شما مجاز به دیدن این منبع نیستید.
شما باید وارد شوید

  • default color
  • red color
  • green color
mina
channel
کاش آن زمان باز می گشت
چاپ ارسال به دوست
آناهیتا کشاورزیان   
۲۴ خرداد ۱۳۹۴
Image
هميشه تحويل سال نو بعد از آنهمه كار و خانه تكاني و خريد و چه و چه داراي خاطرات خوشي بود. چيدن سفره سال نو و كارهاي نوروزي و ديدوبازديد و از همه مهمتر تعطيلي آنچناني، خود دليلي بود براي زيباتر شدن بهار و نوروز.
اما همين كه به پايان تعطيلات نزديك مي شديم يادآوري امتحاناتي كه دبيران گرامي برايمان تدارك ديده بودند كاممان را از زهر تلخ تر مي كرد. انگار اين دبيران گرامي چشم ديدن نفس كشيدن ما را در دوران تعطيلات نداشتند. اما با هر جان كندني بود اين امتحانات يا بقولي امتحانات ارزشيابي براي آمادگي امتحانات پاياني بسر مي رسيد و تازه با يك چشم بر هم زدني مي رسيديم به خورداد ماه كه آغاز امتحانات پايان سال بود.

خدا نصيبتان نكند كه در اين ايام اخلاق خوش ما  تغيير مي كرد و هر كس در اطرافمان بود را بي نصيب نمي گذاشتيم. فشار امتحانات از يك سو و گرماي هوا از سوي ديگر حسابي حالمان را مي گرفت و ما هم حال بقيه را مي گرفتيم. خصوصا اينكه در منزل فقط ما بوديم كه بايد درس مي خوانديم و بقيه فارغ التحصيل شده بودند اين خود مزيد بر علت بود كه چرا فقط ما بايد در اين گرما اسير درس و امتحانات مي بوديم.

بله امتحانات رفته رفته رو به پايان مي گذاشت. حال بماند كه پس از برگزاري امتحان برخي دروس سركيف بوديم و حسابي به خودمان استراحت مي داديم و برخي امتحانات ديگر حتي با الهام الهي و ايما و اشاره و از اين قبيل كارها سر جلسه امتحان باز هم نتيجه مطلوب را قسمتمان نمي كرد و دست از پا درازتر راهي خانه مي شديم و از آن حالي كه بوديم بدتر مي شديم تا آنجا كه هيچ كس حق صحبت كردن با ما را نداشت. تازه از همه بدتر قبل از مرگ واويلايمان به هوا مي رفت و هاي هاي زير گريه مي زديم تا جايي كه همسايه ديوار به ديوارمان از ترس اينكه چه اتفاقي افتاده سراسيمه وارد منزل ما مي شد و ماجرا را كه از اهل خانه مي شنيد با خنده از منزل خارج مي شد كه اين خود دردمان را دوچندان مي كرد آخر آنها به درد ما مي خنديدند. غافل از اينكه الان خودمان هم به آن روزها حسابي مي خنديم كه چرا آنقدر درس خواندن برايمان مهم بود برعكس امروزي ها!

خلاصه دردسرتان ندهم اواخرامتحانات که میشد ، صحبت تور پيرسبز در محله ها راه می افتاد. ناگفته نماند كه امتحانات ما از اول خورداد شروع مي شد و تا نزديكي هاي پايان خورداد ادامه داشت ولي معمولا تا قبل از زمان پيرسبز پرونده اش بسته مي شد.

آن زمان كمتر كسي با ماشين شخصي راهي پيرسبز مي شد و بيشتر انجمن ها يا افراد تور پيرسبز را راه مي انداختند. ما كه خسته و كوفته از به پايان رساندن امتحانات بوديم، پيرسبز بهترين موقعيت براي حال و هوا عوض كردن و دست به دامان خدا و پير شدن براي گرفتن نتيجه مطلوب امتحانات بود.

اطلاعيه ها در جاهاي مشخصي زده مي شد و بين همكيشان نقل مي شد. يكي تور گذاشته بود كه فقط رفت و برگشت بود، ديگري تور گذاشته بود رفت و برگشت با خوراك، آن يكي تور مي گذاشت رفت و برگشت با خوراك همراه با زيارت جاهاي ديگر؛ خلاصه تنوع زياد بود و همكيشان هم بنا به سليقه خود ثبت نام مي كردند. ما هم در يكي از اين تورها ثبت نام كرديم و مي رفتيم كه بار سنگين امتحانات را در پير جا بگذاريم و دست پر برگرديم.

زمان حركت تورها همه با هم نبود و اتوبوسها پيش و دنبال حركت مي كردند مثلا تور رفت و برگشت با خوراك زودتر از همه مي رفت تا بالاخره تدارك ببينند و خريدي بكنند و ... اگر دروغ نگويم تعداد اتوبوسها از سه، چهار دستگاه در برخي مواقع تجاوز مي كرد. سرتورها بسيار كار دشواري داشتند و معمولا از جوانان تور استفاده مي كردند. جوانان به دسته هايي تقسيم مي شدند و وظيفه امور را بدست مي گرفتند و معمولا مادر سرتور نقش آشپز را ايفا مي كرد كه با كمك ساير بانوان تهيه خوراك را برعهده داشتند. آخر تورها معمولا سه روزه يا شايد هم بيشتر مي رفتند درست برعكس امروزه كه همه چيز مختصر شده. آن زمان به جرات مي توان گفت حتي تورهايي كه زمان بيشتري در پيرسبز مي ماندند متقاضي بيشتري داشتند چون واقعا خوش مي گذشت مثل الان نبود كه به لطف و همت همكيشان زيارت پيرسبز معطوف به يك پنجشنبه شب باشد و تنها چند ساعت. از روز اول، زيارتگاه شلوغ بود تا پايان روز آخر.

تورها حركت مي كردند و در دل هر كس شوقي براي زيارت. همين كه به جاده خاكي پير مي رسيديم و نمايي از نور سبز پير كه مانند سنگي يشمي در دل كوه مي درخشد هلهله برپا مي شد و تا خود پير اتوبوس از سر و صدا نمي افتاد. اتوبوسها راه پيچ در پيچ را كه نمي توانستند بالا بروند در نتيجه همان پايين زيارت كنندگان پياده مي شدند پير و جوان، بزرگ و كوچك با چه شور و شوقي از اين راه دشوار خاكي بالا مي رفتيم را بايد ديد تا راز قدرت اين پيرها را دريافت.

سرتورها هم كه سرگرم كرايه حمال و خر جهت بالا بردن آذوقه چندين روزه بودند گويي كه خود نيز پا به پاي بار برها بار مي كشيدند. آن دوران يكي از دلايلي كه تورها دير و زود حركت مي كردند گرفتن مكاني براي اسكان زيارت كننده بود. زيرا اگر دير مي رسيدي ديگر جاي باب ميل را گرفته بودند و سرتور بايد اينطرف و آنطرف مي دويد تا جايي براي اينهمه آدم دست و پا كند. بالاخره يكي پس از ديگري به محل استقرار مي رسيديم و به نوعي در هر گوشه اي ولو مي شديم و دادن يك ليوان آب خنك از سوي هركس دعاهاي خير فراواني برايش بدنبال داشت. كم كم كه حالمان جا مي آمد گرد سفر از رويمان پاك مي كرديم و براي زيارت آماده مي شديم. در مسيري كه مي رفتيم تا به پير برسيم از كنار هر خيله اي بوي خوراكي به مشام مي رسيد، از اجاق هر مطبخي شعله اي زبانه مي كشيد و خلاصه زندگي زيارتي آن زمان جريان داشت كه همه مثل هم بوديم. در راه كه مي رفتي تا به پير برسي چند زوج جوان را مي ديدي كه به پير مي روند و عده اي همراهيشان مي كنند و خلاصه شيريني و شادي بين همه پخش بود. حال به پير رسيدي مگر مي شد داخل شد. جاي سوزن انداختن نبود .گاهي اوقات ترجيح مي داديم برگرديم و عاقلانه تر اين بود كه نيمه هاي شب كه عده اي خوابند به پير برويم و چه حالي داشت. آن موقع آنقدر خلوت بود كه احساس مي كردي خدا تمام حرفهايت را دارد مي شنود و احساس مي كردي چقدر به خدا نزديكي و گويي حسابي سبك مي شدي. بوي عود و كندر و شمعهاي نيمه سوز كه ديگر محشري برپا مي كرد وصف ناشدني.

به خيله برمي گشتيم، مگر جايي براي خوابيدن بود گوشه كناري كه به اندازه يك بدن جا باشد پيدا مي كرديم و به گونه اي بيهوش مي شديم. با اينهمه خستگي صبح زود همه چراغ پا بوديم. صف دستشويي كه خود امري بود جداگانه . بله همه در تكاپو بوديم براي ناهار ظهر و گشت و گذار و ديدن همكيشان شهرهاي ديگر و خلاصه تفريح و تفريح و تفريح . جالب اينجا بود كه گرماي زمان امتحانات آنگونه حالمان را خراب مي كرد و گرماي كوه و كوير برايمان لذتي داشت آنچناني ...

بله بيشتر از اين دم نمي زنم كه از صبر خواننده بيرون است اما اي كاش آن زمان بازمي گشت .زماني كه وقت بازگشت اصلا دلت نمي آمد دل بكني و برگردي. آن زمان كه احساس مي كردي اين پيرها برايت همه كار مي كنند. احساس مي كردي حال كه آمدي ، تا يكسال بيمه اي و همه چيز به خير و خوشي مي گذرد تا سال ديگر. آن زمان كه اين پيرها جايگاهي چند روزه داشت نه چند ساعته و آن زمان كه اين پيرها اسير دست مهاجرت و تشريفات امروزي نشده بودند و در مشغله هاي امروزمان گم نشده بودند. آن زمان كه ...

بازدید: 3288

  یادداشت ها (3)
1. نویسنده امید, در ۱۳۹۴/۰۳/۲۵ - ۱۲:۱۷:۱۶
آفرین آناهیتا جان . شادباشی
2. نویسنده همکیش, در ۱۳۹۴/۰۳/۲۶ - ۱۲:۲۵:۰۰
قسمت بشه همه بهدین بتوانیم برویم پابوس پیر سبز زیارت همگی قبول باشه .
3. نویسنده مهرداد, در ۱۳۹۴/۰۳/۳۰ - ۱۲:۱۰:۵۶
اب كوهش به ز اب كوثر است خك كوهش به ز مشك و عنبر است سنگ كوهش به زدر وگوهر است به صدق دل بگو يا پير بر حق

ایجاد یادداشت
  • لطفا نظرات خود را در مورد این مطلب در اینجا ثبت کنید
نام:
پست الکترونیکی شما:
وب سایت شما:
یادداشت

کد امنیتی: (کد مقابل را داخل کادر وارد کنید)* Code

نسخه جدید سایت برساد را در لینک زیر دنبال کنید:
www.berasad.com