| پدرعروس: من كه دعوت نبودم |
|
|
| نویسنده بي سر و زبون | |
| ۱۵ فروردين ۱۳۸۷ | |
يكي بود، يكي نبود، غير از خدا هيچ كس نبود، در زمانهاي خيلي دور، نزديك شهر نور، خاني بود، پر طمطراق و با ابهت، مردم دوست و دست و دلباز، خان قصه ما مثل همه آدمهاي روي اين كره زمين كه به يك چيز خاصي علاقه دارند عاشق عروسي و جشن بود، آن هم عروسي كه درشهر خودش برگزار مي شد و او هم به عنوان خان بزرگ در صدر مجلس مي نشست، پس هميشه پاي ثابت عروسي هاي شهر بود.از قضا اين حاكم گرانسنگ خودش هم دختري داشت و از سر حادثه پسر حاكم شهر نور كه كمي از شهر حاكم ما بزرگتر بود به خواستگاري دخترش آمد، خوشبختانه يا بدبختانه خواستگار، پسر خوبي بود و كاملا براي خانواده داماد مناسب بود كه هيچ ارزش آنها را نيز بالا مي برد، همه هم با اين وصلت موافق بودند، اما خان ما از يك طرف موافق بود، چون همه چيز را به سود دخترش مي ديد از يك لحاظ هم فكر صندلي اش در صدر مجلس عروسي بود، خلاصه هر چه قدر فكر كرد، نتوانست راهي بينديشد و او نيز با اين وصلت موافقت كرد، قرار مدار عروسي گذاشته شد و همه چيز آماده مراسم بود، كارتها چاپ شد و فرستاده شد، خان نيز خود را آماده مي كرد كه در روز عروسي دخترش صدر مجلس را با پدر دامادش تقسيم كند، اما نشان دهد كه او همه كاره است، در همين افكار بود كه دو روز مانده به عروسي دخترش، كارت عروسي در يكي از شهرهاي اطراف به دستش رسيد، شهري كه خان قصه ما در آنجا خيلي ارج و قرب داشت و همين دعوت ناگهاني او را بين دو راهي قرار داد كه به كجا برود، در عروسي دخترش باشد و صدر مجلس را تقسيم كند يا به عروسي دختر ديگري برود اما در صدر مجلس تنها بنشيند، خلاصه هر چه قدر كلنجار رفت نتوانست صدر مجلس را تقسيم كند و با اين بهانه كه من عروسي دخترم دعوت نيستم به عروسي ديگر رفت. |
یادداشت ها (8) - ارسال یادداشت:
به نظر من شما خيلي خوب طنز مي نويسيد آقاي بي سر و زبون و اميدوارم كه موفق باشيد
جناب بي سر و زبون با وجود آنكه سر و زبوني نداري ولي حرفهايي را كه ما هيچ جا نمي توانيم بخوانيم را خوب مي نويسي.
موفق باشي
من برادر بی سر و زبون هستم و اینجا من اعلام می نمایم که برادرم این طنز ها را از من کش می رود اگر می خواهید با من قرار داد ببندید من را باخبر نمایید.
ممنون
ارادتمند شما با سر و زبون
به پا هندونه ها نيفته...............
واقا نوشته هايت مسخره است / اينا چيه به اسم طنز به خورد مردم مي دهي/ هرچند سايتت خواننده ندارد
من هم با نظر آقا یا خانم man موافقم
اتفاقا به نظر من آقا يا خانم man نظرشان كاملا اشتباه است هم در مورد نوشته هاي اين سايت و هم در مورد بازديدكنندگان و اينها مي خواهند با اين صحبتهايشان شما را نااميد كنند.
موفق باشيد
خيلي خوب بود
به حرف اقا يا خانم من توجه نكنيد
NO PAIN NO GAIN
موفق باشيد
يكي بود، يكي نبود، غير از خدا هيچ كس نبود، در زمانهاي خيلي دور، نزديك شهر نور، خاني بود، پر طمطراق و با ابهت، مردم دوست و دست و دلباز، خان قصه ما مثل همه آدمهاي روي اين كره زمين كه به يك چيز خاصي علاقه دارند عاشق عروسي و جشن بود، آن هم عروسي كه درشهر خودش برگزار مي شد و او هم به عنوان خان بزرگ در صدر مجلس مي نشست، پس هميشه پاي ثابت عروسي هاي شهر بود.