اول مهر، سی سال در بین دانش آموزان بودن، سی سال با هیجان اول مهر به کلاس رفتن، سی سال با دانش آموزان جدید آشنا شدن ،... همه وهمه مهلت نمی داد یاد و خاطره شش سال درس خواندنم در دبستان جمشیدی شریف آباد را به یاد بیاورم.
صبح اول مهر هشتاد و پنج پس از باز نشستگی حدود ساعت هشت صبح به درمهر شریف آباد رفتم،
امروزه در جامعه ما رويدادهايي در حال انجام است كه جاي بسيار گفتگو و انديشه دارد. رويدادهايي كه شايسته فرهنگ غني ما نيست. نياكان ما براي نگهداري اين فرهنگ بسيار رنج برده اند و انصاف نيست كه ما آنرا مفت از دست بدهيم.
همایش امسال قاسمآباد قدمی دیگر به سوی برقراری یگ گفتگوی ایدهآل بود. گرچه نباید این واقعیت را نادیده گرفت که هنوز برای رسیدن به این هدف، راهی طولانی و پرپیچ و خم در پیش روی ماست.
در اینجا این همایش مهم را از سه جنبه مورد بررسی قرار دادهایم، به این امید که روزی بتوانیم با گردنی افراشته به سطح آگاهی و توان هماندیشی جامعۀ خود ببالیم.
روز آخر همایش مانتره است تا چند دقیقه دیگر گروه دستان گویا برنامه خود را اجرا می کنند، سیل جمعیت به سوی تالار اصلی مارکار در حرکت است تا این برنامه را از دست ندهند و به همین واسطه تالار پر می شود.
دو رور دیگر شاهد سیزدهمین گردهمایی انجمنها و نهادهای زرتشتی سراسر کشور هستیم، نشستی که برای ثمربخش بودن آن تلاش زیادی انجام شده است و از حالت پیک نیک مانند چند سال قبل خارج شده است.
موزه ای در شهر یزد و در پردیس دانش مارکار است. وسایل زندگی سنتی(خوراک وپوشاک ومسکن ...)، وسایل ریسندگی و بافندگی سنتی، وسایل ساخت منزل و اماکن سنتی، وسایل کشاورزی و باغداری سنتی، وسایل دامداری سنتی، وسایل سنتی حمام و...
تابستان امسال را مانند ساليان پيش با برنامه هاي تفريحي، ورزشي، ديني و فرهنگي پشت سر گذاشتيم. گردهمايي هايي با عناوين جام جان باختگان، اردوي كانون دانشجويان، جام ايراندخت، جام بدمينتون، همايش مانتره و ساير اردوهاي داخلي دانش آموزي و در ادامه جام راستي نيز از راه خواهد رسيد.
تا آنجايي كه سواد ما قد مي دهد، در ايران دو نوع بيانيه داريم، يكي بيانيه معمولي است كه در پايان همايشها و تجمع ها و امثال آنها خوانده مي شود، بيانيه اي خسته كننده كه كسي به آن توجه نمي كند و بيشتر برگزاركنندگان برنامه آن را مي نويسند و از يك شركت كننده مي خواهند آن را بخوانند و مشخصا جنبه شعاري...
چندي پيش در جمع گروهي از پدر و مادرها نشسته بودم و به درد دل آنها گوش سپردم. اكثر آنها از توقعات زياد فرزندانشان رنج مي بردند و از اينكه نمي توانند خواسته هاي آنها را برآورده كنند ناراحت بودند. در همان حين كه به آنها توجه داشتم به اين انديشيدم كه والدين نتيجه رفتار چندين سال قبلشان چقدر برايشان آزار دهنده است.