|
نویسنده بی سر و زبون
|
|
۳۰ آبان ۱۳۸۷ |
شمایی که می گی ساختمون نساز، ما خواستیم ساختمون بسازیم؟ ما خواستیم مسابقه معماری برگزار کنیم؟ ما اومدیم مجوز ساخت فلان زمینو گرفتیم؟ یا اومدیم اون یکی زمین که تو یزد است را فروختیم؟ نه آقا ما اومدیم گفتیم کمک کنیم به همکیشامون و یه جشن باشکوه دینی برگزار کنیم. همه هم بیان و با یک گوشه ای از پول کرایه اون یکی زمینها شاد باشن. حالا دیدید چه طو شد؟
|
|
ادامه مطلب ...
|
یادداشت ها (3) - ارسال یادداشت: |
|
نویسنده آس و پاس
|
|
۰۷ شهريور ۱۳۸۷ |
چند وقتی بود ما به دليل غربت و دوری از پایتخت از هیچ چیز خبر نداشتیم و با کلی ذوق و شوق که آمدیم تهران وارد یکی از کوچه های معروفی شدیم که یک سالنی در آنجاست که معمولا در هنگام عروسی ها موسیقی هایش دل هر تنابنده و کمر هر همسایه ای را تا شعاع چند کیلومتری به حرکت وا می دارد! اما در تقاطع این کوچه که به آن کوچه زرتشتیان هم می گویند یک کوچه دیگری به یک نام دیگری ....
|
|
ادامه مطلب ...
|
یادداشت ها (3) - ارسال یادداشت: |
|
نویسنده بي سر و زبون
|
|
۱۷ تير ۱۳۸۷ |
فرزانه گرامي بي سر و زبان عزيزبا درود فراواناحتراما به آگاهي مي رساند با توجه به اينكه حضرت از معدود نويسندگان سايت برساد هستيد كه همين جوري مي زنيد وسط هدف و به فكر نتايجش هم نيستيد. اخيرا همچون چند سال گذشته، خانه هاي قديمي آبا و اجدادي ما زرتشتيان كه گوشه هايي از فرهنگ و تمدن ما را در خود دارند. يا خالي افتاده اند، يا ويران شده اند و از همه بدتر اينكه با لطايف الحيلي صاف شده اند و دارند بر روي آنها خانه هاي مدرن تري مي سازند. تصوير روبرو يا همان فرتور خودمان نيز.... |
|
ادامه مطلب ...
|
یادداشت ها (0) - ارسال یادداشت: |
|
نویسنده قارچ طلايي
|
|
۰۵ تير ۱۳۸۷ |
الهي هر كي از من بيشتر خوانده مريض شود و به جلسه نرسد الهي اگر هم آمد، جواب را پايين و بالا بزند و آخر شود الهي اگر هم درست زد، استرس بگيردش و هول شود و وقت كم بياورد الهي پرسشها براي همه سخت باشد، براي من مثل هلو الهي تو خودت مي دوني من خيلي خوانده ام پس گناه دارم يك دفعه هول نشوم، مريض نشوم، تصادف نكنم، شصت پايم.... |
|
ادامه مطلب ...
|
یادداشت ها (2) - ارسال یادداشت: |
|
نویسنده بي سر و زبون
|
|
۰۵ تير ۱۳۸۷ |
به هيچ وجه روز كنكور و روزهاي قبل از آن ورزش نكنيد، شايد دستتان، پايتان، سرتان يا هرجاي ديگرتان بشكند و آن موقع وامصيبتا اصولا به جز براي كنكور از خانه بيرون نرويد، اگر يك ماشين به شما بزند، آن موقع وامصيبتا هر غذايي، را مي خوريد بايد تازه باشد ولي 4 ساعت قبل يكي خورده باشد تا مطمئن شويد مرضي ندارد و اگر نه وامصيبتا ميوه و سبزي هم اصلا نخوريد... |
|
ادامه مطلب ...
|
یادداشت ها (4) - ارسال یادداشت: |
|
نویسنده هر دمبيل
|
|
۰۵ تير ۱۳۸۷ |
آن سد پولادي، آن پايان سختي، آن راه خوشبختي، آن دليل بي خوابي، آن آفريننده قلمچي، آن حرام كننده فوتبال اروپايي، آن عامل هر توسري، آن دشمن هر پارتي، آن باعث خرجهاي اضافي، آن بلعنده زندگي، آن بزرگترين سركاري، آن علت بيكاري، بزرگ و مولاي ما كنكور بود و در انتظار هر دانش آموزي بود و كابوس هر تنبلي بود و خون دل خانواده ها بود و دليل كتابهاي كمك آموزشي بود و نفرين معلمان بود و بيسكويئتش خوشمزه ترين بود و تقلب در آن .... |
|
ادامه مطلب ...
|
یادداشت ها (0) - ارسال یادداشت: |
|
نویسنده بي سر و زبون
|
|
۱۳ خرداد ۱۳۸۷ |
به جان شما كه نه به جان عزيز خودمان، اين قدر بي جنبه نيستيم كه با هر حرفي ناراحت شويم و بگوييم وا مصيبتا، اينها ما را نمي فهمند و از اين جور حرفها. اما هر كاري كرديم نتوانستيم از تيكه ديشب بگذريم. چون خدا وكيلي خيلي قشنگ بود و البته يك كم با وضع فعلي ما نامربوط. بگذريم ديشب بعد از مدتها هماي سعادت بر شانه مان نشست و به طور كاملا اتفاقي به يكي از سازمان هاي خوب رفتيم. |
|
ادامه مطلب ...
|
یادداشت ها (8) - ارسال یادداشت: |
|
نویسنده بي سر و زبون
|
|
۰۹ خرداد ۱۳۸۷ |
حتما شما نام مملكت چين را شنيده ايد و مي دانيد كه چيني جماعت آنقدر زياد هستند كه مي گويند از هر 6 آدمي كه بر روي زمين جا اشغال كرده اند، دو نفر يك چيزكي كمتر چشمشان شكل بادام است و همين زياد بودنشان باعث شده تا به هر سوراخ سنبه اي سر بزنند و هيچ تنابنده اي را راحت نگذارند و كفر همه را درآورده اند.
|
|
ادامه مطلب ...
|
یادداشت ها (1) - ارسال یادداشت: |
|
نویسنده خبرنگار چكاچك
|
|
۲۳ ارديبهشت ۱۳۸۷ |
یک بادنجان (بادمجان)بادمجوووون !!! هر چه قدر هم که گنده و خوشمزه باشد اگر به ته آن رسیدید و دیدید که تلخ بود انگار که همه آن بادمجان با تمام ابهت اش همین ویژگی را داشته خلاصه هر چیزی که آخرش افتضاح باشد سر و وسطش هر چیزی که می خواهد باشد فرقی ندارد |
|
ادامه مطلب ...
|
یادداشت ها (2) - ارسال یادداشت: |
|
نویسنده بي سر و زبون
|
|
۱۰ ارديبهشت ۱۳۸۷ |
بالاخره بعد از مدتها كه چوب سانسور بر نوشته هاي ما زدند و نگذاشتند كلامي بنويسيم و سيل يادداشتها رسيد كه بي سر و زبون چه شده است ما اجازه يافتيم دو كلمه بنويسيم و اين را هم مديون آن هستيم كه در نشست كله گنده هاي برساد مي خواستند در باب خليج هميشه فارس متني بنويسند اما هر چه نوشتند را سانسور كردند و در آخر همه كلافه شدند و دست به دامان ما كه بيا و كلامي از خليج فارس بگو. |
|
ادامه مطلب ...
|
یادداشت ها (4) - ارسال یادداشت: |
|
نویسنده يكي از شما
|
|
۲۲ فروردين ۱۳۸۷ |
روزي از روزگاران حضور سياوش در مكتب رستم و زال و زاول و ديگر كسان بود و سياوش شاهزاده از بهر آزار رستم عزم بر سفر نهاد و شبانگاه بر اسب بنشست و بتاخت به سمت ناكجا. پس از چندين روز كه دمادم مي تاخت و سرابها يكي پس از ديگري مي پيمود و هيچ التفات نمي فرمود، به شهري رسيد با ظاهري فريبنده و زيبا و چون به داخل برفت، |
|
ادامه مطلب ...
|
یادداشت ها (11) - ارسال یادداشت: |
|
|