• default color
  • red color
  • green color

تبلیغات






asho



netprotect

rambod

zaban
طنز
داستان یک جام
چاپ ارسال به دوست
گلادیاتور   
۱۰ شهريور ۱۳۸۹
Image
جايتان خالي چند وقته پيش مي خواستم برم جام يا مسابقه سراسري. نمي دونم اسمش چي بود ولي هر چي بود جذابيت خاصي داشت. دوستان مي گفتند اين جام رو فلان ارگان برگزار مي كنه و خيلي حال مي ده. مي شه اونجا آبميوه خورد و سالن رو به هم ريخت و تازه دوستيابي كرد.

یادداشت ها (2) | بازدید: 530 | ادامه مطلب

طنز
پیغام گیر مسئولین
چاپ ارسال به دوست
آس و پاس   
۰۳ شهريور ۱۳۸۹
Image
چندی پیش ایمیلی به دستم رسید که درباره پیامگیر تلفنی مقامات و شوخی با انها بود به نظرتان اگر ما بخواهیم همچنین شوخی با پیامگیر تلفنی مسئولین و یا نهادهایمان داشته باشیم با توجه به برخی ویژگیها و برخی ازتکه کلامها و کارهای خود این افراد و نهادها ! و البته...

یادداشت ها (4) | بازدید: 690 | ادامه مطلب

طنز
با استفراغ من موافقت نشد
چاپ ارسال به دوست
کودک نفهم   
۰۳ شهريور ۱۳۸۹
Image
آخه بچه چرا با ما اینجوری میکنی. چرا کاری میکنی که نتونیم دیگه چشم تو چشم دوست وآشنا بندازیم. چرا کاری میکنی که از فردا دیگه بهمون کارت استخر ندن. آخه از دست تو چه کنیم. کی گفته هر چی دلت میخواد بنویسی. از این به بعد هرچی نوشتی باید بدی اول بخونم بعد برای سایت بفرستی.

یادداشت ها (10) | بازدید: 697 | ادامه مطلب

طنز
دم در رستم باغ کفشهاتو در بیار
چاپ ارسال به دوست
کودک نفهم   
۲۷ امرداد ۱۳۸۹
Image
این جمعه بابایم با دوستانش قرار مدار گذاشت برن باهم فوتبال. بابایم خیلی شبیه دیوید بکهام میباشد . اومیگوید اصلا دیوید بکهام وقتی کوچولو بوده با همدیگر لباسهای فوتبالیشون رو روی بند مامان بزرگ خشک میکردن . من بابایم را خیلی دوست میدارم . او همیشه دچار توهمات میباشد .

یادداشت ها (2) | بازدید: 901 | ادامه مطلب

طنز
خوش به حالمون آقا مدیر رفت
چاپ ارسال به دوست
کودک نفهم   
۲۰ امرداد ۱۳۸۹
Image
امروز خیلی روز عجیبی می باشد. از وقتی از خواب بیدار شدم تا همین الان که دارم براتون مشق  می نویسم مامانم کلی ذوق می دارد. بابایم هم مثل من گیجگول می باشد که مامان  چش شده است. از بس مامان ذوق مرگ می باشد که من نرفتم نون بربری بخرم و اونهم اصلا نفهمید و بدون هیچ مشکلی تتمه نون بربری دیروز رو یهویی خورد. دیگه خودتون بفهمید چقدر عجیب است.

یادداشت ها (3) | بازدید: 750 | ادامه مطلب

طنز
امسال جايزه هم به تنم نچسبيد
چاپ ارسال به دوست
گلادياتور   
۲۰ امرداد ۱۳۸۹
Image
جاي همه شما خالي امسال قرار بود به شيوه اي متفاوت به پير جايزه، بروم يعني برويم چون ما 5 نفر بوديم. يادم مي ياد قديم؛ كه هنوز بنزين كارتي نشده بود و مي رفتيم و الاغها را بنزين مي كرديم و راه مي افتاديم ولي امسال قرار بود با يكي از معجزات تكنولو‍ژي برويم( منظورم ماشين است) رفتيم ديديم آن زبان بسته ناي راه افتادن ندارد.

یادداشت ها (3) | بازدید: 744 | ادامه مطلب

طنز
فکر می کنید برای چی رتبه ام خوب نشد؟؟
چاپ ارسال به دوست
گلادیاتور   
۱۳ امرداد ۱۳۸۹
Image
خوب می خواهم از خودم و وضعیتم قبل از کنکور و دلایل و شرایطی که باعث شد من توی کنکور رتبه ی خوبی نیاورم حرف بزنم.

من توی یک سال کنکور خیلی درس خوندم اونم کجا زیر نور شمع!!

یادداشت ها (4) | بازدید: 665 | ادامه مطلب

طنز
من خیلی آقا شاعر می باشم
چاپ ارسال به دوست
کودک نفهم   
۱۳ امرداد ۱۳۸۹
Image
من امروز خیلی خوشحال میباشم . امروز جام جان باختگان تموم می شود. بابایم قراره من را برای جام جان باختگان به مارکار ببرد. بابایم می گوید قرار است آتیش بازی بکنند. من هم آتیش بازی دوست می دارم. چند تا ترقه و سیگارت باخودم برداشتم تا آنجا حال خانم مجری را بگیرم. مراسم شروع می شود. خانم مجری باز دارد جیغ و داد می کند. او از آقا نماینده و آقا رئیس دعوت می کند تا جایزه ها را بدهند. بعد که جایزه تموم می شود یکهویی از بلندگو داد می زند که ما امشب یک مهمان ویژه داریم.

یادداشت ها (6) | بازدید: 681 | ادامه مطلب

گزارش لحظه به لحظه خوب می باشد
چاپ ارسال به دوست
کودک نفهم   
۰۶ امرداد ۱۳۸۹
Image
امروز از صبح من خیلی هیجان می دارم. آخه قرارمی باشد مسابقات جام جان باختگان شروع بشود . بابایم می گوید این مسابقات خیلی در سطح المپیک می باشد. از زمین و جایگاه تماشاچیان گرفته تا داوری و جایزه و از این چیزها. بابایم می گوید که همکارانش دارند زور می زنند تا این مسابقات را گزارش لحظه به لحظه کنند. من نمی دانم گزارش چه می باشد حالا چه برسد به لحظه به لحظه آن.

یادداشت ها (9) | بازدید: 770 | ادامه مطلب

طنز
داستان نانوايي شهر نور
چاپ ارسال به دوست
بي سر و زبون   
۳۰ تير ۱۳۸۹
Image
سالها پيش در شهري به نام نور، ‌گروهي از آدمهاي خوب و درست و حسابي مشغول به زندگي بودند. زندگي اين مردم مثل جامعه ما نبود و همه چيزشان سرجاشون بود. مثلا هيچ وقت موبديارها به خودشون نمي گفتند موبد، اصلا اونجا موبديار نداشتند، شهرشون حساب كتاب داشت، همه مي تونستند موبد شوند و اصلا مثل جامعه ما نبود كه اگه به يه موبديار بگي موبد،‌ يا اين وري ها را نارحت كني  يا اون وري ها.

یادداشت ها (3) | بازدید: 706 | ادامه مطلب

<< شروع < قبل 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 بعد > آخر >>

نتایج 31 - 40 از 107

تبلیغات