| مهدکودکی ها داستان بازدید از کتابخانه یگانگی را تعریف می کنند |
|
|
| نویسنده کوچیک شما | |
| ۲۷ آبان ۱۳۸۷ | |
|
گزارش و تصاویر بازدید نونهالان مهد کودک پرورش از کتابخانه یگانگی تا به حال به کتابخانه رفته اید؟ راستش من به خانه خیلی ها رفته ام، از جمله خانه مادر بزرگ، خانه دایی، خانه خاله، خانه عمه، حتی خانه آقای دکتر. ولی تا به حال به کتاب خانه نرفته بودم، تا اینکه امروز صبح خاله مان گفت، بچه ها می خواهیم بریم کتابخونه. ما هم شروع کردیم سر وصدا که بریم، بریم. خلاصه رفتیم کتابخانه اونجا چند تا عکاس هم بودند که یکیشان خانم ماندانا میرابی بود عکسهایی را که در ادامه می بینید کار اوست این متن خواندنی هم از من بی سوات است. بله بچه ها یکی بود، یکی نبود، یه مینی بوس بود و یک کوچه بن بست. تو مینی بوس ما بودیم تو کوچه بن بست کتابخانه. مینی بوس که رسید نزدیک کتابخانه، خاله مون گفت پیاده شید، ما هم گفتیم نمی شه کتابها بیان خونه ما؟ ولی از قرار معلوم نمی شد. خلاصه خاله نصیحت مون کرد که بچه های خوبی باشیم و به حرف بقیه خاله ها گوش بدیم. بعد ما را صف کردند که بریم تو کتابخانه. ![]() وقتی اون در سبز شیشه ای باز شد، به یک جایی رسیدیم که پر از کتاب بود، این همه کتاب داشت که اگر ما می خواستیم بشماریم نمی دونم چند تا ده تا باید می شمردیم. ![]() دو سه تا خاله اونجا بودند و خیلی ما رو تحویل گرفتند، ما هم خیلی قشنگ و توصف رفتیم جلو تا ببینیم این کتابخونه چی هست؟ اینجوری براتون بگم یک عالمه کتاب را ورداشته اند تو قفسه چیده اند. بیچاره ها هیچ کار نمی تونن بکنن، تا یکی بیاد و ورشون داره و بخوندشون. ![]() خوب برای اینکه ترسمون بریزه، خاله ها کتابها را بهمون معرفی کردند، یکیشون رفت یک کتاب گنده ورداشت گفت اسم این کتاب شاهنامه هست. یکی از بچه ها گفت: واقعا هم باید به چنین نامه ی گنده ای گفت شاهنامه. بعد خاله گفت: اسمای قشنگ شماها را از تو این کتاب انتخاب کرده اند من هم خوشحال شدم که یکی گفت اسم من قشنگه. ![]() بعد همون خاله دو تا قفسه کتاب به ما نشون داد و گفت مامان و بابای شما وقتی بخوان معنی یک کلمه را پیدا کنن، تو دهخدا دنبالش می گردن. عجب مامان و بابای خوبی که تو این همه کتاب دنبال معنی یک کلمه می گردن. ![]() همینجوری داشتیم با کتاب آشنا می شدیم که یک آقای مسنی اومد، کسی که بعدش معلوم شد قبلا به جای این خاله ها مواظب این کتابها بوده. ایشون هم برامون توضیح داد و گفت درس و بخونید آدمای ایران دوست و خوبی بشید. ![]() بعدش گفتیم خسته شدیم. که خاله ها اومدند بهمون شکلات های خوشمزه دادند، جاتون خالی نبود چون کم بود به همه نمی رسید. ![]() خلاصه همین جوری که شکلات می خوردیم از پله ها رفتیم بالا، وسط کار یکی از خاله ها دو سه تا کتاب کهنه ورداشت و بهمون نشون داد و گفت مامان باباهای شما نه، مامان بزرگ و بابابزرگ هاتون با این کتابا با سواد شدن، ما هم حسابی تعجب کردیم که چه جوری این کتابهای قدیمی را می خوندند. ![]() بعدش از پله ها رفتیم بالا و دیدیم وای، هنوز یه عالمه کتاب این بالا است. یه میزی هم بود که روش خودکار و ماژیک و قلمو و اینا بود. ما هم با تعجب به اون میزه نگاه می کردیم. که یکی از خاله ها اومد و ما رو روشن کرد. ![]() گفت بچه ها اینجا کتابهای مریض رو خوب می کنن، مثلا این کتاب رو می بینید دیگه خیلی پیر شده و باید خیلی مواظبش بود وگرنه اینجوری ورق ورق می شه. بعد ما اینجا بهش می رسیم و با این چسبا و اون کاغذا خوبش می کنیم. ![]() دیگه وقتش بود که بریم. پس از پله ها رفتیم پایین و داشتیم می رفتیم که مسئول کتابخونه به همه ما یکی یه دونه کیف خوشگل داد که توش کتاب بود، ما هم گفتیم دست انجمن تهران درد نکنه و شما که این همه زحمت می کشید. بعدش هم رفتیم آدریان اشم وهو خوندیم و آش خوردیم راستی برادر من هم آش می خوره ولی اون آش با این آش خیلی فرق داره ها. |
یادداشت ها (5) - ارسال یادداشت:
یادداشت
تابلو !
ارسال کننده سبز, در تاریخ 27 آبان 1387 ساعت 20:14
با درود
از سبك نگارش نويسنده ،گزارش كتابخانه رفتن بچه هاي مهد كودك سپاسگزارم. پيروز باشيد.
ارسال کننده مهمان, در تاریخ 28 آبان 1387 ساعت 07:12
دیگه شورش را درآوردید به کتابخانه هم توهین می کنید واقعا که...
ارسال کننده ن, در تاریخ 28 آبان 1387 ساعت 12:08
آخــــــــــی گوگولــــــــــی :D
ارسال کننده آبتین, در تاریخ 28 آبان 1387 ساعت 13:10
متن خوبی بود. ممنون
ارسال کننده نازنین, در تاریخ 29 آبان 1387 ساعت 11:33









