشان می دهد که زن در زمان فرمانروایی داریوش بزرگ از چنان مقامی برخوردار بوده که در میان همه خلق های جهان باستان نظیر نداشت».

آیا این اخلاق انسانی را می توان از نظر دور داشت که چندین بار در لوحه های گلی  حسابداري تخت جمشيد سخن از ماماهایی می شود که در خدمت زنان کارگر باردار بوده اند و يا اشارهء همين لوحه ها به دستمزد مربیان زنِ مهد کودک های کارکنان تخت جمشید اندیشیدنی است.

امروزه حتی در کشورهای عربی همجوار ، زن حق رای ندارد و او را حق رانندگی نيست و از بسیاری حقوق حقه دیگر محروم است و اين در حالي است كه در دين مبين اسلام بهشت زير پاي مادران است و يا ام ابيها  حضرت فاطمه زهرا (س) داراي آن پايه و ارزش است كه آبهاي عالم مهريه شان قرار ميگيرد يا حضرت خديجه (س) و حضرت زينب(س) داراي آن اعتبار و ارزش مي باشند. آیا اینها را باید نادیده گرفت و یکسره بر پیشینهءارزشمند خود تاخت و بی اعتبارشان دانست.

دانسته نیست از چه رو برخی از ما سعی داریم بر گذشتهء خود بتازیم و خود را بی اصل و نسب و در یک کلام بی بته جلوه دهیم. آیا این کسب اعتبار برای امروز ماست؟آيا این عمل اعتبار آفرین است؟ آنهم در زمانی که در ديگر كشورها  با تکه سفالی برای خود تاریخ و اعتبار می سازند و با خانهء دويست ساله يك شاعر پيشینهء تاریخي و ادبی برای خود فراهم مي آورند و سیستم گردشگری براي اين تاريخ و ادب نوپا ترتیب می دهند.

چرا ما اینگونه ایم؟ چرا فرهنگ و تمدن ایران را به دو بخش پیش از اسلام و پس از اسلام تقسیم می کنیم؟ به نظر می رسد اين كار منطقی نباشد. این ملت در طول تاریخ یک پیکره دارد یك اندیشه ، یک منش ، اوآزاداندیش، نیک منش و فرهنگ ساز است. چرا برخی خوش دارند حاصلمندی او را تیکه و تجزیه کنند و تیکه ای از عملکرد او را مصادره به مطلوب کرده و بر تیکهء دیگر بی مهری روا دارند و یکسره بر آن بتازند.

به نوشتهء استاد دکتر محمد اسلامی ندوشن در کتاب ایران چه حرفی برای گفتن دارد صفحه 44 توجه کنیم:

«تجربه چند هزارساله قوم ایرانی که در یکی از پرمشغله ترین نقطه های تاریخ ساز دنیا زندگی کرده چه در دوران پیش از اسلام و چه بعد از آن، یک مجموعه حکمت و عبرت به او ارزانی داشته که چون حاصل برخورد برهنه و مستقیم با  زندگی است از عمق قضایا خبر می آورد... گاه ایرانی را سرزنش می کنند که چرا این کرد و آن نکرد و چرا اینگونه زندگی کرد. اگر به ژرفای تاریخ ایران برویم انصاف خواهیم داد که بهتر از آنچه کرده است نمی توانست بکند.... او در موقعیت جغرافیایی قرار داشته و درگیر مسائلی بوده که زمانه توانسته است بر او تحمیلهایی بکند باز هم باید از او ممنون بود که از پا نیفتاده و تا حد ممکن پویایی خود را از دست نداده است هر زمان به نوعی، همواره زحمتکش و حاصلمند بوده است».

در این باره نوشته ها و گفتگوها و پژوهشهای دکترمهدي محسنیان راد استاد ارتباطات خواندنی و شنیدنی است که گفتگوهای مستند ایشان پنجشنبه شب ها در یکی دو ماهه اخیر از شبکه 4 سیما پخش شد که بسیار ژرف و استادانه و زیبا ، کارکرد ملت و بزرگانش را از عصر ایلامیان تا قرون اخیر بیان داشتند.

در فرازی دیگر ازگفتگوی خود کتابسوزی و غارت کتابخانه های ایران را توسط اعراب رد می کنيد و می فرمايید: «نباید این پدیده را باور کرد» و بیان داشته ايد که « ما ملت روایی هستیم و با خط پهلوی شکسته 11 حرفی نمی توانسته ایم دارای این همه کتاب و مدرک باشیم».

در این ویژگی باید گفت که ما ایرانیان کتاب و متون فراوانی به همین خط ناقص پهلوی و خط کامل دین دبیره داشته ایم و چندان هم روایی نبوده ایم چرا که ابن مقفع این فداکار و جان بخش(شهید) عرصه دانش و کتابت قطعا کاغد بازی نمی کرده که این همه کتاب و نوشته های پهلوی را برای جلوگیری از نابودشدن ، به عربی ترجمه کرده و تا سرحد توان و تا زمان مرگ می نوشته است. تلاش شبانه روزی روزبه پسر دادویه از اهالی فیروزآباد فارس(ابن مقفع) که جان بر سر اینکار نهاد قابل چشم پوشی نیست. کسی که خلیفه منصور عباسی چون از اندیشه و نگرش او آگاهی یافت به جرم زندیقی بودن گرفتارش نمود و به بدترین وجه ممکن او را کشت.  به دستور او تنوری افروختند و اندام وی را یک یک بریدند و در پیش چشمش به آتش ریختند آیا ابن مقفع برای کاری سهل و ساده و تنها به جرم زندیقی بودن اینگونه جان می دهد؟

آیا می توان کتابت و نوشتار و نویسندگی او را نادیده گرفت؟ او را کتابهایی پیش رو بوده که ترجمه کند و آنقدر ارزش داشته که جان بر سر اين اراده و پشتکار عظیم خود نهد.

اما در این خصوص که ما کتابخانه های عظیم نداشته ایم خوانندگان را به صفحه 56 کتاب فیلسوف معاصر دکتر غلامحسین ابراهیمی دینانی به نام شعاع اندیشه و شهود در فلسفه سهروردی دعوت می کنم:

«سهروردی از سر تعصب قومی و از روی نژادپرستی به زنده نگاه داشتن حکمت خسروانی مبادرت نمی کند بلکه او به خوبی می داند که مورخان مغرب زمین از روی غرور و نژادپرستی حکمت خسروانی و فلسفه ایران باستان را نادیده گرفته و تا آنجا که توانسته اند بر روی آن سرپوش گذاشته اند از سوی دیگر برخی از فرقه های متعصب اشعری و قشری نیز در جهان اسلام ظاهر شدند که به نابود کردن فرهنگ و تمدن ایران باستان و سوزاندن آثار علمی و فلسفی این سرزمین بی رحمانه وارد میدان شده و از هیچ کوشش و تلاشی دریغ نکرده اند برخی از فرفه های قشری در میان مردم مسلمان ، چنین می اندیشیدند که قران کریم برای هدایت بشر تا پایان جهان کافی است و هرگونه کتاب دیگری غیر از این کتاب آسمانی باید سوزانده شود به هر روی در کتاب التنقیحات خود به سوزانده شدن بسیاری از نسخه ها و مصاحف توسط عثمان اشاره کرده و آن را از موارد و مصادیق مصالح مرسله(حکم رعایت مصلحت) به شمار آورده است عین عبارت او در این باب چنین است:«.... و کذا حرق عثمان بعض المصاحف لمسفده کان بتوقعها و عدم انکار الصحابه و من این یرجی اصل شاهد»»

دکتر عبدالحسین زرین کوب در صفحه 96 کتاب دوقرن سکوت می نویسد:«بدین گونه شک نیست که در هجوم تازیان بسیاری از کتابها و کتابخانه های ایران دستخوش آسیب فنا گشته است این دعوی را از تاریخ ها می توان حجت آورد و قرائن بسیار نیز از خارج آن را تایید می کنند.... برای عرب که جز کلام خدا هیچ سخن را قدر نمی دانست کتابهایی که از آن مجوس بود و البته نزد وی دست کم مایه ضلال بود چه فایده داشت که به حفظ آن عنایت کند؟ در آیین مسلمانان آن روزگار آشنایی با خط و کتابت بسیار نادر بود و پیداست که چنین قومی تا چه حد می توانست به کتاب و کتابخانه علاقه داشته باشد و تمام قرائن و شواهد نشان می دهد عرب از کتابهایی نظیر آنچه امروز از ادب پهلوی باقی مانده است فایده ای نمی برده است... نام بسیاری از کتابهای عهد ساسانی در کتابها مانده است که نام و نشانی از آنها باقی نیست حتی ترجمه های آنها نیز که در اوایل عهد عباسی شده است از میان رفته است...... باری از همه قراین پیداست که در حمله عرب بسیاری از کتابهای ایرانیان از میان رفته است گفته اندکه وقتی سعد بن ابی وقاص بر مدائن دست یافت در آنجا کتابهای بسیار دید نامه به عمربن خطاب نوشت و در باب کتابها دستوری خواست عمر در پاسخ نوشت که آنهمه را به آب افکن که اگر آنچه در آن کتابها هست و سبب راهنمایی است خداوند برای ما قرآن را فرستاده است که از آنها راه نماینده تر است و اگر در آن کتابها جز مایه گمراهی نیست خداوند ما را از شر آنها در امان داشته است. از این سبب آنهمه کتابها را در آب یا آتش افکندند درست است که این خبر در کتابهای کهنه قرنهای اول اسلامی نیامده است و بهمین جهت بعضی از محققان در صحت آن دچار تردید گشته اند اما مشکل می توان تصور کرد که اعراب با کتابهای مجوس رفتاری بهتر از این کرده باشند.»

به نقل از دکتر ابراهیمی دینانی ، بخاری نيز در فضائل القرآن به واقعه سوزاندن کتابها(مصاحف ) اشاره کرده است.

استاد، شما در کتاب جشن های ایرانی در پاورقی صفحات 236 و 237 به نقل از ابن خلدون در این باب آورده اید: «ایرانیان به شیوه ای بودند که بر علوم عقلی اهمیت عظیمی می دادند و دایره آن علوم در کشور ایشان توسعه یافته بود زیرا دولت های ایشان در منتهای پهناوری و عظمت بود و هم گویند که این علوم پس از آن که اسکندر دارا را کشت و بر کشور کیانیان غلبه یافت از ایرانیان به یونانیان رسید چه اسکندر بر کتب و علوم بی شمار و بی حد و حصر از ایشان دست یافت و چو کشور ایران به دست اعراب فتح شد و کتب بسیاری در آن سرزمین یافتند سعدبن ابی وقاص به عمر بن خطاب نامه ای نوشت تا درباره امر کتب و به غنیمت بردن آنها برای مسلمانان کسب اجازه بکند لیکن عمر به وی نوشت که آنها را در آب فرو افکنید چه اگر در آنها راهنمایی درستی باشند خداوند ما را به رهبری کننده تر از آنها هدایت کرده است و اگر کتب اهل ضلال و گمراهی است پس کتاب خدا ما را از آنها بی نیاز کرده است از این رو آنها را در آب یا آتش افکندند و این است که علوم عقلی ایرانیان از میان رفت و چیزی از آنها به ما نرسید.»

در ادامه از کتاب تاریخ مفصل ایران نوشته عباس اقبال آشتیانی شاهد آورده اید که در کتاب مذکور بيان شده:« دولتشاه سمرقندی در تذکره الشعرا می نویسد حکایت کنند که امیر عبداله بن طاهر به روزگار خلفای عباسی امیر خراسان بوده و روزی در نیشابور نشسته بود شخصی کتابی آورده و به تحفه پیش او نهاد ، پرسید که این چه کتاب است؟ گفت این قصه وامق و عذرا است و خوب حکایتی که حکما به نام انوشیروان جمع کرده اند امیر فرمود که ما مردم قرآن خوانیم به غیر از قرآن و حدیث پیغمبر چیزی نمی خوانیم و ما را از این نوع کتاب در کار نیست و این کتاب تالیف مغان است و پیش ما مردود است فرمود تا آن کتاب را در آب انداختند و حکم کرد در قلمرو من هر جا که از تصانیف عجم و مغان کتابی باشد جمله بسوزانند».

و شما خود در همان کتاب و در همان صفحات می نویسید: «گزارشهای زیادی در دست است که به هنگام یورش اسکندر و حمله عرب ها و در سده های نخستین هجری بیشتر از هر زمان دیگری به کتاب آسیب رسیده است» در ادامه یادآور می شوید که:«طبیعی است نابودی دستاوردهای فرهنگی بر خشم ایرانیان می افزوده است و آنها را در ستیز با بیداد و استبداد امپراطوری اموی و عباسی مصرتر می ساخته است و از سوی دیگر همواره سرکوبی آزادیخواهان با کتاب سوزی های بزرگی همراه بود به دستورالمهدي(169- 158  هجری) خلیفه عباسی برای مبارزه با آزادی خواهان ایرانی اداره ویژه ای بنیاد یافته بود  تا کار گزارانش هر کجا نشانی از نوشته های ایرانیان در ستیز با دربار خلافت(یعنی کتابهای فرهنگی و دینی) می یافتند بی درنگ نابودش مي كردند». حتی متذکر می شويد که این کتابسوزی بعد از ورود اسلام و تسخیر کامل ایران در سالهای بعد نیزادامه داشته است: «یکی از بزرگترین کتابخانه های ایران کتابخانه ری بود که محمود غزنوی در سال 420 هجری پس از گشودن ری و بار آوردن خرابی های فراوان به سوزاندن کتابهای علمی و فلسفی و نجوم آن دست زد و سپس با غرور فراوانی طی نامه ای به القادر بالله(422-381 هجری) خلیفه عباسی نوشت طایفه ای از بدباطنان را بر دار اعتبار کشیده است.(ری باستان جلد یک صفحه 546 را ماخذ ذکر فرموده اید).

علامه قزوینی تعداد کتابهای کتابخانه ری را 114000 جلد نقل می کند که فهرست این کتابها در کتابخانه برای مراجعه شامل ده جلد می شده است(ری باستان صفحه 544 به بعد) به این ترتیب بدیهی است که بسیاری از گزارشهای در پیوند با تاریخ اجتماعی ایران از بیخ و بن نابود شده است و استاد خود قضاوت می فرمایید که بر خلاف نظریه مطروحه و مصاحبه با روزنامه اعتماد ملت ایران ملتی شفاهی و روایی کامل نبوده اند وگرنه 114000 جلد کتاب کتابخانهء ری که از هجوم در امان مانده بود و یک شبه و در عهد كتاب سوزان و عهد محمود غزنویِ ویرانگر نگاشته نشده بود و این حروف شکسته به قول شما کاربری عظیم داشته و کتابخانه ها را پدید آورده بوده است.

و شما خود در همین کتاب جشن های ایرانی صفحه 238 به نقل از ابوریحان بیرونی در آثار الباقیه مي نويسيد که:«ابوریحان بیرونی(440-360 هجری) نیز به هنگام پرداختن به تاریخ اجتماعی ایران به خوبی با این گرفتاری آشنا بوده است که می نویسد: و علت این که ما از اخبار بی خبر مانده ایم این است که قتیبه بن مسلم نویسندگان و هیربدان خوارزم را از دم شمشیر گذرانید و آن چه مکتوبات و از کتاب و دفتر داشته اند همه را طعمه آتش کرد[سالهای نود هجری] و از آن وقت خوارزمیان امی و بی سواد مانده اند و تنها اتحاد ایشان در نیازمندی های تاریخ به نیروی حافظه است»

استاد، نظر شما قابل احترام که مورخ باید بی وطن باشد ولی آیا برای اثبات بی وطنی شایسته است که مورخ وطن و افتخارات ملت خود را در طول تاریخ درگیر تناقض های نفس گیر کند و این افتخارات که رایگان به دست نیامده را به ثمن بخس به معرض بیع و شری در آورد؟

قطعا می دانید که اگر کتاب و نوشته ای در کار نبود تنسر ، موبد بزرگ دورهء اردشیر بابکان هنگام تدوین اوستا به حکام ولایات از جمله طبرستان نامه نمی نوشت و درخواست یاری نمی کرد که آنچه از اوستا مانده و از یورش اسکندر و سلطه جانشینانش جان سالم بدر برده را جمع آوری کرده برای او بفرستد.

اگر این ملت در آن دوران روایی صرف بود و تنها شفاهی کار می کرد جندی شاپور به آن عظمت را نمی توانست برپا دارد و تا سالیان سال بعد از اسلام سرپا نگهدارد و اگر او تنها ملتی شفاهی بود و اهل اندیشه و قلم نبود فیلسوفان فراری یونان به دربار خسرو اول انوشیروان پناه نمی بردند اگر شفاهی اندیش صرف بود و از کتاب و کتابخوانی بركنار، چگونه به محض آزادی اندکی که به برکت وجود فضل بن سهل سرخسی و برادرش حسن در دربار مامون عباسی فراهم آمد موبدان و هیربدان و فعالان فرهنگی دست بکار شدند و در قرن سوم و چهارم هجری آن حجم کتابهای پهلوی با همان خط ناقص و شکسته و کم حرفِ 11 تایی که شما ذکر فرموده اید را نگاشتند پس این ملت شفاهی چگونه در آن دوران و از کجا آذرفرنبغ، فرنبغ دادگی، آذرباد امیدان ، زادسپرم، منوچهر گشن جم، امید اشوهشتان و ... را یک شبه اندیشمند و کتاب نویس و اهل مجادله و بحث و فلسفه کرد انصاف دهید که اینگونه نبود و مردم ایران اهل اندیشه و قلم بودند و اگر اهل نوشتار نبودند پس چرا ایزد قلم، ایزد دین دارند چرا ایزد چیستا ایزد دانش دارند چرا داریوش بزرگ پادشاهشان اولین روزنامه دیواری کامل به سه زبان مطرح آن دوران را با تمام وقایع تاریخی دوران شروع به کار خود  در بیستون بر کوه می نگارد كه همگان در تمامی دورانها بخوانند و بدانند.  چرا قدم به قدم در تخت جمشید سنگ نوشته به هر سه زبان پارسی باستان، ایلامی و بابلی داریم مسلما داريوش برای جماعتی بی سواد و فارغ از اندیشه و قلم این زحمت را بر خود و جانشینانش هموار نکرده است.

چرا کمترین هزینه درعهد پادشاهان هخامنشی بر لوحه های گلی ثبت و مهر می شد و مرتب در بایگانی قرار می گرفت. چرا حتی تیر پرتاب پادشاهی چون شاپور در حاجی آباد، تنگ براق بر کوه ثبت شد؟ چرا مهر نرسی سنگ نوشته بنای پل خود را بر روی رودخانه فیروزآباد(تنگاب) در برابر دید مردم قرار داد؟ چرا اینهمه وقف نامه به خط پهلوی بر سینه کوه ها به یادگار در برابر دید همگان قرار داده شده وقف نامه پهلوی چشمه عبداله مرودشت ، تنگ خشک سیوند، کازرون.... یا کتاب اوستا با این حجم عظیم كه پس از يورش اسكندرگجسته توسط بلاش اشكاني جمع آوري و در دوران ساسانی در 21 نسک تنظيم شد ، نوشته نشده بودند؟ دست کم از وجود هفت کتاب ماني خبر داریم. آیا اینهمه كتاب و نوشته كه  درکتاب تاریخ ادبیات پیش از اسلام ایران نوشته شادروان دکتر تفضلی آمده (تازه آن تعدادي است كه بدست ما رسيده) را برای مردم بی سواد و بدور از قلم و نوشتار فراهم آورده بودند؟ مسلما براي آگاهي بوده كه زحمت فراوان تدوین و نوشتنش را در آن دوران به جان می خریدند.کتیبه های همان کرتیر سخت گیر در سر مشهد کازرون، نقش رستم، نقش رجب و دیواره کعبه زرتشت در ویژگی معراج و توصیه های دینی که به همگان دارد برای شفاهی اندیشان و روایی مسلکان نگاشته نشده است یا کتیبه کارنامه مانند شاپور اول بر دیواره کعبه زرتشت.

استاد قبول بفرمایید که خود در فرازهایی از گفتگویتان دچار خلط مبحث و تناقض شده اید جایی در پرسش مصاحبه گر كه با تیزبینی پرسیده اند:«اشاره کردید که اعراب در آغاز با شعار برابری و برادری وارد شدند و با توجه به نظام کاستی مورد استقبال قرار گرفتند چه شد که آنها به موالی و بنده در مورد ایرانیان رسیدند؟» شما در جواب فرموده اید:«پیداست که اعراب مسلمان هنگام ورود به ایران نتوانستند آن طوری که اسلام خواستار آن بوده عمل کنند.... به هر حال نمی توان قوم عرب را از این گناه بزرگ به این بهانه که رهبرانشان خائن و فاشیست بودند مبرا دانست.... داستان ملال آوری است باید اشاره کنم که ایرانیان مسلمان اجازه نداشتند از اسب استفاده کنند در حالی که ما ملتی بودیم که به عنوان نخستین اقوام جهان از اسب برای سواری استفاده می کردیم» استاد فرازهای قبل از این نوشته را باور بداریم یا این قسمت را پذیرا شویم کدام یک نظر مورخی چون شماست که رنج نوشتن کتابهای هزاره های گمشده و سده های گمشده را در خصوص تاریخ ایران بر خود روا داشته است؟ 

استاد در ادامه فرموده اید: »اعراب فاتحان نیکوسرشتی بودند اهل یادگرفتن بودند و به فرهنگ و داشته های ملت مغلوب توجه می کردند» این تناقض آشکاری با پاراگراف پیشین صحبت خودتان در همین مصاحبه و نیز با نوشته های خودتان به ویژه در کتاب جشنهای ایراني دارد که خوانندگان درگیر این تناقض ناخوشایند باقی خواهند ماند.

 با خواندن بقیه پاراگراف مذکور این پرسش در ذهن خواننده نقش می بندد که ما پیش از اسلام اصلا نماز جماعت داشته ایم يا خير؟ چنانكه ميدانيد پاسخ مثبت است در اوستا و اندرزنامه ها و متون پهلوی زرتشتیان به نیایش و نمازهای همگانی و جماعت سفارش می شوند. اصلا واژه جشن همان یسن اوستایی است و یسن از ریشه YAZ به معنای نیایش و ستايش است یعنی جشن همان نیایش همگانی است یا در اوستا نماز آفرینگان با تاکید بر نماز جماعت شروع می شود:«همگی سرواپوشیم، همگی نماز وکریم به دادار اورمزد» پرسش اینجاست که آتشکده های ساسانی  محل چه کاری بوده است؟ آيا برای برپایی نماز و نیایش و جشنهای همگانی نبوده است؟  برپایی اینهمه جشن در تقویم زرتشتی که با نیایشهای همگانی همراه بوده و هست نمایانگر نماز جماعت نیست؟

بعد در ادامه می فرمایید:«که دانشمندان یونانی فرار کردند به ایران آمدند و در دارالحکمهء تاسیسی فاتحان عرب به فعالیت خود ادامه دادند». استاد این دانشمندان یونانی که عمدتا فیلسوف بودند در زمان خسرو اول انوشیروان به ایران آمدند، چگونه این نفرات در دارالحکمه با این تباین آشکار زمانی افتخار حضور یافتند تا سبب رنسانس در اروپا شوند؟

در فرازی دیگر از گفتگو بیان فرموده اید که :« تمام نوشته های خدای نامه ها در مدح  شاهان بود و ما ایرانی ها ملت روایی هستیم در زمان هخامنشی و اشکانی ابرقدرت هستیم اما هومر و هردوت و گزنفون نداریم به این کارها علاقه نداشتیم شاهنامه روایی بود». به برخی از این ادعاها كه مجدد تکرار شده پیشتر جواب داده شد ولی بقیه را با منابعی دیگر مستند بررسی خواهیم کرد. استاد می دانند که خدای نامه ها یا سیر الملوک ها ویژهء مدح شاهان نبوده اند و این کتاب ها بوده اند كه منبع شاهنامه قرار گرفته اند و شاهنامه پژوهان اذعان دارند كه شاهنامه تنها نامهء شاهان نیست بلکه شاه نامه ها نيز هست و همگان از ارج و منزلت و محتوای این نامه گرانسنگ که قرآن عجم نامیده شده آگاهند. با مراجعه ای سردستی به این نامهء ارجمند متوجه می شویم که تنها نامه ی شاهان خواندن آن بی مهری آشکار است.

گویند امام محمد غزالی روزی بر سر منبر گفت که: «آنچه من در طول اين سی سال به عنوان پند و اندرز برای شما بیان کرده ام، همشهری ام فردوسی توسی در دو بیت به بهترین وجه بیان نموده:

ز روز گذر کردن اندیشه کن             پرستیدن دادگر پیشه کن

به نیکی گرای و میازار کس             ره رستگاری همین است و بس»

که از این دست سخنان گهربار در شاهنامه فراوان داریم:

بنه کینه و دورباش از هوا                مبادا هوي بر تو فرمانراوا

چنان دان که بی شرم و بسیار گوی         نبیند به نزد کسی آبروی

خرد را مه و خشم را بنده دار                  مشو تیز با مرد پرهیزگار

نگر تا نگردد به گرد تو آز                که آز آورد خشم و بیم ونياز

همه بردباری کن و راستی                جدا کن ز دل ،کژی و کاستی

ز راه خرد ایچ گونه متاب                 پشیمانی آرد دلت را شتاب

به دل نیز اندیشهء بد مدار                  بد اندیش را بد بود روزگار

چنانکه اشاره شد بی مهری خواهد بود که شاهنامه فردوسی را که کتابی سراسر در برگيرندهء پیشینهء اساطیری ، حماسی و تاریخی و طرز نگرش ما به جهان هستی است و منش و کنش و آرمان و آرزوی ایرانی را به نمایش می گذارد را بی منبع و ماخذ و فقط نامهء شاهان و مداحی از شاهان بدانيم. طبق تحقیقات روانشاد دکتر ذبیح اله صفا در کتاب حماسه سرایی در ایران و ذکر خود فردوسی بزرگ شاهنامه ابومنصوری ، روایات پهلوی ،  اخبار رستم و... منابع و ماخذ شاهنامه بوده اند.

در ویژگی اینکه ما  هومر و هردوت و گزنفون نداریم پیشتر از کتابسوزی ها و ویرانی کتابخانه ها سخن به میان آمد استاد فریدون جنیدی در مقاله آموزش و فرهنگ در ایران پیش از اسلام می نویسد:«ابوریحان بیرونی در آثار الباقیه صفحه 39 آورده که در زمان ما در «جی» که یکی از شهرهای اصفهان است از تل هایی که شکافته شده خانه هایی یافتند که پر بود از عدل های پوست توز که بر آن نوشته بودند و این پوست ها به کتابت هایی مکتوب بود که دانسته نشد چیست»

نيز «ابن الندیم در الفهرست آورده است که در سال 350 هجری سقفی خراب گردید و در آن کتابهای زیادی به دست آمد که هیچ کس توانانیی خواندن آن را نداشت».

یا مگر می شود بناهایی چون تخت جمشید ایوان مدائن، بیستون تخت تاقدیس و... داشت و دانشمند نداشت، آیا با گردشی در تخت جمشید این جایگاه دانش و هنر و با دیدن عظمتش می توان تصور كرد  که این بنای شگفت، دانشمندانی را به عنوان محاسب و مهندس و خلاق نداشته است؟

استاد پرویز شهریاری که جنابعالی دانش و منش ايشان را در دیباچه کتاب جشن های ایرانی می ستایید در مقاله دانش در ایران باستان و تاثیر آن بر جهان مطالب جالب توجهي را نوشته اند که اگر همهء آنها مثال آورده شود این نوشتار طولانی تر از آنچه که هست خواهد شد ولی به بندهایی از آن اشاره می شود : «پلونیوس یکی از مورخین یونانی در قرن اول پیش از میلاد که از ایران دیدار کرده می گوید: وقتی من ایران بودم داشتند شعاع کره زمین و انحنانی زمین را اندازه می گرفتند اکنون اگر بخواهند شعاع زمین و انحنای آنرا اندازه بگیرند باید اخترشناسی و ریاضی را دانست که جز این نمی توان کاری را انجام داد. یا در مورد  گاه شماری جلالی که تدوین و تنظیم آن را عمر خیام بر عهده داشته است خود اعتراف می کند که آنرا بر پایه زیج شهریار دوران ساسانی قرار داده است و ابوریحان بیرونی در آثار الباقیه از آن یاد می کند ولی اکنون این زیج وجود ندارد و از بین رفته است».

عباس قدیانی در کتاب ارزشمند تاثیر فرهنگ و تمدن ایران در جهان در صفحه 136 می نویسد:

«در جهان ، نخستین مدرسه طب را داریوش در یکی از ممالک تابعه مصر تاسیس کرد و علم پزشکی به تدریج بسط حاصل کرد و در زمان اردشیر دوم هخامنشی  سازمانی برای اطبا و جراحان وجود داشت به هر حال این ایرانیان بودند که در جهان برای پزشک مقام ارجمندی را قائل شدند و این میراث را برای نوع بشر باقی گذاشتند در زمان ساسانیان دانشگاه جندی شاپور تاسیس گشت که قریب 600 سال مرکز تعلیم طب بود.  نخستین بار در آنجا ایرانیان به تاسیس بیمارستان پرداختند و این موسسه را به ارث واگذاشتند در همان قرنهایی که اروپا را سیل اقوام وحشی ژرمن و اسلاو فراگرفته بود و در همان اوقاتی که امپراطوری بیزانس به حکم تعصب دینی دانشگاه آتن را تعطیل و تدریس حکمت را ممنوع كرده بود. مملکت ایران پناهگاه فضلا و علما بود...... در دوره اسلامی، ایران سه پزشک و مصنف کتب طبی در دامان خود پرورده که اسباب فخر و مباهات است و آن سه عبارتند از زکریاي رازی، علی بن عباس مجوسی اهوازی و ابوعلی سینا».

پرسش اینجاست که این دانشمندان قرون اولیه اسلامی آیا فقط به واسطه استعداد خود و در طول عمر کوتاه خویش تمامی دانش پزشکی آن دوران را تجربه و کشف و اندوخته بودند و همه آن دانش از آن خودشان بوده. زکریای رازی 200 جلد کتاب نوشته یا ابن سینا کتاب قانونش که در زمینه پزشکی است و به تعبیر شما در کتاب ایران شناسی کتابی غول آساست آیا فقط حاصل کار شخص آنهاست؟ یا بهتر بگویم آیا علم و دانش بشر دفعتا حاصل می شود؟ یا اينكه حاصل کار يك گروه است که كارشان از گذشته شروع شده و به حال رسيده و در آينده نيز قابل پي گيري و رو به تكامل است  ، می دانیم که حاصل دانش بشری یک شبه بدست نیامده است و اين محصول از زمین بکر و بایر قابل برداشت نیست. بطور مثال اگر ساختمان زیبایی را در نظر بگیریم حتما این بنا بر پی و پایه ای استوار است و دانش بشری را نیز پایه ای است که گذشتگان  نیز در برآوردگاری آن سهیم بوده اند یعنی اگر جندی شاپور و استادان و دانشمندان و تالیفات و تجارب آنان نبود مسلما ابن سینا و رازی در قرون اولیه اسلامی اینگونه مبرز نمی شدند.

در موردی دیگر آیا فلسفه اشراق که فرزانهءفروغ شیخ اشراق آن را سامانی نو بخشید بنا بر اقرار خود شیخ مگر بر پایهء حکمت خسروانی که ریشه در اندیشهء گاهانی اشوزرتشت دارد بنا نشده؟

  پس ما ایرانیها نیز دانشمند و محقق داشته ایم و بر خلاف نظر شما كساني چون هومر، گزنفون و هردوت نيز داشته ایم ولی بر اثر جور زمان چندان آثاری از آنها به جا نمانده است به دلایلی که پیشتر بدان اشاره شد ، كور سويي هست كه بتوان با آن نور حقيقت رسيد.

عباس قدیانی باز هم در صفحه 263 کتاب پیش گفته می نویسد:«اسکندر وقتی به ایران حمله کرد نه تنها شیرازه امور مملکت را در هم ریخت بلکه منابع علمی ایران را نیز نابود کرد» افزون بر اينها كردار مغولان با آن هجوم وحشیانه و برپايي مناره های انسانی كه از همه بدتر ، زيان بارتر و تاثیربرانگیزتر است.

در بندی دیگر از گفتگویتان بیان داشته اید که: «طبری ثعالبی ابن مسکویه عرب بوده اند که تاریخ سرزمیننمان را نوشته اند و اظهار فرموده اید که تاریخ ما را هم اعراب نوشته اند و ما اینکاره نبوده ایم».

استادگویا فراموش فرموده اید که محمد جریر طبری مولف تاریخ طبری همچنانکه از نامش پیداست ایرانی است ، ثعالبی به گواه تاريخ ايرانی و ابن مسکویه نيز ایرانی و زرتشتی بوده است و اینها هم ایرانی بوده اند و هم مورخ و مورخان و تذکره نویسان ایرانی دیگری هم داشته ایم : نرشخی، بنداری، فردوسی ، دقیقی ابونصرقبادی، حمزه اصفهاني ، مسعودي ، ابوریحان بيروني ، محمد بن زفر، ابن بلخی و.... كه به تاریخ و آداب و رسوم مردم ایران پرداخته اند در مورد کورش بزرگ و منشور آزادی او نیز پیشتر اندكي گفته شد او و کار بزرگش را بشریت به دوران در حافظه تاریخی خود به نیکی به یادگار خواهد داشت.

اما استاد ، حسن ختام این دل نوشته را بی مناسبت نمی بینم، توصیه و سفارش ارزشمند و حکیمانهء خودتان را در پایان کتاب ایران شناسی فرازها و فرودها که در نقد غربی ها و کارکردشان نگاشته اید قرار دهم  تا با خوانندگان مروری بر آن داشته باشیم و بينديشيم :

 «یک چیز را فراموش نکنیم  پیله کردن و پافشاری بیش از حد بر این که غربی ها پدر ما را در آورده انداين اتفاقا سرگرمی مطلوب غربی هاست، غربی از عصبانیت ما هم بهره برداری می کند او برای پایان کار عصبانیت ما هم فکری در آستین دارد و فیلمهای« 85 روز در پکن» و« زنده باد زاپاتا» را به یاد بیاورید گذاشتند مردمی استعمار زده عصبانی شوند و قیام کنند و درست در لحظه پیروزی همه موفقیتها را با شیطنت نقش بر آب کردند مثلا این انتظار که غربی ها درباره شیعه قلم فرسایی نکرده اند راه به جایی نخواهد برد ما بیشتر نیاز به شناخت خودمان از خودمان داریم تا محتاج به شناخت دیگران از ما. طبیعی است که دیگران همواره ما را آنگونه خواهند شناخت که می خواهند البته حقیقتِ ماهیت غربی ها را بشناسیم اما گوهر ماهیت خودمان را بتراشیم و آن را سودمند و چشم نواز کنیم تفاوت بهای گوهر نتراشیده و گوهر تراشیده بسیار است. از قدیم !»

                                                                      پس استاد ، جسارت است «خود را بشناسیم»

                                                                       هم میهن و خوشه چین خرمن دانش شما

                                                                                                 مهرداد قدردان


بازدید: 9664

  یادداشت ها (14)
1. نویسنده شبنم, در ۱۳۸۸/۱۰/۲۳ - ۱۶:۴۵:۴۵
جناب آقاي قدردان 
از دلنوشته زيبايتان سپاسگزارم 
همتتان افزون باد
2. نویسنده فرشید, در ۱۳۸۸/۱۰/۲۴ - ۰۳:۲۰:۲۸
بهترین درودها به شما من که نمیدانم چکونه از شما که به این زیبایی پاسخ این اس..؟ را داده اید سپاسگزاری نمایم.امیدوارم بقول قدیمی ها غم به خانه ات نیاید
3. نویسنده مشتاق, در ۱۳۸۸/۱۰/۲۶ - ۰۱:۳۳:۱۶
به راستی که پژوهشگری به معنای واقعی کلمه .تلاشگر و دلسوز ایران و ایرانی هستید.هماره پیروز باشید
4. نویسنده همكيش, در ۱۳۸۸/۱۰/۲۶ - ۰۹:۱۲:۲۳
سپاس آقاي قدردان 
ما به داشتن افرادي همانند شما افتخار ميكنيم
5. نویسنده ايراني, در ۱۳۸۸/۱۰/۲۶ - ۱۱:۲۰:۴۰
درود بر شما و سپاس فراوان از پاسخ خردمندانه تان به اين آقا! اميدوارم همواره موفق و در پناه يزدان پيروز باشيد.
6. نویسنده غلامعباس صبرکن ا, در ۱۳۸۸/۱۰/۲۸ - ۲۱:۲۵:۳۴
قدردان شما ای فرزند مهر هستیم
7. نویسنده میثم پرتوی دالاخ, در ۱۳۸۹/۰۱/۲۱ - ۲۳:۲۸:۱۳
بی تردید مطالعه کتاب ها و نظرات دکتر رجبی بدون توجه به مطالب این نقدناقص خواهد ماند
8. نویسنده ایرانشهر, در ۱۳۸۹/۱۱/۱۵ - ۱۸:۱۳:۳۹
درود بر شما . از پاسخ علمی و منطقی و توام با ادب شما سپاسگزارم
9. نویسنده سهراب اوستا, در ۱۳۸۹/۱۲/۱۶ - ۲۱:۳۷:۲۲
با درود  
از خواندن نوشته بسیار خوب و جواب بایسته و شایسته شما که به بهترین شیوه با ادب و منطق همراه بود لذت بردم البته باید توجه داشته باشیم که بسیار دانشی مردان در کشور ما برخی سخن های ناروا را در حق فرهنگ ایرانی بر زبان اورده اند که خود در دل و ذهن خویش بر ناروایی و بی مایگی آن اذعان دارند اما چه می شود کرد که گاهی برای جلب رضایت خاطری یا حفظ منافعی به این ناشایست ها می پردازند.به عبارت دیگر این سخنانشان نه از سر باور و اعتقاد قلبی که از روی حفظ منافع یا جلب رضایت محافلی ضد ایران و ایرانی است که خود می شناسیم ونیازی به توضیح ندارد.کوتاه سخن اینکه این گفتار و بیان ایشان مصداق این مثل است که: 
از حب علی نیست بلکه از بغض معاویه است ،خدا نگهدارتان و پیروز و شادکام باشید.
10. نویسنده امید, در ۱۳۹۰/۰۲/۲۰ - ۱۴:۳۲:۵۵
نکات جالبی که در مورد پرویز رجبی از ویکی پدیا هست 
 
اول اصالت این شخص که حتی فارسی هم بلد نبوده دوم وابستگی خانوادگی به کمونیست ها و توده ای ها همانند پورپیرار که توده ای بوده سوم رفتنش به آلمان چطوری شد که به آلمان رفت؟!!برای ادامه تحصیل و احتمالا" با حمایت پات ترک ها و توده ای ها و جالبتر اینکه تو آلمان هم ترک شناسی خونده چهارم چرا پدرش بعد از سقوط دولت پیشوری از ایران فرار کرده؟!!پیشوری کسی که می خواست آذربایجان رو از ایران جدا بکنه و اینها چیزی رو اثبات نمی کنه بجز اینکه این شخص یک پان ترک هستند و نمی توان نوشته یک پان ترک را دلیلی بر تاریخ دانست.
11. نویسنده امید, در ۱۳۹۰/۰۲/۲۰ - ۱۴:۳۴:۳۶
از آقای قدردان هم بخاطر جواب جامع و کاملشون تشکر می کنم
12. نویسنده كورش كيا website, در ۱۳۹۰/۰۹/۱۶ - ۰۰:۰۳:۲۶
بسيار عالي بود  
اميدوارم روزي مردم از تاريخ خود مطلع شوند واينممكن نيست غير ازاين حركتي كه ميبينيم 
اميدوارم دست هر ايراني يك كتاب ببينم
13. نویسنده ایرانی باستان شن, در ۱۳۹۰/۰۹/۲۴ - ۲۳:۱۲:۱۳
سلام 
خیلی تند رفتید.شما هر انتقادی را به پای توهین به گذشته زرتشتی میبینید در حالی که همه ما زرتشتی بودیم و استاد رجبی از بزرگترین محققین باستانند که افتخارات ما را به تفصیل نگاشته اند . میهن و تاریخ ما سرشار از افتخارات است اما حقایقی هم دارد البته افتخارات بر تلخیهای آن می چربد. بیان حقایق به معنی برتر دانستن اعراب نیست.استاد هم چنین نگفته ،شما داغ کرده اید. فراموش نکنید که ایران متعلق صرفا به زرتشتیان نیست که چون گذشته زرتشتی بوده. 
حقایق را باید گفت نه تعصب. علم به دور از تعصب کار میکند. 
این را هر محققی میداند که دین در دوره ساسانی آلت دست موبدان درباری بود و در اواخر دوره ساسانی چیزی جز پوسته از دین نمانده بود. 
ایرانیان هم با آغوش باز اسلام را پذیرفتند و این ربطی به عرب ندارد چرا که دین ملیت نیست و ایدئولوژی است.  
تجربه بشر نشان میدهد که هرگاه روحانیت درباری شود بلایی سر دین می آورد که از شیطان بر نمی آید...
14. نویسنده ماندانا, در ۱۳۹۳/۰۱/۱۷ - ۱۰:۰۷:۲۷
درود و سپاس بیکران بر شما پژوهشگرگرامی (استاد قدردان)  
تجربه نشان میدهد که همیشه افرادی بوده اند که برای حفظ منافع خود و جلب رضایت افرادی دیگر حاضرند حتی گذشته سرزمین خود را زیر سئوال ببرند و با سفسطه و مغلطه کاری گروهی دیگر را محکوم کنند.از نمونه این افراد می توان به آقای رجبی و منوچهر اقبال اشاره کرد که با مروری به دست نوشته های ایشان می توان فهمید که سخنانشان تنها از روی یکسری تعصبات کور کورانه و حتی بدون کوچکترین آگاهی در مورد گذشته ایران بوده چون اگر غیر این بود هیچ گاه با توهین به افراد و اعتقادات گروهی تاریخ چند هزار ساله کشور را منکر نمیشدند. جالب اینجاست که عادت کرده ایم زمانی که اطلاعاتی دقیق از چیزی نداریم با توهین به باور های دیگران و زیر سئوال بردن آنها از پاسخ به بسیاری از سئوالات سر باز زنیم و پاسخی نداشته باشیم.اینجاست که جمله کوروش بزرگ یگانه شاهنشاه آشتی آفرین جهان و پسر ایران زمین معنا می گیرد:(با هیچ کس بر سر باورش نمی جنگم،چون خدای هر کس همان است که خردش می گوید.)

ایجاد یادداشت
  • لطفا نظرات خود را در مورد این مطلب در اینجا ثبت کنید
نام:
پست الکترونیکی شما:
وب سایت شما:
یادداشت

کد امنیتی: (کد مقابل را داخل کادر وارد کنید)* Code

نسخه جدید سایت برساد را در لینک زیر دنبال کنید:
www.berasad.com