| گفتگو ی روزنامه اطلاعات با پوراندخت پورداوود |
|
|
| نویسنده روزنامه اطلاعات | ||
| ۲۶ آبان ۱۳۸۷ | ||
با قرار قبلی به خانه ای رفتم که استاد ابراهیم پورداود، هشتادسالگی خود را در آن جشن گرفته بود و خاطره های استاد در آن فراوان بود. پوراندخت پورداود تنها فرزند استاد ابراهیم پورداود و همسر او مهندس نفیسی مرا پذیرفتند. پوراندخت پورداود تنها ثمره ازدواج استاد با همسر آلمانی اش، به سال 1299 در برلن می باشد. استاد کتاب شعری به نام پورداندخت نامه منتشر کرد که به زبانهای خارجی نیز ترجمه شده است. ... پوراندخت پورداود گفت: پدرم بعنوان یک ایران شناس، همیشه در کار غوطه ور بود و خانه ما مجمعی برای دانش پژوهان و دانشجویانی بود که در مکتب او به سواد آموزی مشغول بودند، حتی انجمن ایران شناسی در منزل ما تشکیل می شد، اما گرفتاریهای شغلی پدرم باعث دوری وی از خانواده نمی شد. او به محیط خانوادگی خویش دلبستگی فراوان داشت، در مقام یک پدر بسیار مهربان و دوستداشتنی بود و مهمتر این که او یک دوست نمونه بود. پدرم به هیچ وجه اهل ریا و تزویر نبود و در برخورد با افراد، به مقام آنها نمی اندیشید. مادرم همیشه می گفت: پدر، اول از هم عاشق ایران باستان و کارش است و بعد عاشق تو، سپس کتابهایش و در آخر مرا دوست دارد. تصویری که از پدرم در دوران کودکی دارم بسیار لذتبخش است، او یک قصه گوی توانا بود و همیشه برای من قصه می گفت، قصه هایی که خودش می ساخت و تنها پندی که همیشه به من می داد تکرار شعار «پندار نیک، گفتار نیک، کردار نیک» بود. وقت پدرم غالبا به مطالعه و بحث می گذشت، او در اطاق کارش نیم تختی گذاشته بود و همانجا در حین مطالعه می خوابید و اگر مطلبی به ذهنش می آمد، بیدار می شد و شروع به نوشتن می کرد. او در زندگی بجز مطالعه و بحث تفریح دیگری نداشت. البته گاهی با نوه هایش بازی می کرد، بچه ها را خیلی دوست داشت. بطوری که گاهی ادای بچه ها را نیز در می آورد.
پدرم هرگز خود را شاعر نمی دانست و آخرین شعری که با چاپ رساند به مناسبت فروردین 1305 بود و بعد از آن اگر شعری گفت چاپ نکرد و فقط به تحقیق پرداخت ولی همیشه می گفت که بیشتر شعرهایش را در دوران جوانی در بیروت زیر مهتاب سرود است. از خاطراتی که پدرم نقل می کرد، اتفاقی بود که در بیروت برایش پیش آمده بود. در 20 سالگی بخاطر علاقه فراوانی که به آشپزی داشت تصمیم به تهیه غذای فسنجان می گیرد و چون رشتی ها فسنجان را سیاه درست می کنند برای سیاه نمودن غذا آهن داغ در آن فرو می کنند، او هم کلیه کلیدهای منزل را در ظرف می ریخته است و یک روز صاحبخانه که به آنجا می آید می بیند همه کلیدها سیاه هستند و چون پدرم از توضیح ماجرا خجالت می کشد، می گوید: شاید جن اینکار را کرده باشد. و همچنین نقل می کرد که در بیروت نزدیک محل اقامت آنها تاکستان انگور وجود داشته است و یکی از دوستان همیشه شلوار گشادی می پوشید و دم پای آن را با کش می بست و از بالا شلوار را پر از انگور می کرد و به خانه می برد. و پدرم ادامه می داد که آن انگور بلند کن دیروز امروز یکی از شخصیتهای مهم است. و از اتفاقات ناگوار زندگی او که رنجش می داد آتش گرفتن کتاب وندیداد بود. روزنامه اطلاعات23 اردیبهشت 1355 |
||
یادداشت ها (1) - ارسال یادداشت:
خدايش بيامرزد و روحش شاد.
---------------------------------
آيا قبول كردن سلطه بیرحمانه زمان درست است يا اينكه.................
مشکل ما اين نيست که برای شيرين کردن زندگی, معجزه نمیکنيم؛ مشکل ما اين است که همانقدر که ويران میکنيم, نمیسازيم؛ همانقدر که کهنه میکنيم, تازگی نمیبخشيم؛ همانقدر که آلوده میکنيم, پاک نمیکنيم؛ همانقدر که تعهدات و پيمانهای نخستين خود را فراموش میکنيم, آنها را به ياد نمیآوريم؛ همانقدر که از رونق میاندازيم, رونق نمیبخشيم. مشکل اين است که از همهی روياهای خوش آغاز دور میشويم و اين دور شدن به معنای قبول سلطهی بیرحمانهی زمان است. بر سر قول و قرارهای نخستين نماندن, باور پير شدگی روح است و خواجهگی عاطفه.
-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
عاشقی راشرط تنها ناله وفریاد نیست
تاکسی از جان شیرین نگذرد فرهاد نیست
تا نشد رسوای عالم کس نشد استاد عشق
نیم رسوا عاشق اندر فن خود استاد نیست
ای دل از حال من وبلبل چه می پرسی برو
ما دوتن شوریده را کاری به جز فریاد نیست
با قرار قبلی به خانه ای رفتم که استاد ابراهیم پورداود، هشتادسالگی خود را در آن جشن گرفته بود و خاطره های استاد در آن فراوان بود.