|
کودک نفهم
|
|
۲۶ خرداد ۱۳۸۹ |
صبح که از خوب بیدار شدم مامان وبابا ونسیم داشتند ساکهاشونو می بستند . من خیلی تعجب آور شدم .آخه مامان وبابا دیشب باز ، با داد وهوار حرفهای عشقولانه بهم میزدند بعد من گفتم حتما باز هم مامان قهر میکند ولی وقتی صبح دیدم که همگی دارند ساکهایشان را می بندند فکر کردم که شاید دیشب آنها داشتند بامن دعوا می کردند که امروز همگی باهم ساکهایشان را می بندند.همین طور که داشتم آب دماغم رو که نزدیک دهنم شده بود لیس میزدم مامان گفت که برم حاضر بشم چون میخواهیم بریم دریا .
یادداشت ها (9) | بازدید: 676 | ادامه مطلب |