سال 88 و کانون دانشجویان زرتشتی، امسال نیز چون سالهای گذشته افراد جدیدی وارد کانون شدند، افرادی که به کانون آمدند تا بیاموزند خدمت به جامعه را، همازوری را و هر آنچه که باید یک جوان در آستانه ورود به اجتماع بداند و بیاموزد، و افرادی نیز برای همیشه از کانون رفتند، افرادی که همان درسها را به ما آموختند و اکنون جایشان بسیار خالیست.
یادش به خیر دوران مدرسه و دبستان چه دوران خوبی بود آن وقتهایی که ما پسرها عاشق هیچ چیز و هیچ کس به غیر از توپ پلاستیکی نبودیم ودغدغه ای به جز گرفتن نمره 20 نداشتیم، همان روزهایی که وفتی به ماه اسفند می رسید هم دلهره آور بود و هم لذت بخش ، دلهره اش به خاطر آغاز امتحانات ثلث دوم بود و لذت بخش برای آن که بوی بهار و عید نوروز را از همان روزها استشمام می کردیم،
اینجا کرمان است و اینجا خوابگاه دانشجویی پسرانه مهین خوابگاهی که فرزندان مهربان مهین و همسرش بانو خانی زاده آن را درست کردند و خودشان هم از ایران رهسپار خارج از کشور شدند بی آنکه توقع و چشم داشتی از این خانه پدری داشته باشند و آن را وقف دانشجویان پسر کرمانی کردند خوابگاهی شبیه به یک خانه لوکس . خوابگاهی که در آن خیلی ها آمدند و رفتند....
سال 1388 سالي متفاوت، دشوار و در عين حال پربار براي همه زرتشتيان بخصوص جامعه زرتشتيان تهران بود. اگرچه انجمن زرتشتيان دوره 41 از اواخر آبان 1387 شروع به كار نمود، 1388 در واقع اولين سال اثربخشي اين هيئت مديره حساب ميشود. متاثر از تغييرات اقتصادي و سياسي جهاني و ملي، ادامه مهاجرت بي رويه زرتشتيان، فاجعه درگذشت نابهنگام چند جوان زرتشتي، انجمن تلاش كرد تا به رسالت خود به عنوان بزرگترين و گسترده ترين نهاد زرتشتي ادامه دهد.
این موضوع البته موضوع مفصلی است که بحث همه جانبه مختلفی را می طلبد. کوشش من این است تا حد امکان به نکاتی بپردازم. تاشاید دوستان دیگر هم در نوشته آتی بیشتر شرکت کنند و موضوع را کامل تر کنیم، ساماندهی هرجامعه ای فقط از طریق تشکیلات و یا انجمن و سازمان های آن جامعه امکان پذیر است و این بستگی دارد:
روانشاد شاهرخ میزانیان را بسیاری با جشنواره فرهنگی آموزشی پیرنارکی به خاطر می آورند. اما بدون شک بسیاری از ما که کم و بیش آن بهشتی روان را می شناختیم، نمونه های زیادی از نیک اندیشی اش را به یاد می آوریم. در این نوشتار برآنم تا خاطره ای را از همراهی و نیک اندیشی روانشاد شاهرخ میزانیان را برایتان بازگو نمایم:
آخي، بالاخره رسيدم. پاهام درد گرفت. قربون برم پيرسبز كه حتي پادرد بعد از بالا اومدن از پله هاتم لذت بخشه. واي چقدر پير تغيير كرده. چقدر محوطه جلوي پيرون زيبا شده. چقدر درختچنار هميشه وفادارت سرحاله. پس من چي شنيدم!!! شنيدم كه گفتند درختت داره خشك ميشه. چون تو جريان بازسازي به ريشه هاش ضربه زدن. ريشه ها رو علم كردن و رفتن به جنگ كميته بازسازي.