تو اصلا می دونی که آقا نماینده مجلس مثل آقا سپ بلاتر رئیس یوفا می باشد. فقط بلد است بگوید اندازه توپ باید چقدر باشد. داورها چه جوری باید سوت بزنند. باید به کمک داورها سیستمی را وصل کرد که توپهای روی خط را بفهمند که توی گل می باشد یا نمی باشد. آقا نماینده مجلس ما نیز فقط می گوید این کار بده، این کار خوبه. ولی فقط میگه، کو تا کاری بکنه. داره 6 ماه از جام جهانی میگذره ولی ما نفهمیدیم که گل انگلیس به آلمان درست بود یا نه.
چند روزی می باشد که من خیلی افسرده می باشم. از هفته قبل که اون مطلب رو نوشته ام تا به امروز عصبانی و افسرده می باشم. هنوز هم فکر می کنم من آدم شفافی می باشم. بابایم برای اینکه من را از گیجگولی بیرون بیاره، امشب دایی کامی و سوسن جون رو دعوت کرده تا بیایند خونه ما چتر بازی کنند تا منهم از اونها یاد بگیرم و بی خیال شفاف سازی بشوم و تمام دین و ایمونم چتر بازی بشود.
با مردم باید صاف بود و شفاف صحبت کرد. نمیشه مردم را گول زد. مردم باهوش تر از این حرفها هستند که بخواهند با حرفهای این و اون گول بخورند، آنها بخوبی متوجه مشکلات هستند و خوب را از بد بخوبی تفکیک می کنند. پس چه بهتر که بیائیم به مردم توهین نکنیم و آنها را هر موجودی بغیر از انسان تصور نکنیم .
من فکر می کنم که بابایم خیلی هنرمند می باشد. اصلا از هر انگشتش صدتا هنر می ریزه. امروز صبحی پاشده میگه من میخوام روی این آقا مهران مدیری رو کم کنم. طرف فکر میکنه خیلی کارش درسته ور می داره قهوه تلخ می سازه، هی سه تا سه تا میده مردم ببینند. فکر کرده خیلی آدم تاثیر گذاری می باشد. مردم هم ساده می باشند و هی سی دی های اونو می خرند. بذار منهم قهوه تلخ بسازم ببینه با کی طرفه.
من دیگه میخوام از این خونه برم. من دیگه خسته شدم. آخه اینهم شد زندگی همش داد و هوار و دعوا و کتک کاری. آخه چند دست لیوان باید بخریم و بعد هی تو سرهم خورد کنیم. از وقتی لیوانها و بشقابهای ساخت چین اومده کیفیت دعواهای ما پائین اومده. کاش از همون لیوان قدیمیها داشتیم، لااقل وقتی تو سرت می زدم نمی شکست. من دیگه نه تو رو میخوام نه این زندگی سگی رو. فردا میریم طلاق می گیریم.
من متوجه می باشم که ساعت 9 شب در زندگی آدم بزرگا و مامان و باباها خیلی ساعت مهمی می باشد. من در این چند سالی که کوچولو بودم فهمیدم که خیلی از دعواها و حرفهای عشقولانه مامان و بابا از همین ساعت 9 شب شروع می شود. ساعت 9 شب برای من و همسایه های ما یک ساعت خیلی هیجان انگیز می باشد. همیشه ساعت 9 شب بابا و مامان سر سلط آغشال با هم دعوا دارند وهی داد می زنند که کی آغشالها را ببرد پائین.
امروز جشن کشوفه ها می باشد. من قرار است برای اولین بار به جشن کشوفه ها بروم. آخه من دارم می رم کلاس دبستان. یعنی دارم می روم مدرسه. مدرسه خیلی جای باحالی می باشد. بابایم می گوید دبستان جایی می باشد که بچه ها در آنجا سوات یاد می گیرند و می توانند بنویسند بابا نان داد. خیلی جالب می باشد من همش می روم نان می گیرم بعد تو مدرسه باید یاد بگیرم بابا نان داد. همه جا حرفهای دروغکی زده می شود.
امروز در خانه ما جلسه خیلی مهمی می باشد. من نمی دانم جلسه چه چیزی می باشد. بابایم می گوید جلسه یعنی اینکه یک مشته آدم برای اینکه نشون بدن با دیگرون فرق دارند دور هم جمع می شوند، بعد سر یک سری حرفها که به اونها میگن دستور جلسه می شینند بحث می کنند، بعد از دو ساعت که همه حرف زدند یک نتیجه گیری می کنند ومی روند و تا یک ماه گرم همین نتیجه گیری هستند.
مامانم میگوید یادش بخیر آدما قدیما چقدر بامعرفت می بوده اند. من نمی دانم معرفت چه جور چیزی می باشد ولی احتمالا همان" گشتم نبود نگرد نیست " می باشد. داشتم می گفتم که مامانم چه می گفت. او می گوید اون قدیم قدیما وقتی خیلی کوچولو می بوده اگر یک همسایه برای همسایه دیگر یک کاشه آش می برده علاوه بر اینکه آن همسایه برایش پیش خدا حرفهای خوب خوب می زد، روز بعد آن کاسه را با کلی شکلات و آویشن پس می برده و از او تشکرات می کرده.