• default color
  • red color
  • green color

تبلیغات






asho



netprotect

rambod

zaban
گزارش و تصاويري از تولد يكسالگي برساد
چاپ ارسال به دوست
بي سر و زبون   
۰۹ بهمن ۱۳۸۷
دوستان و همراهان بالاخره ما هم يكساله شديم و الان داريم تاتي تاتي مي كنيم و آن چنان از اين رويداد خوشحال هستيم كه شامگاه 7 بهمن ماه به همين مناسبت با حضور تعدادي از همراهان هميشگي برساد جشن تولد باشكوهي را برگزار نموديم. جاي شما خالي خيلي خوش گذشت، براي اينكه شما هم از اين مراسم لذت ببريد در ادامه مطلب مي توانيد گزارش و تصاوير تولد يكسالگي برساد را ببينيد.

خدمت شما عارضم، نه اينكه كلا برساد چيز متفاوتي است، تولدش هم بايد متفاوت باشد، آن هم تولد يكسالگي اش. به همين دليل تصميم گرفتيم تا تولد برساد را  به شكل مجازي برگزار نماييم. اميدوارم فكر نكنيد كه دليل انجام اينكار نداشتن بودجه لازم براي برگزاري مراسم تولد، عدم امكان جمع شدن برسادي ها از شهرهاي مختلف و يا امثال اين موارد باشد.
به هر حال همچنان كه مي دانيد ما از همه دوستان و علاقه مندان دعوت نموده بوديم تا شامگاه دوشنبه 7 بهمن ماه گرد هم آيند و در آيين تولد شركت نمايند. در اين بين با وجود اينكه مراسم به صورت مجازي برگزار شد ولي همه نتوانستند تشريف بياورند. اما آنهايي كه آمدند:
همچون هميشه، مشكل ترين كارها در برساد بر عهده ما كه بي سر وزبان باشيم است و اين بار نيز ميزباني جشن را بر دوش ما نهادند تا از برگزاري مناسب مراسم خيالشان راحت باشد. اما در مورد خودمان عرض كنيم كه روز 12 فروردين با هزار لابي گري و صحبت توانستيم ميخ طنز برساد را بكوبيم. آن ميخ كوفتن همان و ريختن كارهاي سخت بر سر ما همان، نمونه ي بارزش پدر عروس بود و يا از آن مشهورتر چاق شدن با پول برساد و تازگي ها هم كه گفته اند از پنچشنبه تا پنج شنبه را بنويسيم. خلاصه در يك كلام با وجود اينكه وظيفه ي ما طنز نويسي است اما سياسي ترين برسادي ممكن هستيم، باور نمي كنيد  برگرديد و ببينيد آن روزي كه بعضي ها قهر كرده بودند چه كسي قضيه را جمع كرد. خلاصه ما زودتر از همه آمده بوديم و چون نبايد كسي ما را بشناسد از عكسمان هم خبري نيست.

اما بعد از ما نوبت به كسي مي رسد كه اين آش را پخت و دست همه ي ما را در حنا گذاشت، يعني رشيد شهرت، كه اميدوارم روزي خداوند او را به راه راست هدايت كند. مثل هميشه وقتي رسيد عصباني بود، نگاهي به سالن انداخت و وقتي هيچ كس را حاضر نديد، رنگش پريد، انگار خبر مرگش را شنيده باشد. موبايلش را برداشت شروع كرد به اس ام اس زدن به همه. ما هم از موقعيت استفاده كرديم و شروع كرديم به دست انداختنش، مي دانيد مهمترين خصوصيت مدير محترم سايت برساد اين است كه با يك تلنگر هم از كوره در مي رود چه رسد به اينكه اخلاق هم نداشته باشد.
بهش گفتيم: شوخي در رفته اين مدتي كه برساد را راه انداختي خوب چاق شدي
نه گذاشت و نه برداشت و يك ليچار بارمان كرد.
- حالا چرا ناراحت شدي، خوب چاق شدي ديگه
- نه اينكه خودت ني قليوني، اصلا چاق شدم، هان چي مي گي؟
- خوب به ما هم بگو چه طور مي شه چاق شد؟
- خيلي ساده اگر به شعار «بخور و بخواب كارمه الله نگهدارمه» عمل كني تو هم چاق مي شي
- نكنه تو هم ادعا مي كني كه با خدا لابي كردي
- برو بابا يه حرفي بزن كه به من بياد
- راس مي گي واقعا هر چي من فكر مي كنم نمي تونم به خودم بقبولانم كه تو(با تحقير) سايت زدي تازه من(باغرور) هم باهات همكاري مي كنم

تا اين حرف از زبان ماي بي سر و زبون بيرون آمد، انگار آتيشش زده باشي ولي قبل از اينكه به مرحله انفجار برسد كامبيز از راه رسيد.
كامبيز را حتما مي شناسيد. بنده ي خدا مدت مديدي است كه بيشتر خبرهاي تهران با آن عظمتش را او مي نويسد، البته يك عادت خيلي مشهور دارد كه هميشه بايد يك كمكي دير برسد. ولي خداييش هميشه خودش را رسونده و هيچ بار نشده كه بعد از برنامه برسد.
- به به آقاي كامبيز به تولد سايتتون خوش اومديد
- مرسي، خيلي ممنون، ولي شما كي باشيد.
رشيد بالبخندي در جواب گفت: حضرت آقا بي سر و زبون هستند ديگه.
كامبيز: اِ بي سرو زبون اينه، مگه خودت بي سر و زبون نيستي؟
ما را مي گي از اين حرف كامبيز بهمون خيلي برخورد و گفتيم، چرا فحش مي دي،
-شرمنده جناب بي سر و زبون
- خوب كامبيز بگو ببينم چي شد با برساد آشنا شدي
-من از بيگانه ننالم كه هر چه مي كشم از اشنا است(دقيقا يادم نيست يك چيزهايي تو همين مايه ها گفت)
- چرا مگه
 آخه همه اش تقصير اين اميد بود، اون اين نون را تو دامن ما گذاشت، هر چي هم سعي مي كنيم خودمون و خلاص كنيم نمي شه
- اِ مگه اميد با شما فاميله
- دستت درد نكنه اونم درجه يك
- بابا تو هم فاميل در اومدي پس اين سايت كلا فاميل بازيه ديگه
- الكي حرف نزن، فردا پرينت گزارشت را مي گيرند بر عليه خودمون استفاده مي كنند(البته اين صحبت را رشيد انجام داد)
- شرمنده حاج آقا، ببخشيد، خوب كامبيز از اين بگذريم، بگو ببينم كي به زندگي ات مي رسي؟
- زندگي، بابا اين برساد براي ما خورد و خوراب هم نگذاشته، صبح هنوز بيدار نشديم كه اس ام اس رشيد مي رسه، و ماجرا شروع مي شه، يا من زنگ مي زنم يا اون زنگ مي زنه. تا ساعت 12 شب، تازه جديدا ياد گرفته ساعت دو و سه شب هم يك اس ام اس ديگه مي فرسته تا كارهاي فردا را يادآوري كند.
- عجب
- بله ديگه، همه كه مثل شما وضعشون خوب نيست، هفته اي يك مطلب بنويسند. ما هر روز بايد به چندين و چند نفر زنگ بزنيم و اين طرف و آن طرف برويم. مثلا يك روز از كله صبح، برنامه بود تا لنگ شب، تازه تا صبح هم بايد بنشينيم و خبر را بنويسيم. از همه بدتر اين جلسات كنكاش يگانگي است كه همه حرف مي زنند و ما بايد بنويسيم.
رشيد كه مي ديد كامبيز شاكي شده، پريد وسط حرف كامبيز و گفت بيا بريم، كيك تولد را نگاه كن.(راستي كامبيز هم مثل من نگذاشت كسي عكسش را بگيرد)

اما مي خواستيم ممانعت كنيم كه چهره جديدي وارد شد، اما هر چه نگاهش كرديم، نفهميديم طرف كيست؟ ناگهان حس ناسيوناليستي مان گل كرد و رفتيم تو صورت طرف كه شما؟ مي دانيد چه جواب داد، خوب معلوم است گفت: شما؟
-   من بي سر و زبون معروف هستم
-  يك جوري مي گي معروف يكي ندونه فكر مي كنه، چه خبره؟
-  خيلي هم خبره، اصلا حضرت عالي كي باشند؟
-  من، طراح سايتم،
تازه فهميدم كه ايشان آبتين تشكر هستند، مي دانيد ديگر احترام طراح سايت از همه واجب تر است، پس خيلي سريع معذرت خواهي كرديم و پرسيديم: تولد تشريف آورديد به كنكورتان ضربه نخورد
- اولا كه به صورت مجازي آمده ايم و دوما نه ضربه نمي خورد
- راستي من هميشه يك سئوال داشتم و اون اينكه چي شد كه سايت هك شد؟
يك دفعه صداي رشيد بلند شد: آخه نمي شه تو آشوب به پا نكني؟ براي چي اين حرفها را مطرح مي كني؟
آبتين هم در تاييد گفت: چيز زياد مهمي نبود كه مي خواهي باهاش داغ ما رو تازه كني
خوب پس يك سئوال ديگر مي پرسم نمي شود سايت ما هم كليكي باشد و با هر كليك بازديدش برود بالا
- شدنش مي شود ولي همه متوجه مي شوند و اون موقع در مورد بقيه كارهاي ما هم اينجوري فكر مي كنن.
خدمتتان عرض كنم كه قبل از اينكه هيچ اتفاقي بيفتد اين آبتين بود كه زحمت طراحي اين سايت را كشيد حالا اگر سليقه بعضي ها درب و داغون بوده، ربطي به طراح سايت نداره، آبتين اين روزها كه البته تا وسطهاي تير ماه به طول مي انجامد دارد براي كنكور درس مي خواند.

بله تازه با آبتين داشتيم گرم مي گرفتيم كه نفر بعدي آمد و خوب مي دانيد ديگر ما با حفظ سمت مسئول تشريفات هم هستيم،‌برسادي بعدي، را بايد تنها عكاس سايت دانست، كسي كه خوشبختانه از ابتدا دوربين داشت، براي دوربينش اتفاقي نيافتاد و عكسهاي زيادي هم از او در سايت وجود دارد. بله ماندانا، هم خودش را به تولد رساند، نخستين پرسش او نيز اين است كه شما كي باشيد و بنده باز بايد به معرفي خودم بپردازم، بعد از معرفي معمول ازش مي پرسم: چي شد كه برسادي شدي؟
- راستش، يكي دوبار رشيد زنگ زد، كه مي رسي بروي عكس بگيري،‌من هم قبول كردم و بعد كم كم قضيه جدي شد و هر روز از اين جلسه و آن جشن و فلان بازديد عكس گرفتن
- عكس العملها چه طور بود
- خوب دوستاني بودند كه وقتي مي فهميدند براي برساد عكس مي گيرم سياه مي شدند ولي خيلي ها خوب برخورد كردند.
- چند نفر از اونهايي كه سياه مي شدند را مي گي
اين بار ديگه صداي همه در آمد كه چي كار داري بابا، بي خيال.
- يعني براي شما جالب نيست كه بدانيد چه كساني سياه مي شوند
ماندانا گفت: اگر شما هم مثل ما در خط مقدم بودي و از روي خبرهاي ما خبر نمي نوشتي خوب مي دونستي كيا سياه مي شوند
كامبيز گفت: مثلا مي دوني براي يك مصاحبه تا به حال چند بار من را پيچونده اند.
- بي خيال بابا من تسليمم،

سلام دوستان، اين صداي اميد بود، طنزپردازي كه در برساد خبرنگار هم شد. او تا همين چند وقت پيش كه با عزم راسخ به دنبال شكستن سد كنكور فوق نبود خبرهاي كرمان را رديف مي كرد
كامبيز تا اميد را ديد او را نشان من داد و گفت: هر چي مي كشم به خاطر اين اميد است، او ما را وارد اين بازي بي پايان كرد
اميد: من چه مي دونستم، اولش فكر مي كردم شوخيه، ولي ديدم هر چي گذشت داره جدي تر مي شه. همين ماه ارديبهشت مگر نبود، ما را انداختند بيرون.
- همون موقع كه بعضي ها به پر قباشون برخورد
- آقا شما كه اونجا نبوديد اوضاع را ببينيد، آن روز بود كه فهميدم قضيه خيلي جدي است
- راستي جنابعالي يه كم تو كار ما هم فضولي كردي
- خوب تخصص من طنز نويسي است ديگر، حالا اگر تو برساد شما با همه بي سر و زبوني ات اجازه رشد طنز نويس هاي ديگر را نمي دهي، ديگر يك حرف ديگر است.
رشيد در اينجا پرسيد: راستي اميد براي كنكور آماده اي
كه اميد گفت: همون اندازه كه تو براي دفاع پايان نامه ات آماده اي من هم آماده ام
-راستي اميد شما تو خوابگاه كرمان اينترنت داري
- نه ما از امكانات كافي نت و پول پدر بهره مي بريم.
كامبيز: فكر مي كنم اين خصوصيت مشترك همه ما است
ماندانا: شما تا حالا شده براي فرستادن چند تا عكس دوساعت پاي اينترنت بنشينيد، راستي اميد تو در كرمان چه جوري عكس مي گيري
اميد: من مثل كامبيز با استفاده از گوشي سوني اريكسون چه عكسهايي كه نمي گيرم، البته ناگفته نماند از بچه هاي كرمان دست روي هر كسي گذاشتيم، بقيه ريختند سرش و جذبش كردند. انگار ما وظيفه مان اين بود تا استعدادها را كشف كنيم تا بقيه به سراغشان بيايد
همه با هم در جواب اميد گفتيم: دست رو دلمان نذار كه خونه

در اينجا بابك وارد شد، كسي كه در خبرهايش هميشه نكات جديد و جالبي وجود داشت و قبض تلفنش هم هميشه پر و پيمان بود. بعد از آشنايي و احوال پرسي و تبريك رشيد گفت: بچه ها مي دونيد بابك آن زماني كه شيراز بود و داشت پايان نامه مي نوشت براي نوشتن يك خبر تا صبح مي نشست جمله بندي مي كرد، جاي عكسها را مشخص مي كرد، متن روي عكسها را مي نوشت، كلمات كليدي را تعريف مي كرد و تازه بعد از همه ي اين كارها ده، پانزده باري تلفني با من حرف مي زد كه چي را چه كار كنم. جالب تر از همه اينكه خبرهاي اهواز را هم به صورت غيرحضوري پوشش مي داد.
بابك: اين ها كه عادي است، اگر بدونيد براي هر خبري كه من مي نوشتم چه حرفهايي درست نمي شد و جوهايي كه ساخته نمي شد. تازه از آن طرف هر بار، قبض موبايل من به اهواز مي رسيد، دو سه هفته اي بايد نصيحت مي شدم كه بشين درست را بخون اين كارها چه فايده داره
رشيد: ولي دمت گرم تو حداقل پايان نامه ات را نوشتي
كامبيز: خداييش خبرهايي كه مي فرستادي خيلي خوب نوشته شده بود، مثلا اون دو تا خبري كه براي فهليان تنظيم كرده بودي، حرف نداشت.
بابك: البته پشتيباني هاي آقاي قدردان واقعا كمك بزرگي بود ياد اون سالها كه تو اهواز معلم ديني مون بود به خير
ماندانا: و چه عكسهاي جالبي داشت
رشيد: ولي نمي دونيد من براي تنظيم خبر اونجوري كه بابك مي گفت چه قدر وقت گذاشتم.
اميد: جام بدمينتون هم خيلي جالب بود، به خصوص اون گزارش خرگوش كه خيلي حال داد ولي يك كمكي به روز نبود.
ما كه بي سر وزبون باشيم از اين صحبت اميد خوشحال شديم و خواستيم دوباره خودي نشان بدهيم وگفتيم: اينو خيلي پايه ام، كلا خبرهاي بابك يك كمكي سوخته اند.
بابك هم در جواب گفت: اميد حرف منو خوب مي فهمه، وقتي خوابگاه اينترنت نداره و تو بايد مدام جيب كافي نت داران رو آباد كني. وقتي كافي نت هاي شيراز هيچ كدوم زودتر 10 صبح باز نمي كنن. بعد بايد دانشگاه هم بري. و نصفه شبها هم كه تايپ مي كني تمام هم اتاقي ها به اتاقهاي مجاور پناهنده ميشن(كه البته جاداره من از همين تريبون رسمي از فداكاريهاشون تشكر كنم!!) البته خبرهاي شما هم خيلي خوب بود، به خصوص اون گزارش معروف از باشگاه آرارات
كامبيز: نبودي ببيني، اون روز ما از شرم خيس عرق شديم
اميد: يعني ارمني ها ما را له كردند. البته پذيرايي شون خوب مثلا بهمون راني دادند، كه مي تونستيد براي اين مراسم ازش الگوبرداري كنيد

در اينجا بود كه يك نفر ديگر هم وارد شد و آن خبرنگار ما در اصفهان بود، يعني مازيار، نمي دانم مي دانيد يا نه، مازيار برادر ماندانا است و در اصفهان درس مي خواند او تا چند وقت پيش در اصفهان تنها بود تا اينكه سيامك هم به كمك او آمد.
مازيار وارد شد و به همگي سلام كرد به من هم گفت سلام بي سر و زبون چه طوري؟
همه تو كف مونديم كه مازيار از كجا فهميده من بي سر و زبونم؟ من گفتم: تو من و مي شناسي
مازيار:پس چي؟ فكر كردي خيلي زرنگي
- از كجا فهميدي
- حالا
خلاصه هر چه اصرار كرديم نگفت كه نگفت و بعد دوباره رفتند سراغ خاطره هايشان و از وضعيت سخت تهيه خبر گفتند، مازيار مي گفت: بابا شما كه وضعتون خوبه من بايد تو شهري اطلاعات كسب كنم كه خبرنگار دوستمان، عضو بلند مرتبه انجمن است.
رشيد: خودت ناراحت نكن، خبرهاي اصفهان را تو شروع كردي كار كردن و اين خيلي مهمه
بابك: راستي سيامك كجاست؟
مازيار: هر چي گفتم بيا بريم، گفت نه من امتحان دارم نمي رسم.
كامبييز: شنيدم تو هم با موبايل سوني اريكسون عكس مي گيري
مازيار: اگه بدونيد چي مي كشيدم، تازه بعضي وقتها دوربين خراب هم مي شد و مثلا تو يه خبر چهار تا عكس از چهار تو موبايل وجود داشت، البته جديدا وضعمون بهتر شده چون سيامك n73‌ داره
بابك: حالا اگه بعضي ها به ما هيچي نمي دهند، مي تونيم بريم و از سوني اريكسون بابت تبليغ كردن موبايلشون يه پول گنده بگيريم.

تو اين بحث ها بودند كه فرزاد سر رسيد، كسي كه خبرهاي شيراز را براي اولين بار اون نوشت، و در ضمن دوست ناباب بابكه وگرنه اون بنده خدا كه داشت درسشو مي خوند چه كار به اين كارها داشت، اولين نفري كه به سراغ فرزاد هم رفت بابك بود و گفت: چطوري تيمسار، ديگه بالا بالا مي پري، فقط تو پارس نامه مطلب مي نويسي.
فرزاد گفت: باز من يه چيزي مي نويسم، تو كه همين را هم نمي نويسي
من هم براي اينكه خودم را وارد بحث كنم: گفتم ما آخرش نفهميديم كه جامعه شناسي خودماني كتاب سطح بالايي است يا سطح پايين
اميد: فكر كنم نقاشي كودكان باشه كه فرزاد اونو با كتاب دانشگاهي اشتباه گرفته
فرزاد: بابا شما ديگه دست ورداريد، زشته اين قدر بي جنبه باشيد.
بابك رو به بچه ها: آقا هر چه قدر من براي يك خبر شب تا صبح بيداري مي كشيدم در عوض، فرزاد با خونسردي كامل مي نشست و 4، 5 خط مي نوشت و مي فرستاد.
فرزاد: من نمي خواستم هم اتاقي هايم را عذاب بدم، هر شبي كه تو قرار بود مطلب بنويسي هم اتاقي هايت از صداي تايپ كردنت فراري بودند و ماتم مي گرفتند.
بابك: راستي فكر نكنيد اين درجه تيمساري رو بچه هاي ته باغ شيراز الكي الكي به كسي مي دن. حالا ان شا الله فرزاد قراره يه كتاب چاپ كنه به اسم سربازي خودماني!!!

خلاصه كل كل بابك و فرزاد داشت بالا مي گرفت كه مسئول دفتر نماينده، آقاي رامين بامسي اتو كرده رسيد. و همه به استقبال از نفر جديد رفتند و يك سالگي برساد را بهش تبريك گفتند، ما هم براي خود شيريني گفتيم: مرد سياسي كابينه وارد شد.
اميد هم جواب داد: ديگ به ديگ مي گه روت سياه
رشيد گفت: رامين زود اومدي، من فكر مي كردم بعد از كيك مي رسي
كامبيز هم اضافه كرد: فكر كنم خيلي تولد برساد برايت مهم بوده كه فقط نيم ساعت دير رسيدي
اميد پرسيد: راستي قصه از هواپيما جا موندنت چيه؟
مگه مي گذاشتن رامين حرف بزنه، رشيد جواب داد: اين كه چيزي نيست آنقدر رامين ملت را سر كار گذاشته  كه نگو، يه بار قرار بود به ماندانا بگه پنج شنبه بره يه جايي عكس بگيره، جمعه يادش اومده بود كه هنوز به ماندانا خبر نداده
رامين با راحتي كامل و در حالي كه لبخند به لب داشت گفت: حالا خوبه، الان بيشتر تلفنهاي سايت را من مي زنم و باز شما اين حرفها را مي زنيد.
من گفتم: راستي هيچ پيامي براي ما نياورديد كه با اعتماد به نفس خاص خودش جواب داد حضور من در اينجا از هر پيامي رساتره
بعدش كامبيز پرسيد: راستي تو چي شد، كلاه سرت رفت و شدي همراه برساد
- بابا اين رشيد كه نمي گذاشت ما راحت بشيم، بعدش هم بهانه كرد كه مي خواهد پايان نامه بنويسه و كمك مي خواد و خلاصه ما هم شديم خبرنگار اجباري

اينجوري شد كه خبرنگار جديد كرمان، يعني رامين اختر خاوري كه اون هم دانشجوي كرمان است از راه رسيد، از معدود آدمهاي برساد كه با كسي فاميل نيست. بعد از حال و احوال و آشنا شدن با خبرنگاران ديگه رشيد گفت: مي دونيد مهمترين خصوصيت اختر چيه، اون قدر باادب كه آدم كف مي كنه، يعني هر بار باهاش حرف مي زني بايد عصا قورت بدي، من كه كيف مي كنم.
رامين بامسي گفت: تازه به جاي خداحافظي هم مي گه شاد باشيد.
من هم گفت: بالاخره يكي تو برساد پيدا شد كه پارسي را پاس بداره
بابك اعتراض كرد: دستت درد نكنه، مگه كسي پارسي تر از اقاي قدردان هم مي نويسه؟
اميد گفت: من اختر را بهتر از همه تان مي شناسم، از كارگردان هاي قدر روزگاره، آنچنان شما را فيلم مي كنه كه فكر مي كنيد خيلي ساده است ولي بعد يك دفعه چيزهايي مي  گه كه مي فهميديد عجب فيلميه
مازيار پرسيد: راستي تو با چي عكس مي گيري؟
اختر: بستگي داره، اگر بچه هاي دوربين دار در دسترس باشند كه هيچي وگرنه از موبايل بهره مي بريم.
من هم گفتم: چند وقته مي خواهم يه طنز بنويسم به نام طايفه موبايل به دست ولي حسش نيست.
ماندانا گفت: فكر كنم عكاسي با موبايل خيلي سخته؟
كامبيز كه تخصص زيادي در اين زمينه داره گفت: چند تا نكته داره: اول اينكه اگر فرد حركت نكنه خيلي خوبه، دوم اينكه زوم ممنوع و سوم اينكه هميشه زودتر از لحظه مورد نظر بايد دكمه را بزني تا عكس بگيري.
اختر هم اضافه كرد: تازه براي عكاسي از بعضي جاهاي قانونمند بايد برويد مجوز كتبي بگيريد كه اگر امضا نكنند بايد از عكس 3*4 استفاده كنيد.

خلاصه اين بحث ها داشت داغ مي شد كه راشين، صفحه آرا يا به قول دوستان پارسي گو، رويه آراي پارس نامه و طراح لوگوي سايت و برخي مواقع خبرنگار و عكاس سايت هم از راه رسيد.بعد از معرفي و حال و احوال و آشنايي ماندانا گفت: خدا شانس بده، راشين يك بار رفته خانه سالمندان عكس گرفته، خبرش شده جز 10 تا خبر پر بازديد كننده سايت
من هم گفتم: البته ماندانا خانم خبرهاي شما هم طرفدارهاي زيادي داره، به خصوص بازديد نوه ي امام كه همه جا لينك شد.
بابك پرسيد: راستي از پارس نامه شماره بعد چه خبر، نكنه باز هم قراره با تاخير چاپ بشه
رامين گفت: خدارا شكر بعضي ها از خر شيطان پياده شدند و بي خيال تاريخ انتشار شدند
رشيد جواب داد: اگر شما بدونيد، هر شماره پارس نامه فقط 10 روز صفحه بندي داره
راشين گفت: خوب با يك كامپيوتر زمان ناصرالدين شاه كه هيچ برنامه ي صفحه آرايي رويش نصب نمي شود، مي خواهي چند روز طول بكشد، تازه از 150 توماني كه بعضي ها به صفحه آرا مي دهند هم خبري نيست.
ماندانا گفت: آخرش ما نفهميديم چرا تو فرازنامه عكاسها حقوق نمي گيرند.
كامبيز هم گفت: حالا خوبه اينجا همه به طور مساوي و به اندازه يك صفر بزرگ حقوق مي گيرند.
مازيار: ما آخرش نفهميديم از اين پولهايي كه همه مي گن چرا ما سهمي نداريم.
رشيد: همش تقصير دولت سوييسه، حساب بانكي منو مسدود كرده، وگرنه الان چه قدر پول داشتيم؟

راستي يادم رفت بگويم همراه راشين فريماه هم بود، كه دخترخاله راشين هم است و البته مسئول بخش راه نيافتاده انگليسي است.
من بهش گفتم: راستي مي دونيد بعضي از سايتها  قسمت انگليسي شون(en) راه افتاده
فريماه گفت: ما از تابستان خبر انگليسي آماده كرده بوديم، اون موقع كه هنوز دوستان نمي دوستند آن سوي مرز ها چيه و ZNA كجاست. ولي خوب كسي براي خبرهايمان تره هم خورد نكرد.
رشيد: راست مي گه، يه چند خبر آماده شد و يكي يكي سوخت، اينجوري شد كه انگيزه ها بر باد رفت.

اين جاي صحبت بوديم كه رامين رسيد، آچار فرانسه ي سايت كه خبرهاي يزد را پوشش مي دهد. من گفتم: همه ي مطالبي كه شما نوشتيد اندازه ي يك مقاله رامين هم تاثير نداشت، يك مقاله نوشت و گفت راه رستگاري از كلاسهاي ديني مي گذرد، يك ماه نشده بود، كميسيون ديني راه افتاد و كارگروه ديني را قرار شد درست كنند و خلاصه بيا و ببين كه چه كار نكرد اين يه دونه مقاله.
راشين هم گفت: بله دردسر كم داشتيم، صفحه بندي پيك نوروزي ديني را هم به ما دادند.
كامبيز گفت: اولش كجا بودي نبودي؟
رامين جواب داد: خدمت مقدس نظام بوديم، هنوز برنگشته بوديم كه به خبرنگاري در برساد مفتخر شديم و اين ور بدو، اون ور بدو. نمي دونيد از كار و زندگي افتاديم آخرش هم هيچي.
فرزاد: زياد غصه نخور، كم كم درست مي شه.
ماندانا: راستي وضعيت يزد چطوريه؟
رامين: بد نيست، خيلي جاها مشكلي نيست فقط اي كاش بعضي ها نمي خواستند فيلم بازي كنند و ادا در نمي آوردند.
رشيد مي خواست يك فحش به بعضي ها بدهد كه من گفتم: بابا تولد و خراب نكنيد و خوشبختانه قبل از اينكه حرف ديگري رد و بدل شود خبرنگار انجمني ما رسيد،

كسي كه فقط گفته به انجمن تهران مي رود و هيچ جاي ديگر هم نمي رود. رامتين بعد از احوال پرسي با همه، شروع كرد در مورد كلاس ديابت حرف زدن و خاطره تعريف كردن از انجمن، البته خيلي دلم مي خواست كمي از اين خاطرات را بنويسم ولي خوب مي دانيد ديگر همين جوري هم زياد ما را تحويل نمي گيرند چه برسد بخواهيم از خاطرات بگوييم.
كامبيز به رامتين گفت: خيلي خوش به حالت، هفته اي يكبار مي روي سر جلسه ي انجمن دو تا، سه تا خبر مي نويسي روحيه ات هم عوض مي شود و بر مي گردي ولي ما چي، هر روز خدا از دست داداشت آسايش نداريم.
رشيد: كامبيز جون من بي خيال شو، اين همه به ما گير نده
رامتين: بابا اگه بدونيد اولش چه سختي هايي كه نكشيدم، هر جلسه مي رفتم مي نشستم، ولي هيچ خبر قابل كار كردني به دست نمي يومد. و برمي گشتم، فرداش دوستان شصت تا خبر تو سايت زده بودند، شانس آورديم پروانه جديدي ها زود صادر شد.
ماندانا: البته رامتين بعضي مواقع خبرهاي جاي ديگه هم كار مي كنه
رشيد: بله، چي بشه كه افتخار بده.
كامبيز: راستي تو چرا خبر كپسول آتش نشاني را كار نكردي؟
رامتين: چيكار كنيم ديگه، ما كه اينقدر حرفه اي نيستيم.

بله دوستان با رسيدن رامتين هر چي نشستيم تا بقيه برسادي ها بيايند نيامدند كه نيامدند در حاليكه من همه را از طريق همين سايت دعوت كرده بودم. داشت صبرم تموم مي شد كه پريا هم رسيد خبرنگار برساد در كرج. من با همه ي بي سر و زبوني ام خودم را انداختم وسط و ضمن تبريك جشن يكسالگي برساد خودم را معرفي كردم و گفتم ديگه مي خواستيم شروع كنيم.
پريا در حالي كه با همه حال و احوال مي كرد، گفت: اينجوري هم كه مي گن بي سر و زبون نيستيد
رامين البته از نوع بامسي اش گفت: الان كه بي سروزبونه اينجوريه، اگه سر و زبون داشت چي مي شد؟
كامبيز بحث و عوض كرد و گفت: راستي پريا شما كه تهران هم زياد مي آيي، يه لطفي بكن و تو تهيه خبر تهران هم كمك كن.
پريا: ما تو همون كرجش مونديم، يه دوربين نداريم عكس بگيريم بعد مي گي بيا تهران هم خبر تهيه كن.
راشين: البته اين جوري كه معلومه دوربين نداشتن براي برسادي ها چيز عادي است و كلا دوربين از اشياي بسيار لوكس براي خبرنگاران برساد به حساب مي آيد.
ماندانا: البته فكر كنم داشتن دوربين حرفه اي يك آرزوي محال است و دست نيافتني

خلاصه بحث دوباره رفت طرف عكس و دوربين و چون بعد از مدتي كسي نيامد پس برنامه جشن تولد را آغاز كرديم در ابتدا من به نمايندگي از همه باشندگان، به همه خير مقدم گفتم و اين چنين ادامه دادم: امروز يا شايد امشب جمع شده ايم تا يك سالگي سايتي را جشن بگيريم كه برايش بسيار زحمت كشيده ايم. به اميد آنكه باز هم زحمت بكشيم تا سرمان محكم بخورد به سنگ و سر عقل بياييم كه پيران قديم گفته اند: نابرده رنج گنج ميسر نمي شود. بله دوستان و خبرنگاران تارنماي برساد بدانيد كه سر ما هم به سنگ خواهد خورد و عبرت خواهيم گرفت تا ديگر اين اشتباهات را تكرار نكنيم و خوشحال باشيد چون اين تجربه براي زندگي تان بسيار مفيد است.

بعد از اين سخنان همه با دست و سوت تشويق نمودند. و من يادي كردم از غايبين در جمع، دوستاني همچون آريا فرهي كه روزهاي اول سايت براي تهيه خبرهاي تهران بسيار زحمت كشيد، پريا ماوندي كه خبرهاي كرج را تهيه مي كند و البته متن هاي زيبايي هم مي نويسد، سيامك جاماسيان فاميل رامين بامسي كه در اصفهان همراه مازيار خبرهاي اين شهر را پوشش مي دهد، جناب آقاي مهرداد قدردان كه به همراه دوستاني چون مهراب وحيدي، مهربان پولادي و فرزانه گشتاسب سطح علمي و پژوهشي سايت را بالا برده اند و بسياري از همراهان ديگر همچون جاويد شهرياري فر، بهروز خليلي، نسترن تشكر، خسرو تشكر، شبنم خاوريان، اردوان مرزبان، ساسان كلاهدوز، بهروز ماوندادي، آبتين ماوندادي، فريدون بهراميان، بهرام كوشكي و... كه براي برساد بسيار كوشيده اند و اينگونه سخنانم را پايان دادم كه يك روزي مدير سايت مي گفت همه برسادي ها را مي توان در يك فولكس واگن جمع كرد ولي خوشبختانه هنوز هيچي نشده بايد يك ميني بوس بگيريم.
جاي همه خالي خيلي خوش گذشت
خلاصه بعد از اين سخنان جدي كه باز هم با تشويق باشندگان همراه بود و همه از جمله خودم از غيبت اين عزيزان ناراحت شدم نوبت به بريدن كيك تولد يكسالگي برساد رسيد كيكي كه تداعي كننده لحظات تلخ و شيرين يكسال گذشته براي تك تك ما بود. به اميد آنكه برساد به سمتي حركت كند كه ما تماشاچي جشن باشيم و نه هميشه در ميدان.

راستي زحمت اين كاريكاتورها را ركسانا پيروزمند كشيده است و برگزاري اين تولد را همه مديون او هستيم.


بازدید: 1099

  اولین یادداشت

ایجاد یادداشت
  • لطفا نظرات خود را در مورد این مطلب در اینجا ثبت کنید
نام:
پست الکترونیکی شما:
وب سایت شما:
یادداشت

کد امنیتی: (کد مقابل را داخل کادر وارد کنید)* Code

تبلیغات