| براي مردي كه همه را دوست داشت |
|
|
| همراه برساد | ||||||||
| ۲۸ فروردين ۱۳۸۷ | ||||||||
انسان ميرا است و همه مي دانيم كه روزي بايد بار سفر ببنيدم و مطمئنا هر كدام تا به امروز چندين بار با خبرهاي ناراحت كننده اي در مورد مرگ انسانها روبرو شده ايم. بعد از شنيدن خبر در ذهنمان گشته ايم كه آيا فرد درگذشته را مي شناسيم يا خير؟ «پدر يا مادر فلاني؟»، «آن مهندس يا دكتر را مي گويي؟»، «فاميل همسايه؟»، «گفتي كي؟» و هزاران جمله مشابه ديگر،سپس با توجه به ميزان شناختي كه از وي يا خويشاوندانش داشته ايم، برايش آمرزش روان را خواستار شديم. روز پاياني ارديبهشت ماه 1385 خبر درگذشت فردي در بين زرتشتيان يزد پيچيد و همه را ناراحت كرد، فردي كه هيچ كس نپرسيد فاميلش كه بود،چه كاره بود، فرزندانش كيستند و يا پرسشي مانند آن، زيرا همه، از كودك خردسال تا پير كهن سال، او را مي شناختيم و هر كدام يك خاطره از او در ذهن داشتيم. همه او را با نام الله يار مي شناختيم،خادم آتشكده يزد. اكنون 2 سال از آن روزها مي گذرد و الله يار از ميان ما رفته است، براي اينكه يادي از اين نيكمرد كرده باشيم چكيده اي از زندگي اش را به همراه شعري زيبا آورده ايم: روانشادالله يار خليلي جعفرآباد در سال 1310 در جعفرآباد يزد ديده به جهان گشود و در سنين نوجواني به كشور پاكستان رفته و مشغول بكار شد. پس از مدتي با بانو اردشير مژگاني كه اهل مريم آباد يزد بود ازدواج نمود و ثمره اين ازدواج يك پسر و يك دختر است. دست تقدير پس از گذشت 15 سال همسرش را از او گرفت و بدين ترتيب بار سنگين تربيت و سرپرستي فرزندان را عهده دار شد. بالاخره در سال 1367 به وطنش ايران بازگشت و از سال 1372 به خدمت آتش ورهرام يزد درآمده و به طور مداوم و بي وقفه خادم واقعي در مهر يزد بود و تا واپسين لحظات عمر نيز آنجا را ترك نكرد. سي ام فروردين ماه 1385 در كمال ناباوري و با آگاهي كامل دريافت كه زمان سفر ابدي فرارسيده و با آرامشي خاص به اطرافيان نيز اعلام نمود كه روزي بيش به پايان عمرش باقي نيست و همگي را سفارش نمود تا در غم از دست دادنش سوگواري نكنند و بدين ترتيب عصر روز سي و يكم فروردين ماه برابر با اورمزد و ارديبهشت جان به جان آفرين تسليم كرد. خاطرات شيرينش ، چهره مهربان و لبخندي كه همواره بر لبانش نقش بسته بود، در دل و جان همگان جاودان و باقي است. چهره اي خندان دلي پر مهر دارد او ز يار آن عزيز رفته آن محبوب دلها الله يار دست هاي پينه بسته پشت خم سرگرم كار فارغ از حرص و حسد از ننگ و رنگ روزگار مهربان و باصفا خاكي و غمخوار همه سينه اش سوزان زعشق و خادم آتشكده ميتواني گنج را از جان او جويا شوي هم تواني رنج را در چهره اش پرسا شوي راه خوشبختي روي گر مثل او آزاده شي از قناعت گنج يابي راحت از افسانه شي ياد باد آن عفو و ايثار و صفاي سينه اش شاد باد آن روح والا و دل بي كينه اش درس گير از خوبي و پاكي و راه راستي همچو او بگذر ز كژي و فساد و كاستي گر تواني از خود و از مال دنيا بگذري چون خليلي سوي زرتشت اشو ره ميبري بازدید: 698
|
||||||||