| بیا برو سدره پو ش شو |
|
|
| نویسنده بی سر و زبون | |
| ۳۰ آبان ۱۳۸۷ | |
شمایی که می گی ساختمون نساز، ما خواستیم ساختمون بسازیم؟ ما خواستیم مسابقه معماری برگزار کنیم؟ ما اومدیم مجوز ساخت فلان زمینو گرفتیم؟ یا اومدیم اون یکی زمین که تو یزد است را فروختیم؟ نه آقا ما اومدیم گفتیم کمک کنیم به همکیشامون و یه جشن باشکوه دینی برگزار کنیم. همه هم بیان و با یک گوشه ای از پول کرایه اون یکی زمینها شاد باشن. حالا دیدید چه طو شد؟این قدر اطلاعیه زدیم، به مدرسه ها گفتیم، به کلاس دینی ها گفتیم، به در و دیوار گفتیم، که آی مردم ما داریم 30 آبان ماه یک تعدادی را سدره پوش می کنیم لطفا بیایید و فقط اسم هاتون را بنویسید تا این جشن سدره پوشی گروهی با شکوه هر چه تمام تر برگزار شه. اما چی شد؟ کی(یک جوری بخوانید که معنی چه کسی را بدهد) اومد جلو؟ کی گفت دستت درد نکنه؟ کی(این یکی را به نحوی بخوانید که معنی چه زمانی را بدهد) صف بستن سرش سر و صدا کردن؟ نه آقا این خبرا نبود، تو این همه آدم(حداقل 100 نفر که هستن یا نه؟)، یه نفر، آره یه نفر اومد گفت من هستم. بعد شما هی بگو، فرهنگ، فرهنگ، فرهنگ. می بینی خود مردم دیگه کار فرهنگی نمی خوان، زورکی که نمی شه، می شه؟ بیا بریم فلان زمین یزد و بفروشیم پولشو بزنیم تو اون یکی ساختمون که مجوزش داره باطل می شه. این کارها آخر و عاقبت نداره. حالا از من گفتن. پی نوشت: بعد هرگز یه طنز نوشتیم، خدا به خیر کنه |
یادداشت ها (3) - ارسال یادداشت:
روزت بخير الان روزه كه دارم اين رو مي نويسم ولي اگه تو شب خوندي شبت بخير باشه
بگدريم من كه نفهميدم واقعا ميخواي چي بگي ولي به قول خودمون خيلي خوب نوشتي نگي يه وقت نهمم !عزيزم با گوشت كيلويي فلان قدر و نون دونه اي بيسار قدر .كار فرهنگي جاي خودشو داره ميفهمي كه ! زياد اعصاب نسوزون چون سريع به ته خط ميرسي زياد هم داد نزن صدات ميگيره ! ولي خوشحال ميشم بيشتر با هات آشنا بشم
موفق باشي شروين لهراسب
اي بي سرو زبون حقيقت را خوب به تصوير كشيدي . اميدوارم كارت ادامه داشته باشد. حال يك حقيقت ديگه است كه ارسال كرده ام كه شايد نياز خيلي از افرادها باشد.
Kindness is the language,the deaf can hear and the blind can see
روزي در يک دهکده کوچک، معلم مدرسه از دانش آموزان سال اول خود خواست تا تصويري از چيزي که نسبت به آن قدردان هستند، نقاشي کنند. او با خود فکر کرد که اين بچه هاي فقير حتماً تصاوير بوقلمون و ميز پر غذا را نقاشي خواهند کرد. ولي وقتي داگلاس نقاشي ساده کودکانه خود را تحويل داد، معلم شوکه شد.
او تصوير يک دست را کشيده بود، ولي اين دست چه کسي بود؟
بچه هاي کلاس هم مانند معلم از اين نقاشي مبهم تعجب کردند. يکي از بچه ها گفت: “من فکر مي کنم اين دست خداست که به ما غذا مي رساند. يکي ديگر گفت: شايد اين دست کشاورزي است که گندم مي کارد و بوقلمون ها را پرورش مي دهد.هر کس نظري مي داد تا اين که معلم بالاي سر داگلاس رفت و از او پرسيد: اين دست چه کسي است، داگلاس؟داگلاس در حالي که خجالت مي کشيد، آهسته جواب داد: خانم معلم، اين دست شماست. معلم به ياد آورد از وقتي که داگلاس پدر و مادرش را از دست داده بود، به بهانه هاي مختلف نزد او مي آمد تا خانم معلم دست نوازشي بر سر او بکشد.
شما چطور؟! آيا تا بحال بر سر کودکي يتيم دست نوازش کشيده ايد؟ بر سر فرزندان خود چطور؟
روز به خير. اميدوارم خوب و تندست باشيد. با تشكر از سايت خبري خئبتان. ولي سئوالي دارم: آيا واقعا فكر مي كنيد اين طنز بود؟ شما را به خدا قسم با ادبيات بازي نكيند. اين مطلب شايد مي توانست يك يادداشت خوب باشد ولي به هيچ وجه در طبقه بندي يك طنز قرار نداشت. لين جور نوشته ها را زير لقاي ظنز بردن باعث مي شود تا خوانندگاني چون من به مطالب كل سايت با ديدي ديگر نگاه كنند و حتي خبرهاي شما را چندان مورد توجه قرار ندهند و در كل به كل سايت شما لطمه مي زند. باز هم ممنون از سايتتان . موفق باشيد.
شمایی که می گی ساختمون نساز، ما خواستیم ساختمون بسازیم؟ ما خواستیم مسابقه معماری برگزار کنیم؟ ما اومدیم مجوز ساخت فلان زمینو گرفتیم؟ یا اومدیم اون یکی زمین که تو یزد است را فروختیم؟ نه آقا ما اومدیم گفتیم کمک کنیم به همکیشامون و یه جشن باشکوه دینی برگزار کنیم. همه هم بیان و با یک گوشه ای از پول کرایه اون یکی زمینها شاد باشن. حالا دیدید چه طو شد؟